eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
5هزار دنبال‌کننده
503 عکس
577 ویدیو
15 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
رشید لبخندی زد و با تملقی در کلامش گفت :بلی سرورم ، شما در هوش و ذکاوت سرآمد تمام چاکرانت هستید و درب اتاق را گشود و خود را کنار کشید تا طلال وارد شود شاهزاده طلال همانطور که دست به کمر زده بود و کمربند را در دست دیگرش می چرخاند وارد اتاق شد و با پشت پا درب را بست رشید پشت درب راست قامت ایستاده بود و چون تنها بود ،آرام دست در جیبش کرد و گوشی را بیرون آورد ، شماره بدریه را گرفت اما هنوز تماس وصل نشده بود که ناگاه کل عمارت حرمسرا از صدای فریاد گوشخراش طلال لرزید، انگار مار کبری طلال را گزیده باشد ، مدام فریاد میزد و به زمین و زمان فحش میداد با فریاد طلال ، درب دیگر اتاقها یکی یکی باز شد و زنان زیبا و رنگارنگ سرک کشان .در پی جواب سؤال ذهنشان بودند رشید تقه ای به درب زد و در را گشود و وارد اتاق شد شاهزاده طلال را در حالیکه صورتش از خشم برافروخته بود و حرفهای رکیک میزد وسط اتاق دید ، شاهزاده طلال به رشید نگاهی کرد و گفت :نیست....نیست....ای دخترک شهرآشوب ،نیست ، انگار آب شده به زمین فرو رفته رشید با تعجب اتاق را نگاهی انداخت ، کتابی روی تخت به چشم میخورد و چند تکه لباس هم روی مبل به طور نامرتب افتاده بود و کاملا مشخص بود لباسها را با عجله از تن درآورده اند رشید نگاهی به درب باز توالت و حمام انداخت و گفت :داخل حمام.... طلال به میان حرف رشید پرید و گفت :توله سگگگگ همه جا را گشتم ، نیست نیست.... رشید که از فحش طلال که به او گفته بود عصبانی بود ، در دلش شاد بود و باورش نمیشد ، بدریه از این اعجازها داشته باشد و به این زودی توانسته باشد امینه را فراری دهد طلال رو به رشید که خیره به او بود گفت :چرا مثل بز مرا نگاه می کنی...برو کاری کن...بگو تمام راه های خروجی قصر را ببندند، فوری...فوری زنگ بزن ابو وردان عازم ریاض شود، فردا صبح زود ابو وردان بایدددد در قصر باشد ،فهمیدی؟؟ رشید چشمی گفت و عقب عقب از درب اتاق بیرون رفت... رشید ، فی الفور با نگهبانان دربهای ورودی و پارکینگ قصر، تماس گرفت و خواسته ی شاهزاده طلال را به آنها گفت و در فرصت کمی که بدست آورده بود ، بار دیگر ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
شماره بدریه را گرفت ، او عاقل تر از این حرفها بود که در میان دید انظار عمومی با بدریه دیدار کند ، بطوریکه طی چندین سال خاطرخواهی ،احد الناسی از رابطه ی رشید و بدریه ، خبر نداشت .با اولین بوق ،صدای شاد بدریه در گوشی پیچید رشید پشت ساختمان کنارش ، پناه گرفت و آهسته گفت :کجایی بدریه؟ دست مریزاد دختر ، امینه را در کجا پنهان کردی؟ هرکجا که هست بگو فعال از جایش جم نخورد که تمام قصر در پی او هستند .ناگاه صدای قهقه ی بدریه در گوشی پیچید و گفت :چه می گویی رشید؟ !امینه پیش من نیست ، عصر که پیامت را دریافت کردم ،با هزار کلک و نقشه به سمت حرمسرا رفتم ، اما درب اتاق قفل بود و هر چه صدا زدم کسی درب را باز نکرد ، فکر کردم امینه خواب است .بعد هم ،با آمد و رفت داخل حرمسرا نتوانستم بیش از چند دقیقه آنجا بمانم ، مجبور شدم برگردم رشید اووفی کرد و گفت :پس یعنی امینه را چه کسی فراری داده؟ بدریه قهقه اش بلند تر شد و گفت :فرار؟ !یعنی امینه گریخته؟ رشید که قیافه ی طلال را وقتی هاج و واج ، وسط اتاق ایستاده بود ، پیش چشمش می آمد ، خنده ی بلندی کرد و گفت :بدریه، طلال مثل گرگی زخمی ،آماده ی حمله به امینه بود ، اما جایت خالی بود ،قیافه ی این گرگ پیر را وقتی اتاق را خالی از وجود امینه دید ، ببینی بدریه که صدایش از خوشحالی می لرزید گفت :خدا را شکر که امینه از چنگش فرار کرد ، اما گمان کنم که بتوانی حدس بزنی کار کار که می تواند باشد رشید با یادآوری عادل ،سرش را تکان داد و گفت :نامش را نیاور ، خوب میدانم آن جوانمرد کیست ،رحمت به شیر پاکی که خورده و با این حرف ،تماس را قطع کرد و به سمت عمارت شاهزاده طلال حرکت کرد صبح زود ، ابو وردان با ظاهری مرتب خود را به قصر رسانید و به خدمت شاهزاده طلال که با چشمانی پف کرده روی تختش ول می خورد ، رسید با ورود ابووردان ، طلال روی تخت نشست و رو به او گفت :فرمان دادم تحقیقاتت را نیمه تمام بگذاری و به اینجا بیایی ،چون من خوب مقصر اصلی ماجرا را پیدا کردم ، منتها انگار او زرنگتر از ما بوده و در زمانی حساس از قصر گریخته ، شاید هم هنوز در سوارخ موشی همین اطراف پناه گرفته باشد ،آخر از وقتی فهمیدم که در اتاقش نیست دستور داده ام تمام دربهای ورود و خروج به قصر را ببندند، اما کل قصر را زیرو رو کردیم، نیست که نیست.. ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
وردان با احترام، تعظیمی کرد و گفت :تا احضار فرمودید ، خودم را رساندم ، میتوانم حدس بزنم که آن خائن و فراری چه کسی ست....به گمانم همان بانوی جوان باشد درست طلال خود را به جلو کشید و همانطور که پاهایش را از تخت آویزان کرده بود گفت : درست است ، خودش است ،اما باید بدانی این دخترک ، چه در قصر و چه در جزیره ، همدستی داشته است ، تو را به اینجا فرا خواندم که سریع السیر ، متوجه شوی ، همدستش که بوده است ابو وردان بادی به غبغب انداخت و گفت :درست است تحقیقاتم در جزیره تمام نشده بود اما به چیزهای زیادی دست پیدا کردم ، ولی تا اطمینان پیدا نکردم ، هرگز کسی را در مظان اتهام قرار نمیدهم طلال با تعجب نگاهی به او انداخت و گفت :جدی...متوجه شده ای همدست او کیست؟ حال یک ساعت فرصت داری ، این قصر و تمام خدمه تحت اختیارت ، هرکس را خواستی استنطاق کن و هر کجا را که خواستی بگرد....فقط با دست پر برگرد ...می خواهم با اطمینانی که من میدهی فی الفور خائن اصلی و همدست این دخترک مار صفت را دستگیر و به سزای اعمالش برسانم ابووردان چشمی گفت و از درب خارج شد طلال که نای حرکت نداشت، انگار از بلند شدن منصرف شده بود ، بار دیگر خود را روی تخت کشید ، هیکل فربهش را رها کرد و متکا را روی سرش گذاشت تا اندکی بخوابد هنوز ظهر نشده ، ابو وردان با لبخندی پیروزمندانه که بر لب نشانده بود به خدمت شاهزاده طلال ، داخل سالن پذیرایی رسید طلال نگاهی از سر ناامیدی به ابووردان کرد و گفت :خوب...چه کردی؟ !شیری یا روباه؟ آنچنان لبخند میزنی که انسان گمان میکند ، آن دخترک فراری را کت بسته به خدمتمان آوردی ابو وردان نزدیک شاهزاده شد و تعظیم غرایی کرد و گفت :فراری را به چنگ نیاورده ام اما الان کل ماجرا برایم روشن شد و با اطمینان میتوانم به شما ، آن همدست بانوی جوان یا بهتر بگویم مهره ی اصلی این ماجرا را معرفی کنم طلال در جایش نیم خیز شد و گفت :زود....کمتر حاشیه برو و بگو خیانتکار اصلی چه کسی ست؟ ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
