پیام_رهبر_انقلاب_اسلامی_به_مناسبت_برگزاری_حج.pdf
حجم:
425.3K
♨️ متن کامل پیام رهبر انقلاب اسلامی به مناسبت برگزاری حج | ۵ خرداد ۱۴۰۵
دعای عرفه - خط درشت.pdf
حجم:
3.3M
🔴دعای عرفه به همراه ترجمه
فایل کمحجم با خط درشت👓️
#دعای_عرفه
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
هیأت مذاکره کننده در قطر
بمب افکن های آمریکا در بندر عباس و پیکر شهدای سپاه روی آب...
چیزی نیست، آتش بس نقص نشده که،به قول آمریکا دچار ضربه ی خفیف مغزی شده
لطفا صدایش را در نیاورید، چون مسولین هنوز دارن دنبال منبع صدا می گردند
هیس! آرام تر!
ممکن است مذاکره با شیطان تَرَک بردارد
ملت مبعوث شده هرگز نمی بخشد و فراموش نمی کند...
دلمان خون است
آقا سید مجید نقطه زن کجایی؟!
کاش میز مذاکره با شیطان را میزدی راحتمون میکردی
گزارش جنگ شماره ۸۷.mp3
زمان:
حجم:
12M
#مرگ_بر_امریکا
#فتح_خیبر
🎙کریم جعفری
✴️گزارش جنگ شماره ۸۷؛ روایتی از درگیری در تنگه هرمز
#استاد_جعفری
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷
🔴 من دختر شهیدم😭😭
انتقام خون پدرم را بستانید
به کی باید بگم؟!
نشانی منتقم را می خواهم
انگار مسولین یادشون رفته که پدر امت را کشتند و پیکر نازنینش هنوز بر زمین مانده
انتقام پدررررم را بستانید😭😭😭
🔴فراخوان سراسری برای ندای «اللهاکبر» امشب ساعت ۲۱ در سراسر کشور
🔻در پی انتشار پیام رهبر ایران به مناسبت حج، مردم ایران عزیز امشب رأس ساعت ۲۱ با حضور در پشتبامها، میادین و خیابانها، ندای «اللهاکبر» سر دهند.
🔻این فراخوان در راستای اعلام وحدت ملی، حمایت از جبهه مقاومت و تجدید عهد با آرمانهای ایران منتشر شده است
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۴۰ صبح زود بود و هنوز شعله های آتش جان داشت و می سوخت اما از شدت آن کاسته شده ب
#روایت_انسان
#قسمت۶۴۱
حالا همه ی مرد آگاه شده بودند که یاران دانیال نه تنها زنده مانده اند بلکه یکی هم به آنان اضافه شده است.
مردم دسته دسته به سمت میدان شهر هجوم می آوردند و بخت النصر قاصدی به دنبال دانیال نبی فرستاد، او می خواست تمام حقیقت را از زبان دانیال بشنود.
دانیال بالای صحنه نزد بخت النصر رفت و بخت النصر با اشاره به میانه ی آتش که اینک شعله ها کم جان شده بود گفت: آنجا را ببینید!! یارانت شاداب تر از قبل مشغول گفتگو هستند و نفر پنجمی اضافه شده همان که لباسی سفید دارد و صورتش انگار نور میدهد، راز این صحنه در چیست؟! چرا هیچ آسیبی به یارانت نرسیده است؟!
دانیال نبی لبخندی زد و فرمود: چون خداوندی بسیار قدرتمند دارند و خداوند حافظ مومنانش است، خدای یکتا، آفریننده ی زمین و آسمان و ماه و خورشید است، او قدرت مطلق است و هیچ کس و هبچ چیز از او برتر نیست و آن نفر پنجم هم فرشته ای به نام«ملک البرد» است که به امر خداوند از آسمان به زمین نزول کرده تا آسایش بندگان مومن خداوند را فراهم کند و نگهبانی کند از وجودشان...
