eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
5.1هزار دنبال‌کننده
509 عکس
595 ویدیو
17 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
سید جواد ( بچه ها آماده باشید ).m4a
حجم: 5.2M
پیام مهم یکی از فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به کلیه رزمندگان محور مقاومت. (بچه‌ها آماده شوید، گردانهای دونفره حرفه‌ای تشکیل دهید، جنگ در راه است، این توافق نجس به جایی نخواهد رسید.) 🇮🇷اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج بِحَقِ زینَبِ الکُبری🇮🇷 ➖➖➖➖➖➖➖
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
@zekrroozane ذڪرروزانہصلوات خاصه امام موسی کاظم (ع).mp3
زمان: حجم: 1.4M
قرائت صلوات خاصه امام کاظم (علیه السلام) 🤲اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى الْأَمِينِ الْمُؤْتَمَنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ الْبَرِّ الْوَفِيِّ الطَّاهِرِ الزَّكِيِ‌ 🤲النُّورِ الْمُبِينِ (الْمُنِيرِ) الْمُجْتَهِدِ الْمُحْتَسِبِ الصَّابِرِ عَلَى الْأَذَى فِيكَ‌ 🤲اللَّهُمَّ وَ كَمَا بَلَّغَ عَنْ آبَائِهِ مَا اسْتُودِعَ مِنْ أَمْرِكَ وَ نَهْيِكَ وَ حَمَلَ عَلَى الْمَحَجَّةِ 🤲و كَابَدَ أَهْلَ الْعِزَّةِ وَ الشِّدَّةِ فِيمَا كَانَ يَلْقَى مِنْ جُهَّالِ قَوْمِهِ‌ 🤲ربِّ فَصَلِّ عَلَيْهِ أَفْضَلَ وَ أَكْمَلَ مَا صَلَّيْتَ عَلَى أَحَدٍ مِمَّنْ أَطَاعَكَ وَ نَصَحَ لِعِبَادِكَ إِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ‌ اَللّهُمَّ‌‌عَجِّل‌‌لِوَلیِّکَ‌الفَرَجَ‌‌وَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۴۶🎬: یکی از بزرگان از جای بلند شد، حال او هم با دیگران فرقی نداشت و از ترس رنگش
دانیال نبی همچون همیشه سربلند و محکم در مقابل پادشاه ایستاده بود، بدون اینکه کوچکترین تعظیم و کرنشی کند و همه می دانستند که دانیال جز در مقابل خدایش در هیچ جای دیگر سر خم نمی کند. پادشاه گلویی صاف کرد و رو به دانیال گفت: می بینم که هنوز سالم و سلامتی، از چگونگی این امر سوال نمی پرسم چون همه می دانند که خواهی گفت همه ی اینها از قدرت خدایت است، اما من می خواهم بگویم، به گمانم خدایت تو را نگه داشته تا امر سختی که برای ما پیش آمده است تعبیر کنید. دانیال با طمأنینه فرمود: خدای من! خدای آسمانها و زمین و خالق هر چه که هست و نیست اوست، همانا ایشان، خدای تو نیز هست چه به آن ایمان بیاوری و چه او را انکار کنی که انکار چون تویی در ذات وجودی باریتعالی هیچ خللی ایجاد نمی کند، او مهربان ترین بربندگانش است حتی از مادر مهربان تر و نزدیک است به من و تو حتی از رگ گردن نیز نزدیکتر، حال برگو چه شده و چه می خواهی؟! گرچه خود واقفم که برای چه اینجا هستم. پادشاه که خوب میدانست سخنان دانیال حق ترین گفتار است، چیزی نداشت در مقابل ایشان بگوید، فقط به جمله ای کوتاه بسنده کرد: ای دانیال! تو مردی حکیم هستی و حکمتت را از خدایت گرفته ای، به من بگو آن دستی که در مجلس ما ظاهر شد چه بود و آن حروفی که بر دیوار پشت سر ما نقش بست، چه معنایی داشت؟! دانیال نگاهش را به پادشاه دوخت و فرمود: آن دست، دستی غیبی بود تا تو را انذار کند از رفتارت و به تو تلنگر زند و عاقبتت را گوشزد نماید و اما آن حروف، بدان که حرف اولی که بر دیوار نقش بست، تعبیرش این است که به سبب بی مبالاتی در عدل و رعایت نکردن عدالت در حکومتت تو مستحق این شدی که عقلت را از دست بدهی و چنین هم خواهد شد. و اما تعبیر حرف دوم این است که به تو وعده ی حکومت داده شده بود که آن را دیدی... و تعبیر حرف سوم این است: خداوند برای تو