ابو وردان گلویی صاف کرد و گفت :من در همان جزیره ، طبق شواهدی که به دست آورده بودم ، متوجه شدم ، آن شخصی که از مجالس شما فیلم گرفته و باعث آن رسوایی شد ، کسی جز شاهزاده عادل نمی تواند باشد.. طلال یکه ای خورد و رو به ابو و ردان گفت :یک شاهزاده؟ !باید حدس میزدم این عمو زاده های سعودی همیشه چشم طمع به مقام و موقعیت ما دارند ، اما هرگز فکر نمی کردم که زهرشان را اینگونه بریزند ...حالا این شاهزاده.. ابو وردان عذر خواهی کرد و به میان حرف طالل دوید و گفت :عمو زاده نه جناب شاهزاده ، خاطی اصلی پسر خودتان است ...شاهزاده عادل... طلال بار دیگر برافروخته شد و گفت :پسر من ؟ !کدام یک ؟ فرزند کدام همسرم؟ چگونه امکان دارد، من حتی از خدمه ی قصر خودم برای آن جشن استفاده نکردم، هیچیک از فرزندان من نمی توانست در آنجا حضور داشته باشند ابو وردان که سربلند از این کشفیات بود ، بار دیگر گلویی صاف کرد و گفت :طبق تحقیقات من ، ایشان فرزند یکی از زن های شماست که سالهاست طلاقش داده اید...نامش نجمه است ، دختر ابوعدنان کارگزار سابق قصر....نمی دانمچگونه به جزیره آمده بود ، اما من او را در جزیره دیدم، ابووردان به خاطر پولهایی که به عنوان حق السکوت از عبدالرحمان گرفته بود ، نمی خواست نام او را لو بدهد، زیرا با کتمان نام عبدالرحمان، در آینده هم میتوانست به همین بهانه، پولهای بی زبان او را به جیبش سرازیر کند طلال ،ابرو درهم کشیده بود .انگار غرق در فکر بود، گفت :نجمه را به یاد دارم ، اصلا امینه را برای اولین بار در خانه ی همین زن دیدم ، زمانی که خواستگار برای دخترش آمده بود....اما هر چه فکر می کنم عادل را به خاطر نمی آورم ابو وردان نیش خندی زد و گفت :خدا برکت به مال و اولادتان داده ، ماشاالله اینقدر فرزند دارید که امثال شاهزاده عادل در آن گم هستند اما با پرس و جویی که در قصر نمودم ، گویا این شاهزاده به قصر رفت و آمد مداوم داشته و تقریبا تمام خدمه او را از‌ دور می شناسند... شاهزاده طلال به میان حرف او پرید و گفت :اما چگونه وارد اتاق خصوصی حرمسرا شده ؟ هیچ مردی به جز ما حق ورود به آنجا را نداشته و ندارد ، حتی درب اتاق هم قفل بوده...امکان ندارد.. ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
ابووردان بار دیگر بادی به غب غب انداخت و گفت :اتاق را بررسی کردم ، در ابتدا به نظر میرسید راه فراری جز درب اصلی وجود ندارد ، اما با کمی دقت فهمیدم ، اگر همدستی داشته باشیم ، راه فرار آسان تری هم هست طلال با تعجب گفت :امکان ندارد ...چه راهی؟ ابو وردان لبخندی زد و گفت :آسانسور، آسانسور حمل غذا....طبق تحقیقات بنده ، فرار قریب نیم ساعت بعد از ناهار صورت گرفته و از پارکینگ هم فرار کردند ، در این زمان مشخص دوربین ها دستکاری شده بود و هیچ تصویری ثبت نکرده اند .