بخت النصر از اینهمه قدرت خدای دانیال سخت در حیرت بود و بار دیگر دستور داد تا حواریون دانیال را به نزد او آورند، سربازان به خیال اینکه آتش به آنها هم همچون یاران دانیال صدمه ای نمی زند به دل آتش زدند و ناگهان در حالیکه ناله شان بر هوا بلند بود و آتش جسمشان را در برگرفته بود از آتش بیرون آمدند و در این هنگام، پیش چشم متعجب هزاران نفر، یاران دانیال با طمانینه از آتش گذشتند بدون اینکه آتش به جانشان بیافتد یا احساس ناراحتی کنند و مردم بیش از قبل از قدرت خدای دانیال به وجد آمده بودند، در این هنگام یهودیان غفلت زده به خود آمدند و در برابر خداوند به سجده افتادند و خواستند توبه کند و دانیال را صدا میزدند که به فریادشان برسد و از خدا بخواهد تا آنان را ببخشد.
دانیال کنار آنان آمد و رمز نجات بشریت را گفت و یهودیان تکرار کردند: یا حمید بحق محمد
یاعلی بحق علی
یا فاطرالسماوات والارض بحق فاطمه
یا محسن بحق حسن
یا ذی القدیم الاحسان بحق الحسین علیه السلام
بخت النصر با احترامی زیاد، حواریون دانیال را به حضور پذیرفت و از آنان سوال کرد که یک شبانه روز در میان آتش را چگونه گذراندند و هر چهار نفر با شور و شوقی وصف ناپذیر گفتند: بهترین شب عمرمان بود، آنها هیچ از آتش حس نکرده بودند و گویا نه اینکه در میانه آتش بلکه در بهشت سرسبز خداوند بودند و با اولیا الله دیدار داشتند.
ادامه دارد...
@bartaren
🌺🌺🌺🌺🌺
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
ابووردان بار دیگر بادی به غب غب انداخت و گفت :اتاق را بررسی کردم ، در ابتدا به نظر میرسید راه فراری
بود، اما ته ذهنش درگیر او بود، تا اینکه هواپیما به زمین نشست .آن جوان مانند دیگر
مسافران از جا بلند شد و دست برد بالای سرش تا کیف دستی اش را بردارد، عبدالقادر
که تمام حواسش معطوف او بود ، اینبار چهره اش را کامل دید...خدای من ،باورش نمی
شد ...این این که حیدر بود...
عبدالقادر از جا برخاست ، او هم کیفش را برداشت، لبخندی رو لب نشاند و با خود گفت: خدا را شکر...همسفر و رفیق و راه بلد هم از آسمان رسید....در تماس تلفنی که عادل :
با او داشت ، تمام اموری را که پیش آمده بود ، مو به مو به اطلاع عبدالقادر رسانیده
بود و عبدالقادر خوب میدانست حلقه ی وصل عادل به او ، کسی جز حیدر نبوده و عادل
با همکاری حیدر ،توانسته آن شاهکار را به سرانجام برساند
عبدالقادر می دانست که حیدر در این قیافه جدید ، او را نخواهد شناخت، پس با طمأنینه
پشت سر او راه افتاد تا در فرصتی مناسب خود را به این شیر پسر قطیف بشناساند
وارد سالن فرودگاه شدند و در کمال تعجب، حیدر به سمت گیشه ی تهیه ی بلیط رفت،
عبدالقادر همانطور که روی یکی از صندلی های سالن مینشست، حیدر را نیز زیر نظر
داشت، او متوجه شده بود که حیدر قصد سفری دیگر دارد، شاید به طرف قطیف و شاید
جده....
عبدالقادر کیفش را جلوی پایش گذاشت و به پشتی صندلی تکیه داد و منتظر بود که حیدر
کارش تمام شود که ناگهان در کمال تعجب دو شرطه را دید که به طرف حیدر میرفتند .