و پدرت ملک عظیمی را مقدر نموده بود اما گویا شما با عملکردتان کفران نعمت کردید و خداوند اراده نموده که این ملک عظیم را از بین ببرد و ملک و تمام تمدن حکومت تو و بابل از بین خواهد رفت و چنان به فراموشی سپرده می شود که انگار هیچ‌وقت چنین تمدنی وجود نداشته است. در این هنگام پادشاه با شنیدن این سخنان، سخت وحشت زده شده بود، انگار عقلش زایل شده بود و با تمام توان فریاد می زد و به همه بد و بی اه می گفت، به طوریکه با اشاره ی مشاوران و نخست وزیر او را از مجلس خارج کردند تا کمی آرام گیرد... ادامه دارد... @bartaren 🌼🌼🌼🌼🌼🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۷ گلجان همانطور که دسته ی کیف را روی شانه اش جابه جا می کرد، گوشی را برداشت و با هما
گلجان با سرعت از خانه بیرون رفت و اصلا متوجه نشد که در حیاط را محکم بهم می زند. مراد علی نگران تر از همیشه نگاهی به اطرافش کرد، بعضی وسایل بسته بندی بود و بعضی ها هم به حال خود رها شده بود، البته وسایلی که لوکس تر و قیمت بیشتری داشت بسته بندی شده بود تا به فروش برسد. مراد علی نگاهی به سماور کرد، یادش رفته بود روشنش کند، اما الان دیگه گلجان نبود، او همیشه به عشق دخترش چای دم می کرد. پس آه کوتاهی کشید و می خواست داخل اتاق هم سرکی بکشد که یادش آمد، امروز گلهای پنیرک که پشت ساختمان کاشته بودند را نچیده است، پس سبد کوچکی به دست گرفت، می خواست تا آمدن گلجان خودش را سرگرم کند شاید زمان زودتر بگذرد. از ساختمان بیرون رفت و در را بست و به عادت همیشگی که لولای پشتی در هال را می انداخت تا جک و جانور و گربه وارد ساختمان نشود، لولا را انداخت و لنگ لنگان به سمت پشت ساختمان رفت. پشت ساختمان هم باغچه ای کوچک بود و در کنارش اتاقکی درست کرده بودند که گلجان مرغ و خروس نگهداری می کرد، پرنده هایی که عشق امیرارسلان بودند و بعد از مرگ امیر ارسلان، به توصیه ی دکتر تمام پرنده ها را فروختند چرا که گلجان هر وقت صدای مرغ و خروس ها بلند میشد به یاد پسرک ناکامش می افتاد و عصبی میشد. مراد علی نگاهی به اتاقک کرد، آه بلندی کشید و سپس به سمت گلهای پنیرک یا همان ختمی رفت و مشغول چیدن شد. هنوز بوته ی گل اولی را کامل نچیده بود که احساس کرد کسی محکم به در حیاط می کوبد. با تعجب کمر راست کرد و چوگان را زیر بغلش محکم گرفت و خود را به لبه ی ساختمان رساند. دوبارع در را به شدت زدند، کی می توانست باشد؟! ترسی مبهم به جان مراد علی افتاد، خیلی دوست داشت بداند پشت در کیست اما گلجان تاکید کرده بود که در را باز نکند. مراد علی حتی جرأت نمی کرد از پشت دیوار ساختمان بیرون بیاید، در همین لحظه صدایی از پشت در بلند شد: در را باز کنید، ماموران حکومتی هستیم وگرنه مجبور میشویم از دیوار بالا بیاییم مراد علی تا این حرف را شنید خودش را به پشت ساختمان کشید، باید جایی پنهان میشد، اما کجا؟! با نگاهش اطراف را جستجو‌کرد، نه پشت درختان و نه تنور خانه، جای امنی نبودند و ناگهان چشمش به اتاقک مرغ ها افتاد. درست است سقفش پایین بود اما مراد علی می توانست داخل اتاقک شود و گوشه ای در خود فرو برود و چمپاتمه بزند. پس با سرعت خودش را به اتاقک رساند اول چوگان را داخل اتاقک داد و بعد همچون ماری در هم تنید و داخل اتاقک شد. ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
