🔴 #اطلاعیه_مهم_رسانه_منتظر (شماره ۱۳)
● این اطلاعیه بر اساس بخش بسیار مهمی از سخنرانی استاد شجاعی در تاریخ ۱۵ خرداد در اجتماع میدان فاطمی تنظیم شده است!
● ما در شرایط خطرناکی قرار داریم !
ظاهر قضیه آتش بس است و باطنش تهدید رهبر و اتمام حجت خدا ...
مردم باید نسبت به وظایف خودشان هوشیار شوند! آگاه شوند! بیدار شوند! و قائم شوند!
● مردم مبعوث ایران دقت کنید : شعلهی انقلاب اسلامی، در روز ۱۹ دی با یک مقالهی توهینآمیز علیه امام خمینی «ره» (که تازه آنوقتها امام جامعه هم نبودند، فقط یک مرجع تقلیدِ در تبعید بودند...) شروع شد!
به دنبال این توهین، مردم بلند شدند، و جریان انقلاب ایران و سقوط رژیم شاهنشاهی، آغاز شد و انقلاب جهانی ایران که محصولِ همین جرقه بود با قیام و استقامت مردم ایجاد شد...
● مردم ایران دقت کنید : امروز نائب امام زمان علیهالسلام را ترور کردند،
امام جهان اسلام را ....
و عدهای خائن و کودتاگر در حال عادیسازی این اتفاقند.
دشمن با بیحیاییِ تمام، جلسهی علنی برای تهدید رهبر ما برگزار میکند، و براحتی از ترور ایشان حرف میزند!
و این در حالیست که هنوز یک جواب محکم، به دشمن در «خونخواهی رهبر» داده نشده تا جرات «خیالِ ترور» را نیز به خود راه ندهد!
🔴 اینکه مسئولان نتوانستند بازدارندگی برای دشمن ایجاد کنند؛ عامل جرات دوبارهی این غدّارانِ مکّار است!
● طبق فرمایش قرآن «امام اصل جامعه است» سدّ حفاظت و حمایت از رهبر اگر شکسته شود، چیزی از فواید و جریانسازی ایران در تمدنسازی نوین الهی باقی نخواهد ماند!
🔴 فرصت دادن به دشمن، برای موفقیت در ترور دوبارهی رهبر، جز عذاب الهی را درپی نخواهد داشت.
مردم شما وظیفه دارید در خیابانها فریاد بزنید و ریشه این تفکر را که «میشود امام جامعه را تهدید کرد» بخشکانید!
مردم شما باید این را به مسئولان بفهمانید، وظیفهی ایجاد «بازدارندگی» و «ترس از ترور امام» در دل دشمن، با آنهاست! که تا این لحظه موفق عمل نکردهاند...
مردم دقت کنید : شما باید این فریاد را جهادِ اول این روزهای خود بدانید!
❌ جامعه بزودی دوباره غافلگیر خواهد شد،
اگر ما بموقع فریاد نزنیم و این فریاد را قدرتمند در رسانهها منعکس نکنیم ...
منتظر : رسانه رسمی استاد محمد شجاعی
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۴۷ دانیال نبی همچون همیشه سربلند و محکم در مقابل پادشاه ایستاده بود، بدون اینکه
#روایت_انسان
#قسمت۶۴۸
حال پادشاه خراب بود، انگار از مرگ می ترسید و می خواست مطمئن شود به این زودی ها نمی میرد.
او کاملا به گفته های دانیال اطمینان داشت اما غرورش اجازه نمی داد که به آن اقرار کند.
پس دانیال را به حضور خود فرا خواند و در میان درباریان از او پرسید: اگر حقیقت را می گویی و خدایت از همه چیز این عالم خبر دارد و به تو می گوید آنچه را که بقیه نمی دانند به من بگو کی و چگونه می میرم؟!
دانیال نگاهی به او انداخت و فرمود: اگر از مرگ خودت آگاه شوی آیا به خدای یکتا ایمان میاوری؟!
پادشاه دندانی به هم سایید و گفت: من هرگز به خدای تو ایمان نمی آورم، فقط می خواهم تو را بسنجم و اگر درست پیش بینی کردی در مجازاتت تخفیف دهم.