اما نگهبان پارکینگ قصر شهادت میدهد که در آن زمان فقط ماشین شاهزاده عادل از قصر خارج شده طلال که انگار دنیا دور سرش میچرخید و مدام در کله اش نام امینه و عادل اکو میشد با فریاد گفت :برو ....به دنبال عادل بگرد...هرچه نیرو میخواهی تحت اختیارت قرار میدهم، فقط او را برایم پیدا کن و بیاور ..با امینه یا بی امینه....این پسرک خیانتکار باید به شکل فجیعی عقوبت کارش را ببیند تا سرمشقی شود برای دیگران ابو وردان چشمی گفت و از درب خارج شد شاهزاده طلال از مبل برخاست و طول سالن را بی هدف می پیمود ناگاه فکری به خاطرش رسید و فریاد زد :رشیدددد رشید به سرعت داخل شد...طلال همانطور که دندان هایش را بهم می سایید گفت : فوری به فرودگاه ریاض خبر بده ، هرکس در هر پرواز با نام شاهزاده عادل بود، دستگیرش کنند..و تأکید کن، هرکس که او را بیابد و نزد ما بیاورد جایزه هنگفتی خواهد گرفت رشید که از اینهمه خرفتی شاهزاده طلال خنده اش گرفته بود .چشمی گفت و از درب خارج شد ، او با خود زمزمه میکرد :بی شک این جوانمرد از تو باهوش تر است ، کسی که با آسانسور حمل غذا زندانی را فراری میدهد ، هیچوقت از هواپیما برای فرار استفاده نمی کند ، آنهم با نام و نشان خود ....احتمالا او تا الان از ریاض خارج شده...به کجا رفته؟ خدا عالم است هواپیما در فرودگاه ریاض به زمین نشست ، عبدالقادر که صورتش را برای تغییر چهره به دست گریمور ترکی سپرده بود ، اینک با چهره ای جدید که از چهره ی اصلی اش جوان تر مینمود و با اسمی جعلی ، قدم به خاک کشورش نهاد ، اما داخل هواپیما که بود مدام احساس می کرد جوانی که چند ردیف جلوتر از او نشسته و عبدالقادر فقط یک بار نیم رخ او را به مدت چند ثانیه دیده بود ، برایش آشناست، حالا جای تعجب هم نداشت ، عبدالقادر شهروند و بزرگ شده ی ریاض بود ، احتمالا این جوان را جایی دیده ❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
با سلام پیشنهاد میشه داستان قصاب فرشته ها در کانال دوم رمان را دنبال بفرمایید https://eitaa.com/bartareen/2637
پیام_رهبر_انقلاب_اسلامی_به_مناسبت_برگزاری_حج.pdf
حجم: 425.3K
‌ ♨️ متن کامل پیام رهبر انقلاب اسلامی به مناسبت برگزاری حج | ۵ خرداد ۱۴۰۵
دعای عرفه - خط درشت.pdf
حجم: 3.3M
🔴دعای عرفه به همراه ترجمه فایل کم‌حجم با خط درشت👓️
هیأت مذاکره کننده در قطر بمب افکن های آمریکا در بندر عباس و پیکر شهدای سپاه روی آب... چیزی نیست، آتش بس نقص نشده که،به قول آمریکا دچار ضربه ی خفیف مغزی شده لطفا صدایش را در نیاورید، چون مسولین هنوز دارن دنبال منبع صدا می گردند هیس! آرام تر! ممکن است مذاکره با شیطان تَرَک بردارد ملت مبعوث شده هرگز نمی بخشد و فراموش نمی کند... دلمان خون است آقا سید مجید نقطه زن کجایی؟! کاش میز مذاکره با شیطان را میزدی راحتمون میکردی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
گزارش جنگ شماره ۸۷.mp3
زمان: حجم: 12M
🎙کریم جعفری ✴️گزارش جنگ شماره ۸۷؛ روایتی از درگیری در تنگه هرمز
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷 🔴 من دختر شهیدم😭😭 انتقام خون پدرم را بستانید به کی باید بگم؟! نشانی منتقم را می خواهم انگار مسولین یادشون رفته که پدر امت را کشتند و پیکر نازنینش هنوز بر زمین مانده انتقام پدررررم را بستانید😭😭😭