eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
5.1هزار دنبال‌کننده
509 عکس
595 ویدیو
17 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌 امام صادق (علیه السلام) : غذا دادن به یک مومن در روز عید غدیر ؛ ✅ثواب اطعام یک میلیون پیامبر و صدیق (در راس آنها خود ائمه معصومین) ✅و یک میلیون شهید (در راس آنها حضرت عباس و شهدای کربلا) ✅و یک میلیون فرد صالح در حرم خداوند را دارد اینهمه ثواب.... جانمونین عزیزان بنا داریم به رسم هر سال یه اطعام غدیر انجام بدیم که بین نیازمندها پخش بشه لطفا نذورات خودتون را به شماره حساب زیر واریز بفرمایید در ضمن مستندات اطعام با عکس و فیلم در کانال بارگزاری می شود لطفا رسید واریزی تون را در گروه کانال قرار دهید، در پایان به سه نفر از واریز کنندگان به قید قرعه کتاب «امینه» اهدا می شود. 5041721049845465 به نام زهرا سادات حسینی @bartaren
نمازبیعت باامام زمان‌عج.pdf
حجم: 2.6M
پی دی اف شیوه کامل نماز بیعت در روز عید غدیر حتما بخوانید عزیزان و این فرصت را قدر بدانید
بعثت مردم - شکوهیان‌راد - کاشان.mp3
زمان: حجم: 12.2M
🔊 بشنوید 🔶🔹 بعثت مردم 1⃣ ماهیت جنگ فعلی: جنگِ وجودیِ ترکیبی؛ 2⃣ آیا واقعاً مردم مبعوث شده‌اند؟! 3⃣ بعثت مردم یعنی چی؟ 4⃣ حضور مردم در خیابان، چه آثار شگفتی در مدیریت کشور و جلوگیری از انحرافات داشته است؟ (با ذکر مصادیق) 5⃣ مردم در خیابان چه کاری باید انجام دهند؟ 6⃣ بعثت مردم برای چه نتیجه‌ای است؟؟ ❇️ در جمع مردم شریف شهر کاشان مورخ ۱۰ خرداد ۱۴۰۵ ✍️ تمدن‌نگار | شکوهیان‌راد @SHRChannel ✍ مردم خیابان را محکم بچسبید چون پزشکیان با گرانی بسیار شدید و باز کردن اینترنت زمینه اغتشاشات را فراهم کرد🚨 مجلس هم با دیکتاتوری قالیباف تعطیل🚨 رهبرشهید ۱۶۵ بار از مذاکره منع کرد و حتی جانش فدا شد ولی واکنش عده ای کر و‌کور: نههه همه چیز با رهبر هماهنگه‼️❌ یعنی مذاکره با قاتل پدر و تنها گذاشتن لبنان با رهبر هماهنگه‼️ برای مذاکره با یزیدی های زمان، معیشت مردم را گروگان می گیرند؛ بعد دم از وحدت میزنند که اگر تمکین نکنید، جنگ داخلی راه میفته! (یعنی راه میندازیم!) مرگ بر وحدت با اشرار امت انتقام انتقام انحلال شعام و بازگشت اختیارات رهبری سوره فتح دعای صحیفه و توسل با میمانیم تا وحدت اهل سقیفه دوباره امام را به مسلخ نبرد✌️ 🌺🌸🌹
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۴۳ 🎬: حضرت دانیال زمانی که متوجه این حرکت زشت پادشاه شد با نام خداوند شروع به
🎬: حالا می خواستند دانیال و یارانش را به زندان اندازند، این کار می بایست دور از چشم مردم باشد تا مبادا کسی جای زندان را بفهمد و برای کمک به دانیال بیاید، پس در عین مخفی کاری انجام شد اما پادشاه می خواست از نزدیک شکنجه و زندانی شدن دانیال و مومنین یهود را ببیند، پس کاروان سلطنتی با نیروهای برگزیده و خاص هم در آن مکان حضور پیدا کردند. سربازان پادشاه تونل شکنجه راه انداختند دو ردیف سرباز دو طرف ایستاده بودند و هر کدام شلاق های محکم تیغ دار در دست داشتند و دانیال و یارانش را از این تونل می گذراندند و شلاق ها بالا می رفت و ناجوانمردانه بر بدن مومنین می نشست و بدن ایشان را تکه تکه می کردند. خون از بدن مؤمنین روان شده بود و قهقه ی ابلیس ها به هوا بلند بود. حیوانات گرسنه را جلوی ورودی زندان نگه داشته بودند تا با رسیدن زندانی های غرق خون، بوی خون، مشام حیوانات را بنوازد و اشتهایشان را تحریک کند و هنوز وارد زندان نشده، به زندانیان حمله کنند و آنها را زنده زنده بخورند. زندانی های خون آلود به