دانیال نبی نگاهی به جمع کرد و سپس خیره در چشمان پادشاه فرمود: بدان که تو سه روز بیشتر زنده نیستی، اراده ی خداست که تو به زودی بمیری و از این دنیا بروی، اگر فردی آینده نگر و هوشمند باشی بدون تعلل به خدای یکتا ایمان می آوری و استغفار می کنی تا رستگار شوی چرا که خداوند بر بندگانش، بسیار بخشنده و مهربان است.
پادشاه با خشم فریاد زد: آیا حقیقت را می گویی و من سه روز دیگر میمیرم؟!
دانیال سری تکان داد وگفت: آری، براستی که چنین است.
پادشاه همچون اسپند روی آتش از جا جهید و با اشاره به دانیال دستور داد تا او را دستگیر کنند و به زندان بیافکنند و گفت: تو در این سه روز در زندان می مانی اگر پیش بینی ات درست از کار درآمد که آزاد میشوی و اگر اشتباه کرده باشی، من حسابم را با تو تسویه خواهم کرد.
سربازان دانیال نبی را در غل و زنجیر به زندان بردند و پادشاه خود را در اتاقش حبس نمود و یکی از نگهبانان کارکشته وجسور را جلوی در اتاقش به نگهبانی گمارد و به او گفت: من اندازه سه روز نوشیدنی و خوراک در این اتاق دارم، در این سه روز هیچکس...تاکید می کنم هیچ کس حق ورود و خروج به این اتاق را ندارد و اگر کسی وارد یا خارج شد تو موظفی که او را بکشی.
نه همسر و نه فرزندان و نه درباریان هیچ کس حق ورود به اتاق را ندارد، شاید دشمنان خودشان را به شکل من درآورند و بخواهند وارد اتاقم شوند، اگر کسی شبیه من را دیدی که قصد ورود به اتاق را دارد،بدون تعلل و سستی او را بکش.
پادشاه حکمش را داد و خود را در اتاق حبس کرد به این امید که پیش بینی دانیال به وقوع نپیوندد
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میزان آمادگی نظامی ایران 😎
VS
میزان آمادگی کشورای عربی😁
#ایران_قوی
#طنز_جنگ
علی رضایی4_5846089679773900242.mp3
زمان:
حجم:
8.1M
😍به به، یه نماهنگ خفن و جدید الان میچسبه
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۸ گلجان با سرعت از خانه بیرون رفت و اصلا متوجه نشد که در حیاط را محکم بهم می زند.
#رنج_دنیا
#قسمت۹🎬:
مراد علی در اتاقک مرغداری پناه گرفته بود و گوش هایش را تیز کرد، انگار با مشت و لگد به جان در افتاده بودند و وقتی دیدند کسی در را باز نمی کند، لحظاتی صدا قطع شد و سپس صدای پریدن مردی از روی دیوار بلند شد.
پشت مراد علی داغ شد و یخ میشد با خود میگفت: برای چی اومدن؟ نکنه کرامت واقعا کار بدی کرده و فرار کرده و اینا فکر میکنن الان خونه است؟
صدای باز شدن در حیاط و قدم های شتابان مردانی در فضا پیچیده بود.
و بعد صداها دور شد و صداهای مبهمی از داخل ساختمان به گوش می رسید.
پس از دقایقی سخت و نفس گیر، صدای قدم ها در حیاط پشتی به گوش رسید و بعد صدای مردی بلند شد: اینجا کسی نیست، الکی خودمون را خسته نکنیم، ندیدی وسایل هم بسته بندی شده بود. اینا فرار کردن.
نفر دوم گفت: نه نمی تونن فرار کنن، چون هنوز وسایلشون داخل خونه بود، احتمالا بیرون رفتن، ندیدی در ساختمان هم قفل نبود، این نشان میده هر کجا رفته باشن برمی گردن.
مرد اولی گفت: شایدم برنگشتن، شاید وسایل را به کسی فروخته و بعدم قراره خریدار بیاد ببرتشون، من فکر می کنم کسی به اینا خبر داده، تا جایی ما میدونیم فقط همون خانم خوشگله و پدر لنگش اینجا بودن، وقتی هیچ کدومشون نیستن و حتی پدر علیلش که حرکت براش سخته و از خونه بیرون نمیاد، نیست، یعنی در رفتن و تمام...