اول گمان میکرد که رفتن آنها به سمت حیدر ،ربطی به او ندارد، اما وقتی دید که آن دو
شرطه مشغول صحبت با حیدر شدند ، ولوله ای در دلش افتاد ، ناخوداگاه از جا
برخاست ، کیفش را به دست گرفت و به بهانه ی تهیه ی بلیط، آرام آرام به سمت آنها
رفت
همانطور که از کن ار حیدر می گذشت،گوشهایش را تیز کرد تا ببیند چه حرفی بین آنها
رد و بدل می شود
یکی از شرطه ها مدارک شناسایی حیدر را می خواست، حیدر که از همه جا بی خبر
بود ، با آرامشی در حرکاتش مدارک را نشان آنها داد و با تکبری خاص که از او بعید
بود، نگاهی به شرطه انداخت و گفت :امیدوارم این هتک حرمت به شاهزاده عادل را
بتوانید توجیه کنید وگرنه
ناگهان شرطه ی دیگر نیشخندی زد و گفت :وگرنه چه؟ !چند ساعت است منتظر ورود
جنابتان هستیم...بفرمایید بفرمایید از این طرف، پدرتان امر کرده به محض رؤیت شما به حضورش شرفیاب شوید
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۲۱۲
حیدر که حالا شک کرده بود انگار چیزی این وسط درست نیست ،با همان آرامش قبل
گفت :احتیاج نیست شما خود را به زحمت اندازید، بنده راه خانه ی پدرم را خوب
میدانم
دو شرطه،دو طرف حیدر را گرفتند و یکی از آنها گفت :نه دیگر نشد...شاهزاده طلال
امر نموده ما شما را همراهی کنی م ،ما هم مأموریم و معذور...
آه از نهاد عبدالقادر بلند شد ،آخر او میدانست ، طبق نقشه ای که این دو جوان با هم
کشیده بودند، قرار بود عادل مخفیانه به جزیره برود و حیدر با مدارک عادل رهسپار
تور جهان گردی شود ، با این نقشه هیچکس به نبود عادل در دانشگاه و حضور او در
جشنهای جزیره مشکوک نمی شد و از طرفی احمد، برادر دوقلوی حیدر ، چند روزی
که حیدر به جای عادل جهان گردی می کرد ، احمد هم به جای حیدر در دانشگاه حاضر
میشد .طبق نقشه ی دقیق آن دو جوان ، اطلاعات و فیلم های گرفته شده توسط عادل از جایی غیر از جزیره مالدیو و خاک عربستان باید به کل دنیا مخابره میشد ، تا اگر
زمانی مکان ارسال اطلاعات مشخص شد ، مأموران کلا گیج شوند و نتوانند خاطی
اصلی را پیدا کنند و چه بهتر توسط حیدر که خبره این کارها بود انجام میشد ، که شد
نقشه ی این دو جوان واقعا معرکه و بی نقص بود ، اما انگار در تقدیر آنان چیز دیگری
نوشته شده بود
عبدالقادر که با چشم خود میدید این جوان بیگناه را به مسلخ میبرند، پاهایش شل شد و
ناگاه بر زمین افتاد و قبل از اینکه مردم اطرافش ، به کمکش آیند ، از زمین بلند شد
دوباره به سمت صندلی های فرودگاه رفت .روی نزدیک ترین صندلی نشست، کیف را
بغل دستش گذاشت و سرش را داخل دستانش فرو برد، او باید فکری میکرد...باید راه
نجاتی برای حیدر ، پیدا می کرد...اما چه فکری؟ چه راهی؟
حیدر که متوجه شد ، احتمالا عادل کاری کرده که لو رفته ، کمی خودش را باخته بود ،
اما در دل مدام صلوات میفرستاد و به ائمه متوسل میشد ، سوار بر ماشین شدند تا به
سمت قصر شاهزاده طلال حرکت کنند ، فکری به ذهنش رسید...آخر چرا الکی بترسد ،
وقتی در به در دنبال عادل هستند، حتما عادل فرار کرده ، او هم که حیدر است و عادل
نیست، پس نباید ترسی به دل راه دهد ، او میتواند ادعا کند که مدارک عادل را پیدا کرده
یا اصلا بگوید از او دزدیده و می خواسته در قالب یک شاهزاده سفر کند...آخر حیدر جوان است و جوانی کردن کار هر جوان...نهایتش باید چند صباحی ننگ زندانهای
سعودی را به خاطر سوء استفاده از مدارک دیگری تحمل کند ، دیگر او را نمی کشند
که؟ !اما وقتی خوب فکر می کرد ، از این دستگاه سعودی هر جنایتی بر می آید ،
خصوصا اگر بفهمند که این جوان نگون بخت ، یک شیعه است ، آنوقت فاتحه اش
خوانده است ، آخر دربار سعودی و شرطه های این حکومت بی بهانه ، شیعیان را می
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۲۱۳