کنار ورودی چاه که همان زندانشان بود رسیدند و سربازان از ترس حیوانات وحشی گرسنه به عقب رفتند و در پناه تپه ای ایستادند و به صحنه ی پیش رو که بی شک صحنه ای هیجان انگیز بود، خیره شدند. دانیال در حالیکه بدنش غرق خون بود جلوتر از همه ی زندانیان قدمی جلو برداشت و به حیوانات چشم دوخت. صحنه ای عجیب بود، انگار حیوانات دانیال را می شناختند و به او سلام کردند و در میان نگاه بینندگان حیوانات به دور دانیال و مؤمنین با حلقه زدند و همگی سرشان را پایین انداختند و دو زانو شدند و به دانیال و مؤمنین احترام گذاشتند و به آنان کرنش کردند، گویی دستور بود که این حیوانات باید نگهبان و محافظ مؤمنین باشند. در این هنگام پادشاه که از کمی دورتر شاهد این صحنه بود برای اینکه از حسادت میترکید به سربازان دستور داد که فورا دانیال و مومنین را در چاه بیاندازند و به آنان هیچگونه آب و غذایی نرسانند. ادامه دارد... @bartaren 🌼🌼🌼🌼🌼🌼
تنها ۳ روز تا غدیر مانده عزیزان بدانید مهم ترین امر عالم در همه ی زمان ها این است و غفلت مردم از اعتبار آن نمی‌کاهد چرا که وظیفه ابلیس همین ایجاد غفلت است از این اولویت اصلی عالم تا قیامت آنقدر مهم است که خدا به خاتم الانبیا امر کرد اگر این مهم و ابلاغ ولایت علی علیه السلام را انجام ندهی انگار رسالتت را انجام ندادی بدون تعارف بدون تعارف بدون تعارف به هر امری غیر از این امر ولایت بپردازیم به عنوان اولویت اصلی غلط است و کج راهه هست عمر ها در حال گذر است ۵۰ سال دیگر شاید بالای ۸۰ درصد ما و شمایی که این پست را می‌خوانیم نباشیم و در جایی هستیم که محاسبات و مبنای حیات ابدی و برزخی ما همین اقدام است چه اقدامی؟ ارزش هر کس در قیامت به اندازه ای است که دنیا را به نفع امیرالمؤمنین تغییر دهد امام خامنه ای شهید چقدر تغییر داد؟ شهدا چقدر ؟ و ما چقدر ؟ امسال هم نذوراتتون را برسانید تا بتونیم مستمندان را در روز عید میهمان سفره ی غدیر نماییم.
گلایه بیماران کاشت حلزون از کمبود قطعات و عدم پاسخگویی شرکت واردکننده https://farsnews.ir/user177990705382/1780218429029514405 حمایت شه لطفا 🙏
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت_پایانی فصل اول شاهین با نیش باز به گلجان چشم دوخت و‌گفت: سلام بانو، خوبین؟! گلجان
(فصل۲) نزدیک به دو ماه از رفتن پرویز خان و پرکشیدن امیر ارسلان می گذشت، گلجان تنهاتر از قبل در دل تهران روزگار می گذراند، نه اینکه روزگار بگذراند،بلکه دچار روزمرگی شده بود حال و احوالات روحی اش بسیار بد بود و ویارش هم هر روز بدتر می شد. جز یک پدر پیر و علیل در این دنیا کسی را نداشت، دخترهای پرویز خان با همدستی یک وکیل حرام لقمه، گلجان را از تمام دارایی پرویزخان محروم کرده بودند و حتی از آنهمه ثروت یک ریال به امیر ارسلان که اینک در عمق خاک خوابیده بود و مادرش گلجان نرسید. بعد از مرگ پرویز خان، گلجان تازه متوجه شده بود که پرویز خان یک کارخانه بزرگ مواد غذایی هم داشته، اما فقط در همین حد فهمید و این هم اصلا برایش اهمیتی نداشت. تنها چیزی که نصیب گلجان شد، همان خانه ای بود که نشسته بود آنهم به خاطر اینکه به نام او زده شده بود و مقداری هم طلا که پرویزخان گهگاهی به او هدیه میداد. هیچ کس جز مراد علی و دکتر منوچهری از بارداری گلجان خبر نداشت، محرم اسرار این روزهای گلجان دکتر منوچهری بود، مردی غریب و آشنا... این دکتر هم در تنهایی شبیه گلجان بود، یعنی بچه داشت و همسرش از او جدا شده بود و بچه را با خود برده بود. دکتر منوچهری کم کم از رازهای مگوی گلجان با خبر شده بود و این روزها برای گلجان هم طبابت می کرد و هم مشاور بود و هم مددکار و هم یک دوست مهربان و باوفا... گلجان دستی به روی پیراهن سبز رنگ که با گلهای زرد و سفید شبیه ، صحرای دهاتشان بود کشید و آه کوتاهی کشید. مراد علی که حرکات او را زیر نظر داشت، از سماور کنارش چای ریخت و به چوگان تکیه داد و از جا بلند شد و همانطور که چای را در دست داشت لنگ لنگان خودش را به گلجان رساند، چای را روی میز پیش روی گلجان گذاشت و خودش هم کنار گلجان روی مبل نشست و گفت: دخترم! میدونم سخته...