نفر دوم گفت: اینم حرفیه، ما وظیفه مون بود بیایم دختره را ببریم که نیست، باید بریم خبر بدیم تا ببینیم چه دستوری میدن.
هر دو نفر بدون اینکه به سمت اتاقک بیان وحتی شک کنن کسی داخل این اتاقک هست از پشت ساختمان رفتند، شاید اصلا هیچ کدام متوجه اتاقک نشدن چون گرم حرف زدن و حدسیاتشون بودند
چند دقیقه بعد صدای قدم هایی که دور میشد و پشت سرش بسته شدن در حیاط خانه، نشان میداد که مهاجمان رفته اند.
مراد علی خیلی با احتیاط، همانطور که وارد اتاقک شده بود از انجا خارج شد.
خود را پشت دیوار رساند، باید مطمئن میشد کسی داخل خانه نیست
خیلی نامحسوس سرش را از پشت دیوار بیرون آورد و همه جا را نگاه کرد
خبری نبود، پس بیصدا و آرام آرام به سمت در ساختمان که اینک هر دو لنگه اش باز بود آمد.
می خواست با احتیاط به داخل سرکی بکشد که صدای زنگ تلفن به گوشش رسید.
مراد علی بدون آنکه فکر کند ممکن است ماموران پشت خط باشند به خیال اینکه دکتر منوچهری هست با شتاب خود را داخل ساختمان انداخت و به طرف تلفن رفت...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@,bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
بسماللہ
کانال روسری حوراء🍃
فروش آنلاین شال و روسری با کیفیت بالا و قیمت مناسب 😌🤌
✈️ارسال به سراسر کشور
🛵پیک رایگان برای شهر کرمان
لینک کانال
🌻@hooraascarf
اطلاعیه حفاظتی از سوی فرماندهی سایبری حنظله خطاب به تمامی نیروهای شاغل در نهادهای امنیتی و نظامی جبهه مقاومت، مدیران ارشد، محافظان و رؤسای دفاتر مسئولان.
بر اساس ارزیابیهای آسیبپذیری انجامشده توسط واحدهای سایبری حنظله در جریان «جنگ رمضان»، به تمامی افسران فعال در نهادهای نظامی و امنیتی جبهه مقاومت اکیداً توصیه میشود در ساعات و روزهای آینده اقدامات امنیتی زیر را رعایت کنند:
۱- از استفاده یا همراه داشتن هرگونه دستگاه الکترونیکی از جمله تلفن همراه، ساعت هوشمند، ردیاب و موارد مشابه در محل حضور خود بهشدت خودداری کنید.
۲- از نصب هرگونه پیامرسان یا برنامه شبکه اجتماعی روی تلفن شخصی خود بهشدت پرهیز کنید. در صورت ضرورت، فقط از نسخههای تحت وب استفاده شود.
۳- توصیه میشود از استفاده از هر تلفن همراه یا سیمکارتی که به نام خودتان یا اعضای خانوادهتان ثبت شده، خودداری کنید.
۴- از استفاده از کارتهای بانکی یا روشهای پرداخت آنلاین برای خریدهای خود پرهیز کنید.
۵- اگر محل سکونت شما در هر پایگاه دادهای ثبت شده، در دورههای درگیری از حضور در آن مکان خودداری کنید.
۶- اگر مالک خودرو هستید، از تردد در جادهها یا مناطق شهری با پلاک ثبتشده مربوط به آن خودرو خودداری کنید.
۷- تمامی اشکال ارتباطات دیجیتال با دوستان و آشنایان را به حداقل برسانید.
۸- از گرفتن هرگونه عکس با تلفن همراه خود یا اطرافیان، چه خدمات موقعیتیابی فعال باشد چه غیرفعال، خودداری کنید. در صورت ثبت هر تصویر، فرد یا سامانه باید فوراً محل را ترک کند.
۹- اگر از گوشی هوشمند استفاده میکنید، تنظیمات APN را به یک مقدار غیرمتعارف تغییر دهید.
۱۰- تمامی سرویسهای VPN تجاری یا رایگان را حذف کنید.