🔴 (شماره ۱۳) ● این اطلاعیه بر اساس بخش بسیار مهمی از سخنرانی استاد شجاعی در تاریخ ۱۵ خرداد در اجتماع میدان فاطمی تنظیم شده است! ● ما در شرایط خطرناکی قرار داریم ! ظاهر قضیه آتش بس است و باطنش تهدید رهبر و اتمام حجت خدا ... مردم باید نسبت به وظایف خودشان هوشیار شوند! آگاه شوند! بیدار شوند! و قائم شوند! ● مردم مبعوث ایران دقت کنید : شعله‌ی انقلاب اسلامی، در روز ۱۹ دی با یک مقاله‌ی توهین‌آمیز علیه امام خمینی «ره» (که تازه آنوقتها امام جامعه هم نبودند، فقط یک مرجع تقلیدِ در تبعید بودند...) شروع شد! به دنبال این توهین، مردم بلند شدند، و جریان انقلاب ایران و سقوط رژیم شاهنشاهی، آغاز شد و انقلاب جهانی ایران که محصولِ همین جرقه بود با قیام و استقامت مردم ایجاد شد... ● مردم ایران دقت کنید : امروز نائب امام زمان علیه‌السلام را ترور کردند، امام جهان اسلام را .... و عده‌ای خائن و کودتاگر در حال عادی‌سازی این اتفاقند. دشمن با بی‌حیاییِ تمام، جلسه‌ی علنی برای تهدید رهبر ما برگزار می‌کند، و براحتی از ترور ایشان حرف می‌زند! و این در حالیست که هنوز یک جواب محکم، به دشمن در «خونخواهی رهبر» داده نشده تا جرات «خیالِ ترور» را نیز به خود راه ندهد! 🔴 اینکه مسئولان نتوانستند بازدارندگی برای دشمن ایجاد کنند؛ عامل جرات دوباره‌ی این غدّارانِ مکّار است! ● طبق فرمایش قرآن «امام اصل جامعه است» سدّ حفاظت و حمایت از رهبر اگر شکسته شود، چیزی از فواید و جریان‌سازی ایران در تمدن‌سازی نوین الهی باقی نخواهد ماند! 🔴 فرصت دادن به دشمن، برای موفقیت در ترور دوباره‌ی رهبر، جز عذاب الهی را درپی نخواهد داشت. مردم شما وظیفه دارید در خیابان‌ها فریاد بزنید و ریشه این تفکر را که «می‌شود امام جامعه را تهدید کرد» بخشکانید! مردم شما باید این را به مسئولان بفهمانید، وظیفه‌ی ایجاد «بازدارندگی» و «ترس از ترور امام» در دل دشمن، با آنهاست! که تا این لحظه موفق عمل نکرده‌اند... مردم دقت کنید : شما باید این فریاد را جهادِ اول این روزهای خود بدانید! ❌ جامعه بزودی دوباره غافلگیر خواهد شد، اگر ما بموقع فریاد نزنیم و این فریاد را قدرتمند در رسانه‌ها منعکس نکنیم ... منتظر : رسانه رسمی استاد محمد شجاعی
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۴۷ دانیال نبی همچون همیشه سربلند و محکم در مقابل پادشاه ایستاده بود، بدون اینکه
حال پادشاه خراب بود، انگار از مرگ می ترسید و می خواست مطمئن شود به این زودی ها نمی میرد. او کاملا به گفته های دانیال اطمینان داشت اما غرورش اجازه نمی داد که به آن اقرار کند. پس دانیال را به حضور خود فرا خواند و در میان درباریان از او پرسید: اگر حقیقت را می گویی و خدایت از همه چیز این عالم خبر دارد و به تو می گوید آنچه را که بقیه نمی دانند به من بگو کی و چگونه می میرم؟! دانیال نگاهی به او انداخت و فرمود: اگر از مرگ خودت آگاه شوی آیا به خدای یکتا ایمان میاوری؟! پادشاه دندانی به هم سایید و گفت: من هرگز به خدای تو ایمان نمی آورم، فقط می خواهم تو را بسنجم و اگر درست پیش بینی کردی در مجازاتت تخفیف دهم. دانیال نبی نگاهی به جمع کرد و سپس خیره در چشمان پادشاه فرمود: بدان که تو سه روز بیشتر زنده نیستی، اراده ی خداست که تو به زودی بمیری و از این دنیا بروی، اگر فردی آینده نگر و هوشمند باشی بدون تعلل به خدای یکتا ایمان می آوری و استغفار می کنی تا رستگار شوی چرا که خداوند بر بندگانش، بسیار بخشنده و مهربان است. پادشاه با خشم فریاد زد: آیا حقیقت را می گویی و من سه روز دیگر میمیرم؟! دانیال سری تکان داد و‌گفت: آری، براستی که چنین است. پادشاه همچون اسپند روی آتش از جا جهید و با اشاره به دانیال دستور داد تا او را دستگیر کنند و به زندان بیافکنند و گفت: تو در این سه روز در زندان می مانی اگر پیش بینی ات درست از کار درآمد که آزاد میشوی و اگر اشتباه کرده باشی، من حسابم را با تو تسویه خواهم کرد. سربازان دانیال نبی را در غل و زنجیر به زندان بردند و پادشاه خود را در اتاقش حبس نمود و یکی از نگهبانان کارکشته و‌جسور را جلوی در اتاقش به نگهبانی گمارد و به او گفت: من اندازه سه روز نوشیدنی و خوراک در این اتاق دارم، در این سه روز هیچ‌کس...