#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۶ دو روز از اون واقعه گذشت، دو روزی که گویی گلجان یک تکون سخت خورده بود، الان به خو
#رنج_دنیا
#قسمت۷
گلجان همانطور که دسته ی کیف را روی شانه اش جابه جا می کرد، گوشی را برداشت و با همان لحن معصومانه ی همیشگی اش گفت: الو بفرمایید..
مراد علی گوش هایش را تیز کرد و گلجان کلا سکوت کرده بود، معلوم نبود پشت خط کی هست؟ انگار پاهای گلجان شل شده بود، همانجا کنار دیوار نشست و گوشی را محکم به گوشش فشار داد و گفت: شما مطمينید؟ و سپس چند بار سرش را بالا و پایین تکان داد و گفت: چشم چشم، فقط آدرس دقیق را بدین...
چشم...حتما...و سپس گوشی را سرجای اولش گذاشت.
مراد علی که متوجه شد موضوع مهمی پیش اومده جلوتر آمد و اینبار سکوتش را شکست و گفت: چی شده گلجان؟! نمی خوای منو در جریان بگذاری؟! یه مدت هست متوجه شدم تغییر کردی، یعنی انگار نقشه هایی تو سرت هست اما من پیرمرد را در جریان نمی گذاری، آخه من غیر تو کی را دارم؟! دلم به کی خوش باشه؟! چرا به من چیزی نمی گی؟! چرا فکر می کنی من نامحرمم، من راز دار نیستم، من همدردت نیست، آخه من پدرتم دخترکم...
گلجان که تازه متوجه عمق دل تنگی پدر و اشتباه خودش شده بود، جلو رفت، دست های چروکیده پدرش را در دست گرفت و گفت: بابا! تو تمام زندگیم هستی، اگر من چیزی بروز نمیدم چون نمی خوام ناراحتت کنم، وگرنه منم غیر از تو کسی را ندارم، من نمی دونستم این سکوتم باعث ناراحتی شما میشه، چشم از این به بعد همه چی را به شما می گم.
و بعدخواست بره که مراد علی دست گلجان را سفت چسپید و گفت: الان کجا می ری؟
گلجان بوسه ای به دست مراد علی زد و گفت: می خواستم مطمئن بشم بعد بهتون بگم، اما الان میگم، دکتر بود زنگ زد، انگار خدا به ما رحمش گرفته و بین اینهمه خبر بد و غصه دار، به خبر خوب هم قراره کاممان را شیرین کنه...
مراد علی دست لرزانش را به صورت نرم و لطیف گلجان کشید و گفت: چه خبری؟! بگو دخترم...
گلجان لبخند کمرنگی زد و گفت: فکر کنم دکتر کرامت را پیدا کرده، اما...اما...
مراد علی که باورش نمیشد گفت: اما چی؟!
گلجان صدایش را پایین تر آورد و گفت: اما انگار فراری هست، به گمونم جرمی مرتکب شده، من باید برم و بفهمم بعد زود میام و همه چی را میگم.
فقط اگر در نبود من کسی اومد در را به هیچ وجه باز نکن، بگذار فکر کنن کسی خونه نیست.
من کلید دارم، قبل از اومدن هم به تلفن خونه زنگ میزنم، دکتر تاکید کرده نهایت احتیاط را بکنیم، من نمی دونم چه خبره، اما ....
مراد علی که اشکش جاری شده بود گفت: باشه بابا، خیالت راحت، من در را باز نمی کنم و بعد نگاهی به بعضی وسایل خانه که گلجان برای فروش بسته بندی شان کرده بود نمود و گفت: پس اینا را جمع کردی، همچی خبری بوده، می خوای از اینجا بریم
گلجان که شتاب برای رفتن داشت گفت: آره می خواستم بریم اما دلیل رفتنمون چیز دیگه ای بود بعدا میام برات توضیح میدم و بعد با شتاب به سمت در رفت و خیلی زود از خانه بیرون زد.