۱۱- اگر استفاده از VPN ضروری است، اطمینان حاصل کنید که قابلیت Kill Switch آن همیشه فعال باشد.
۱۲- دسترسی موقعیت مکانی تلفن را غیرفعال کرده و مجوزهای اعطاشده به همه برنامهها را بهطور منظم بررسی کنید.
۱۳- اطمینان حاصل کنید که ثبت و رهگیری تاریخچه جستجوی گوگل غیرفعال شده باشد.
۱۴- اقدامات حفاظتی فوق را برای اعضای خانواده خود نیز اجرا کنید
پشتپردۀ شایعات ترور مقامات نظامی و سیاسی چیست؟
🔹همزمان با آغاز حملات اسرائیل به برخی نقاط کشور، موجی از اخبار و شایعات درباره ترور، مجروح شدن یا هدف قرار گرفتن مقامات سیاسی و نظامی در فضای مجازی منتشر شد.
🔹تجربۀ درگیریهای اخیر نشان میدهد که این اخبار صرفاً با هدف ایجاد هیجان رسانهای منتشر نمیشود و یکی از مهمترین هدف آنها تحریک جامعه به تولید دادههای ارتباطی است.
🔹انتشار خبرهای تأییدنشده دربارۀ مقامات سیاسی و نظامی، معمولاً موجی از تماسها، پیامها، جستوجوها و پرسوجوهای غیررسمی را بهدنبال دارد.
🔹این حجم از ارتباطات میتواند برای سامانههای تحلیل داده و هوش مصنوعی، اطلاعات ارزشمندی درباره ارتباطات افراد، حلقههای نزدیک و مسیرهای تبادل اطلاعات ایجاد کند.
🔹همچنین انتشار چنین شایعاتی، نهادهای مسئول را ناچار به واکنش و تکذیب میکند و در برخی موارد میتواند به ایجاد فضای ابهام، نااطمینانی و جنگ روانی در افکار عمومی منجر شود.
🔸کارشناسان امنیتی معتقدند شایعات ترور فقط برای ایجاد فضای روانی و التهاب رسانهای نیست، بلکه میتواند با هدف جمعآوری دادههای ارتباطی و شناسایی شبکههای انسانی منتشر شود.
🔸در چنین شرایطی، مهمترین راهکار، پرهیز از بازنشر اخبار تأییدنشده و خودداری از ورود به زنجیره گسترده تماسها و پیامهایی است که حول این شایعات شکل میگیرد.
@Farsna - Link
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۴۸ حال پادشاه خراب بود، انگار از مرگ می ترسید و می خواست مطمئن شود به این زودی
#روایت_انسان
#قسمت۶۴۹🎬:
حالا پادشاه خودش را در اتاق حبس کرده بود نه کسی حق ورود داشت و نه کسی حق خروج، نگهبان هم مدام جلوی اتاق بود.
روز اول گذشت و اتفاقی نیافتد، روز دوم هم گذشت و پادشاه نفس راحتی کشید و روز سوم رسید، دم دم های ظهر خوابی عجیب به چشمان پادشاه می آمد.
او که در اتاق بزرگش تنها و بیکار بود، راحت روی تخت لمید و خیلی زود پلک هایش سنگین شد و به خواب رفت.
دشتی بزرگ و پر از آتش پیش رویش بود و شعله های آتش به آسمان بلند بود و از هر طرف صداهای وحشتناکی به گوشش می رسید و ناگهان شعله ای آتش به سمت صورتش آمد و از ترس چشمانش را باز کرد و از خواب پرید.
روی تختش نشست و قطرات درشت عرق را می دید که از پیشانی اش جاری بود، احساس خفگی و تنگی نفس می کرد، ناخوداگاه از جا بلند شد، نیاز به هوای تازه داشت، بعد زمان و مکان از دستش در رفته بود و به سمت درب اتاق رفت.
در را باز کرد، هیچکس پشت در نبود، انگار نگهبان برای قضای حاجت بیرون رفته بود.
پادشاه با خیال راحت به سمت بالکنی که در راهروی روبه رو بود و رو به فضای سبز دل انگیزی منتهی می شد رفت.