اما فکر می کنم عزادرای دیگه بسه، پیرهن مشکیت را دربیار و این پیراهنی را که دکتر برات آورده بپوش، مگه نشنیدی دکتر چی میگفت؟! این روحیه و این رنگها برای اون بچه ی توی شکمت خوب نیست، دخترم دکتر درس خونده هست یه چیزی میدونه که میگه لباست را عوض کن... گلجان بغض گلویش را فرو داد و گفت: انگار همین دیروز بود، امیرارسلانم چشمهاش به من خیره بود و پلک نمیزد، فکر می کنم داشت از من کمک می خواست که نجاتش بدم، شاید بچه ام توی.... بغض گلجان شکست و همزمان زنگ در خانه را زدند مراد علی که دنبال راهی برای شکستن این حزن بود گفت: اشکات را پاک کن برو ببین کیه و دوباره زنگ در به صدا درآمد، گویی زننده ی زنگ خیلی عجله داشت گلجان همانطور که از جا بلند میشد گفت: خوب معلومه...غیر از دکتر کی میتونه پشت در باشه... ادامه دارد... @bartaren 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌 امام صادق (علیه السلام) : غذا دادن به یک مومن در روز عید غدیر ؛ ✅ثواب اطعام یک میلیون پیامبر و صدیق (در راس آنها خود ائمه معصومین) ✅و یک میلیون شهید (در راس آنها حضرت عباس و شهدای کربلا) ✅و یک میلیون فرد صالح در حرم خداوند را دارد اینهمه ثواب.... جانمونین عزیزان بنا داریم به رسم هر سال یه اطعام غدیر انجام بدیم که بین نیازمندها پخش بشه لطفا نذورات خودتون را به شماره حساب زیر واریز بفرمایید در ضمن مستندات اطعام با عکس و فیلم در کانال بارگزاری می شود لطفا رسید واریزی تون را در گروه کانال قرار دهید، در پایان به سه نفر از واریز کنندگان به قید قرعه کتاب «امینه» اهدا می شود. 5041721049845465 به نام زهرا سادات حسینی @bartaren
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
👌 امام صادق (علیه السلام) : غذا دادن به یک مومن در روز عید غدیر ؛ ✅ثواب اطعام یک میلیون پیامبر و ص
بزرگواران یک روز دیگه بیشتر تا عید بزرگ شیعیان، عید اکمال دین، بزرگترین روز خداوند در روی زمین باقی نمانده... از برکات غدیر عقب نمونید، شما با یک هزینه ی کم می تونید در ثوابی عظیم شرکت کنید و مطمئن باشید مولا علی علیه السلام مدیون کسی نمی مونه
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۴۴🎬: حالا می خواستند دانیال و یارانش را به زندان اندازند، این کار می بایست دور ا
🎬: دانیال نبی و مومنین در عمق چاهی تاریک بدون دادن آب و غذا نگه داشته بودند. حیوانات وحشی هم هنوز در ورودی چاه بودند و برای این حیوانات روزی یک وعده گوشت و خوراک می رساندند اما برای دانیال و مومنین هیچ آذوقه و آبی نمی آوردند. اما خداوند مهربان که روزی کِرم میان سنگ را می رساند، دانیال نبی و مومنینی را که پرچم دینش را برافراشته نگه داشته بودند، فراموش نکرده بود و پس پیامبری گمنام از بنی اسرائیل را مأمور نمود تا هر روز آب و غذای مطهر به دانیال و مومنین برساند و دانیال نبی به راز و نیاز می پرداخت و دستانش را به آسمان بلند می کرد و می فرمود: سپاس و ستایش مخصوص خداوند مهربان و یکتایی سن که این بندگان سراپا تقصیر را در