مراد علی نگاهی به رد رفتن گلجان کرد و سرش را بالا گرفت و گفت: خدایا به خودت سپردمش...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
20.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مستندات پخت اطعام غدیر که نذورات شما را در کانال رمان های واقعی جمع آوری کردیم
با تشکر از همه ی عزیزان، ان شاالله حاجت روا بشوید
@bartaren
سید جواد ( بچه ها آماده باشید ).m4a
حجم:
5.2M
پیام مهم یکی از فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به کلیه رزمندگان محور مقاومت.
(بچهها آماده شوید، گردانهای دونفره حرفهای تشکیل دهید، جنگ در راه است، این توافق نجس به جایی نخواهد رسید.)
#مذاکره_حرام_شرعی
🇮🇷اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج بِحَقِ زینَبِ الکُبری🇮🇷
➖➖➖➖➖➖➖
@zekrroozane ذڪرروزانہصلوات خاصه امام موسی کاظم (ع).mp3
زمان:
حجم:
1.4M
قرائت صلوات خاصه امام کاظم (علیه السلام)
🤲اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى الْأَمِينِ الْمُؤْتَمَنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ الْبَرِّ الْوَفِيِّ الطَّاهِرِ الزَّكِيِ
🤲النُّورِ الْمُبِينِ (الْمُنِيرِ) الْمُجْتَهِدِ الْمُحْتَسِبِ الصَّابِرِ عَلَى الْأَذَى فِيكَ
🤲اللَّهُمَّ وَ كَمَا بَلَّغَ عَنْ آبَائِهِ مَا اسْتُودِعَ مِنْ أَمْرِكَ وَ نَهْيِكَ وَ حَمَلَ عَلَى الْمَحَجَّةِ
🤲و كَابَدَ أَهْلَ الْعِزَّةِ وَ الشِّدَّةِ فِيمَا كَانَ يَلْقَى مِنْ جُهَّالِ قَوْمِهِ
🤲ربِّ فَصَلِّ عَلَيْهِ أَفْضَلَ وَ أَكْمَلَ مَا صَلَّيْتَ عَلَى أَحَدٍ مِمَّنْ أَطَاعَكَ وَ نَصَحَ لِعِبَادِكَ إِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ
اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۴۶🎬: یکی از بزرگان از جای بلند شد، حال او هم با دیگران فرقی نداشت و از ترس رنگش
#روایت_انسان
#قسمت۶۴۷
دانیال نبی همچون همیشه سربلند و محکم در مقابل پادشاه ایستاده بود، بدون اینکه کوچکترین تعظیم و کرنشی کند و همه می دانستند که دانیال جز در مقابل خدایش در هیچ جای دیگر سر خم نمی کند.
پادشاه گلویی صاف کرد و رو به دانیال گفت: می بینم که هنوز سالم و سلامتی، از چگونگی این امر سوال نمی پرسم چون همه می دانند که خواهی گفت همه ی اینها از قدرت خدایت است، اما من می خواهم بگویم، به گمانم خدایت تو را نگه داشته تا امر سختی که برای ما پیش آمده است تعبیر کنید.
دانیال با طمأنینه فرمود: خدای من! خدای آسمانها و زمین و خالق هر چه که هست و نیست اوست، همانا ایشان، خدای تو نیز هست چه به آن ایمان بیاوری و چه او را انکار کنی که انکار چون تویی در ذات وجودی باریتعالی هیچ خللی ایجاد نمی کند، او مهربان ترین بربندگانش است حتی از مادر مهربان تر و نزدیک است به من و تو حتی از رگ گردن نیز نزدیکتر، حال برگو چه شده و چه می خواهی؟! گرچه خود واقفم که برای چه اینجا هستم.
پادشاه که خوب میدانست سخنان دانیال حق ترین گفتار است، چیزی نداشت در مقابل ایشان بگوید، فقط به جمله ای کوتاه بسنده کرد: ای دانیال! تو مردی حکیم هستی و حکمتت را از خدایت گرفته ای، به من بگو آن دستی که در مجلس ما ظاهر شد چه بود و آن حروفی که بر دیوار پشت سر ما نقش بست، چه معنایی داشت؟!