هوای تازه به صورتش خورد و تازه یادش آمده بود که می بایست در اتاقش بماند، پس فورا راه کج کرد و به سمت اتاقش رفت، در همین هنگام نگهبان هم آمد و تا چشمش به پادشاه افتاد که به سوی اتاق می آید، بنا بر دستور خود پادشاه که گفته بود حتی اگر دیدی کسی شبیه من به سمت اتاق می آید او را بکشید
به سرعت شمشیر از نیام کشید و در یک حرکت پادشاه نگون بخت را از وسط به دو نیم کرد.
بدین ترتیب پیش بینی دانیال به وقوع پیوست و پادشاه در غروب روز سوم کشته شد و این خبر در شهر پیچید و مانند بمب صدا کرد و مردم بیش از پیش به دانیال اعتقاد آوردند...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۹🎬: مراد علی در اتاقک مرغداری پناه گرفته بود و گوش هایش را تیز کرد، انگار با مشت و
#رنج_دنیا
#قسمت۱۰🎬:
مراد علی با شتاب وارد ساختمان شد، و آنقدر قدم هایش را بلند برمی داشت که چند بار نزدیک بود بر زمین سرنگون شود، اما خود را به تلفن رساند و گوشی را به گوشش چسپاند و همانطور که نفس نفس میزد گفت: ا...الو سلام بفرمایید
از آن طرف خط گلجان گفت: سلام بابا چرا نفس نفس میزنی؟!
مراد علی آب دهانش را قورت داد و گفت: تو که رفتی انگار اینجا قیامت کبری شد و بعد از زیر چشم نگاهی به خانه کرد، گویی زلزله ده ریشتری آمده بود و مراد علی تازه متوجه می شد که خانه را کلا به هم ریخته اند و ادامه داد: خدا لعنتشان کنه، چند تا مرد که فکر کنم از دربار آمده بودند، در را زدند و من حیاط پشتی بودم و متوجه شدم از روی دیوار وارد خانه شدند و...
مراد علی مو به مو آنچه اتفاق افتاده بود را برای گلجان گفت و گلجان که باورش نمیشد توی این مدت کوتاه این اتفاق افتاده گفت: بابا دکتر منوچهری اومد دنبالت،باید با هم جایی بریم.
الان میگی که تازه مامورا رفتن، امکان داره دوباره برگردن، پس سریع وسایل ضروریت را جمع کن، بریز توی یه ساک و از خونه بزن بیرون..نمی خوام دکتر منوچهری در خونه بیاد متوجه هستی؟!
مراد علی گفت: من از خونه بزنم بیرون کجا برم؟! لااقل بزار دکتر بیاد اینجا و...
گلجان پرید توی حرفش و گفت: دکتر نمی دونه الان اونجا چه خبره، شما بیا بقالی مش رضا سرکوچه، خودت که خوب میدونی مش رضا آدم باخدایی هست، خودت توی بقالی بنشین و به مش رضا بگوجلو در وایسته و هر وقت دکتر منوچهری را دید بهش بگه شما اینجایی و...
مراد علی چشمی گفت و می خواست گوشی را قطع کنه که گلجان دوباره گفت: فراموش نکن...گفتم فقط وسایل ضروری، سجل و چند تا لباس، همین و در ساختمان هم قفل بزن و در حیاط هم قفل کن....
مراد علی گوشی را سرجایش گذاشت و علی رغم پای لنگش تند و فرز چند تیکه لباس و سجل و یه مقدار پول که جمع کرده بود را داخل کیفی چپاند و درها را قفل کرد و بدون اینکه آخرین نگاه را به خانه بیاندازد از خانه بیرون زد.
داخل کوچه خلوت بود، مراد علی با احتیاط اطراف را نگاهی کرد، انگار همه چی عادی بود، مثل همیشه بغل دیوار حرکت می کرد و طوری کیف را بین پای نداشته اش و چوگان قرار داده بود که کسی متوجه آن نمیشد.
مراد علی قدم هایش را بلند برمی داشت و بالاخر سرکوچه رسید و می خواست به سمت بقالی مش رضا بپیچد که ماشین دکتر را دید به سمت کوچه می آید.
خودش را سر خیابان رساند و دکتر را متوجه خودش کرد و خیلی زود سوار ماشین شد و حرکت کردند.