عمق چاه فراموش نکرده است، الهی الحمدالله و ستایش تو را که کافی هستی برای کسی که به توکل و تکیه می کند و... روزها می گذشت و پادشاه گمان می کرد که دانیال و مومنین در قعر چاه جان داده اند و دیگر زنده نیستند و برای همین جشن بزرگی ترتیب داد. جشنی پر از فساد و فحشا و ظرف های مملو از گوشت خوک و جام های پر از شراب در جمع می گشت و رقص و هلهله و شادی برپا بود. مجلس در اوج خود بود و همه از خود بیخود بودند که ناگهان صدای غرشی در سالن بزرگ پیچید، انگار در آسمان باز شده بود، ترسی در دل همه ی کافران افتاده بود که ناگهان دستی از آسمان ظاهر شد و روی دیوار پشت تخت پادشاه سه حرف را نوشت و در یک لحظه از نظرها غیب شد. ترسی شدید و عجیب بر جمعیت مستولی شد، حالا از آن رقص و پایکوبی قبل خبری نبود و هر چه بود وحشت بود و وحشت... پادشاه از همه بیشتر ترسیده بود و سراپای بدنش از وحشت می لرزید در این لحظه... ادامه دارد... @bartaren 🌼🌼🌼🌼🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا(فصل۲) #قسمت۱ نزدیک به دو ماه از رفتن پرویز خان و پرکشیدن امیر ارسلان می گذشت، گلجان تنهات
(فصل۲) گلجان، این زن رنج کشیده در را باز کرد و همانطور که حدس میزد کسی جز دکتر منوچهری پشت در نبود. گلجان چادر گل گلی سفیدش را جلوتر کشید و آرام سلام کرد، اینک قرص صورت زیبایش،زیباتر اما کم جان تر از همیشه به چشم می آمد. دکتر لبخندی زد و گفت: سلام، ببخشید بی موقع مزاحم شدم، اما موضوع مهمی بود که می بایست باهاتون درمیان بگذارم. گلجان که از لحن دکتر متوجه شده بود اتفاق مهمی افتاده، اما برایش اهمیتی نداشت چون تمام آرزوی او زیر خروارها خاک خوابیده بود،پس با بی حالی گفت:چی شده آقای دکتر؟! دکتر سرش را جلو آورد و گفت: اینجا نمیشه گفت، نمی خوای دعوتم کنی توی خونه؟! گلجان تازه متوجه شده بود که هنوز جلوی در هست، خودش را کنار کشید و گفت: ببخشید، حواسم نبود، بفرمایید داخل خونه.... دکتر منوچهری، داخل شد و بدون اینکه به سمت ساختمان برود، به طرف تخت چوبی که زیر درخت انگور روی حیاط قرار داشت رفت و گفت: اگر اجازه بدین همینجا عرض کنم، شاید نخواهید پدرتون چیزی متوجه بشن گلجان که انگار تازه فهمیده بود موضوع مهم تر از اونی هست که فکرش را می کرد به طرف تخت اشاره کرد و همانطور که خودش گوشه ی تخت می نشست گفت: چی شده دکتر؟! برای من مهم نیست، به قول پدرم دنیا را آب ببره، جهان خراب بشه یا همه جا بهشت بشه، وقتی دلخوشی های من توی قبرستان خوابیدند برام فرق نمی کنه... دکتری سری تکان داد و گفت: اینجور نگین، اون پیرمردی که توی خونه نشسته، به تو دلخوشه و این موجودی که توی شکمت داری به تو احتیاج داره و ان شاالله امید اینده ات میشه... راستش امروز چند نفر از دربار اومده بودند و سوالاتی از من کردند که بی ربط به شما نبود... اسم دربار که میشد، تمام تن و بدن گلجان می لرزید، پس با لحنی آمیخته به ترس گفت: دربار؟! به من چکار داشتند؟! دکتر منوچهری آه کوتاهی کشید و گفت: تو هنوز درباری ها و شاه و شاهزاده ها را نشناختی، اینها امیال و هوس های سیری ناپذیری دارند، مثل اینکه شاهنشاه هنوز شما را فراموش نکرده و در به در دنبال خبری از شماست و البته حدس میزنم به همین زودی ها مأموراش به بهانه ای به سراغتون بیان و.... گلجان به سختی آب دهنش را قورت داد، آب که نه، یک تلخابی گس که تمام وجودش را تلخ کرده بود خیلی نامحسوس از زیر چادر دستش را روی شکمش گذاشت و آهسته گفت: نمیزارم کسی تو را از من بگیره... ادامه دارد.... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