تاکید می کنم هیچ کس حق ورود و خروج به این اتاق را ندارد و اگر کسی وارد یا خارج شد تو موظفی که او را بکشی. نه همسر و نه فرزندان و نه درباریان هیچ کس حق ورود به اتاق را ندارد، شاید دشمنان خودشان را به شکل من درآورند و بخواهند وارد اتاقم شوند، اگر کسی شبیه من را دیدی که قصد ورود به اتاق را دارد،بدون تعلل و سستی او را بکش. پادشاه حکمش را داد و خود را در اتاق حبس کرد به این امید که پیش بینی دانیال به وقوع نپیوندد ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میزان آمادگی نظامی ایران 😎 VS میزان آمادگی کشورای عربی😁
علی رضایی4_5846089679773900242.mp3
زمان: حجم: 8.1M
😍به به، یه نماهنگ خفن و جدید الان میچسبه
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۸ گلجان با سرعت از خانه بیرون رفت و اصلا متوجه نشد که در حیاط را محکم بهم می زند.
🎬: مراد علی در اتاقک مرغداری پناه گرفته بود و گوش هایش را تیز کرد، انگار با مشت و لگد به جان در افتاده بودند و وقتی دیدند کسی در را باز نمی کند، لحظاتی صدا قطع شد و سپس صدای پریدن مردی از روی دیوار بلند شد. پشت مراد علی داغ شد و یخ میشد با خود میگفت: برای چی اومدن؟ نکنه کرامت واقعا کار بدی کرده و فرار کرده و اینا فکر میکنن الان خونه است؟ صدای باز شدن در حیاط و قدم های شتابان مردانی در فضا پیچیده بود. و بعد صداها دور شد و صداهای مبهمی از داخل ساختمان به گوش می رسید. پس از دقایقی سخت و نفس گیر، صدای قدم ها در حیاط پشتی به گوش رسید و بعد صدای مردی بلند شد: اینجا کسی نیست، الکی خودمون را خسته نکنیم، ندیدی وسایل هم بسته بندی شده بود.‌‌ اینا فرار کردن. نفر دوم گفت: نه نمی تونن فرار کنن، چون هنوز وسایلشون داخل خونه بود، احتمالا بیرون رفتن، ندیدی در ساختمان هم قفل نبود، این نشان میده هر کجا رفته باشن برمی گردن. مرد اولی گفت: شایدم برنگشتن، شاید وسایل را به کسی فروخته و بعدم قراره خریدار بیاد ببرتشون، من فکر می کنم کسی به اینا خبر داده، تا جایی ما میدونیم فقط همون خانم خوشگله و پدر لنگش اینجا بودن، وقتی هیچ کدومشون نیستن و حتی پدر علیلش که حرکت براش سخته و از خونه بیرون نمیاد، نیست، یعنی در رفتن و تمام... نفر دوم گفت: اینم حرفیه، ما وظیفه مون بود بیایم دختره را ببریم که نیست، باید بریم خبر بدیم تا ببینیم چه دستوری میدن. هر دو نفر بدون اینکه به سمت اتاقک بیان و‌حتی شک کنن کسی داخل این اتاقک هست از پشت ساختمان رفتند، شاید اصلا هیچ کدام متوجه اتاقک نشدن چون گرم حرف زدن و حدسیاتشون بودند چند دقیقه بعد صدای قدم هایی که دور میشد و پشت سرش بسته شدن در حیاط خانه، نشان میداد که مهاجمان رفته اند. مراد علی خیلی با احتیاط، همانطور که وارد اتاقک شده بود از انجا خارج شد. خود را پشت دیوار رساند، باید مطمئن میشد کسی داخل خانه نیست خیلی نامحسوس سرش را از پشت دیوار بیرون آورد و همه جا را نگاه کرد خبری نبود، پس بیصدا و آرام آرام به سمت در ساختمان که اینک هر دو لنگه اش باز بود آمد. می خواست با احتیاط به داخل سرکی بکشد که صدای زنگ تلفن به گوشش رسید. مراد علی بدون آنکه فکر کند ممکن است ماموران پشت خط باشند به خیال اینکه دکتر منوچهری هست با شتاب خود را داخل ساختمان انداخت و به طرف تلفن رفت... ادامه دارد... @,bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