ادامه دارد
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۱۰🎬: مراد علی با شتاب وارد ساختمان شد، و آنقدر قدم هایش را بلند برمی داشت که چند با
#رنج_دنیا
#قسمت۱۱🎬:
مراد علی که هم ترسیده بود و هم هیجان زده بود بدون آنکه دکتر چیزی از او بپرسد شروع به تعریف کردن تمام چیزهایی که دیده بود شد.
دکتر منوچهری با دقت به حرفهای مراد علی گوش کرد و بعد از چند سوال کوتاه، تغییر مسیر داد و گفت: به نظر می رسد الان به جایی که دخترتون هست نباید بریم، یعنی تا مطمئن نشدیم کسی شما را تعقیب می کنه نباید خطر کرد.
مراد علی با تعجب گفت: میشه بگین اینجا چه خبره؟! اون مامورها برای چی با اون وضع اومدن سر وقت ما، مگه گلجان بیچاره چه خطایی کرده؟! بعدم الان تکلیف چیه؟! من کجا باید باشم؟! گلجان کجاست؟ به کدام گناه ما اینجور عقوبت میشیم دکتر؟!
دکتر آه کوتاهی کشید و گفت: گناه تو اینه که دختر زیبایی داری و گناه گلجان هم اینه که با چهره ی زیبا و جذابش نظر شاهنشاه را جلب کرده و شاهنشاه مثل یک زنی می ماند که ویار داره و الان ویارش افتاده روی دختر شما و تا به دستش نیاره آروم نمینشیند.
مراد علی با دست زد توی دهنش و گفت: خدایا توبه! این دختر تازه شوهر از دست داده، بارداره، اصلا اگر شاهنشاه بخواد عقدش کنه باید عده ی شوهر مرحومش تموم بشه یا نه؟! باید بچه ی توی شکمش را به دنیا بیاره؟!
دکتری سری به نشانه ی تاسف تکان داد و گفت: شما خیلی از مرحله پرت هستین، اگر شاه براش دین و عده و خدا و پیغمبر مهم بود، وضعیت ایران اینطور نبود، نه تنها شاه بلکه تمام خانواده اش، تمام دور و بری هاشون همه به فکر خودشون و هوس های سیری ناپذیر خودشونن و هر کسی یه کیسه ی گل گشاد دوخته و این مملکت را با ترفندها چپاول می کنند
انگار کشور ایران شده ملک و ارث پدریشون، چی میگی پیرمرد؟! اونا اصلا این حرفهایی که شما میزنید براشون کوچکترین اهمیتی نداره...
بغض گلوی مراد علی را فشار میداد، مرد بود و نمی خواست جلوی مردی دیگه اشکش دربیاد ولی آهسته زیر لب گفت: کاش خدا مرگ من را می رساند و این روز را نمی دیدم، کاش توی همون دهاتمون مرده بودم و گلجان برای نجات من راهی غربت و آواره ی اینجا نمیشد و اینهمه سختی نمی کشید، اگر توی روستا بود الان از خودش خونه و زندگی و بچه و شوهر داشت و سرش به باغ و درخت و گاو و گوسفند گرم بود و اصلا نمی دانست همچی مشکلاتی هم توی دنیا هست.
دکتر دستش را روی دست های پر از چین و چروک مراد علی کشید و گفت: ناشکری نکن پدر، توی روستا هم بودین به طریقی دیگه سختی می کشیدین، اصلا توی مملکتی که اینا سردرمدارش باشن تمام ملت هر کجا باشن یک جوری در عذاب هستند.
مراد علی نفسش را محکم بیرون داد وگفت: الان باید چکار کنیم؟!
دکتر که تازه به یادش اومده بود می خواد کجا بره گفت: من شما را میبرم توی یه مسافرخانه، یک شب اونجا می مونید اگر دیدید کسی سراغتون نیومد، اونموقع میبرمتون پیش دخترتون...
مراد علی دلش گرفته بود و راضی به این امر نبود اما به تدابیر دکتر اعتقاد داشت و پس سکوت کرد و چیزی نگفت چون ممکن بود کوچکترین بی احتیاطی به قیمت بیچارگی گلجان تمام بشه
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