دانیال نگاهش را به پادشاه دوخت و فرمود: آن دست، دستی غیبی بود تا تو را انذار کند از رفتارت و به تو تلنگر زند و عاقبتت را گوشزد نماید و اما آن حروف، بدان که حرف اولی که بر دیوار نقش بست، تعبیرش این است که به سبب بی مبالاتی در عدل و رعایت نکردن عدالت در حکومتت تو مستحق این شدی که عقلت را از دست بدهی و چنین هم خواهد شد.
و اما تعبیر حرف دوم این است که به تو وعده ی حکومت داده شده بود که آن را دیدی...
و تعبیر حرف سوم این است: خداوند برای تو و پدرت ملک عظیمی را مقدر نموده بود اما گویا شما با عملکردتان کفران نعمت کردید و خداوند اراده نموده که این ملک عظیم را از بین ببرد و ملک و تمام تمدن حکومت تو و بابل از بین خواهد رفت و چنان به فراموشی سپرده می شود که انگار هیچوقت چنین تمدنی وجود نداشته است.
در این هنگام پادشاه با شنیدن این سخنان، سخت وحشت زده شده بود، انگار عقلش زایل شده بود و با تمام توان فریاد می زد و به همه بد و بی اه می گفت، به طوریکه با اشاره ی مشاوران و نخست وزیر او را از مجلس خارج کردند تا کمی آرام گیرد...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🌼🌼🌼🌼🌼
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آخ آخ این چی بود من دیدم...!!!
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۷ گلجان همانطور که دسته ی کیف را روی شانه اش جابه جا می کرد، گوشی را برداشت و با هما
#رنج_دنیا
#قسمت۸
گلجان با سرعت از خانه بیرون رفت و اصلا متوجه نشد که در حیاط را محکم بهم می زند.
مراد علی نگران تر از همیشه نگاهی به اطرافش کرد، بعضی وسایل بسته بندی بود و بعضی ها هم به حال خود رها شده بود، البته وسایلی که لوکس تر و قیمت بیشتری داشت بسته بندی شده بود تا به فروش برسد.
مراد علی نگاهی به سماور کرد، یادش رفته بود روشنش کند، اما الان دیگه گلجان نبود، او همیشه به عشق دخترش چای دم می کرد.
پس آه کوتاهی کشید و می خواست داخل اتاق هم سرکی بکشد که یادش آمد، امروز گلهای پنیرک که پشت ساختمان کاشته بودند را نچیده است، پس سبد کوچکی به دست گرفت، می خواست تا آمدن گلجان خودش را سرگرم کند شاید زمان زودتر بگذرد.
از ساختمان بیرون رفت و در را بست و به عادت همیشگی که لولای پشتی در هال را می انداخت تا جک و جانور و گربه وارد ساختمان نشود، لولا را انداخت و لنگ لنگان به سمت پشت ساختمان رفت.
پشت ساختمان هم باغچه ای کوچک بود و در کنارش اتاقکی درست کرده بودند که گلجان مرغ و خروس نگهداری می کرد، پرنده هایی که عشق امیرارسلان بودند و بعد از مرگ امیر ارسلان، به توصیه ی دکتر تمام پرنده ها را فروختند چرا که گلجان هر وقت صدای مرغ و خروس ها بلند میشد به یاد پسرک ناکامش می افتاد و عصبی میشد.
مراد علی نگاهی به اتاقک کرد، آه بلندی کشید و سپس به سمت گلهای پنیرک یا همان ختمی رفت و مشغول چیدن شد.
هنوز بوته ی گل اولی را کامل نچیده بود که احساس کرد کسی محکم به در حیاط می کوبد.
با تعجب کمر راست کرد و چوگان را زیر بغلش محکم گرفت و خود را به لبه ی ساختمان رساند.
دوبارع در را به شدت زدند، کی می توانست باشد؟!
ترسی مبهم به جان مراد علی افتاد، خیلی دوست داشت بداند پشت در کیست اما گلجان تاکید کرده بود که در را باز نکند.
مراد علی حتی جرأت نمی کرد از پشت دیوار ساختمان بیرون بیاید، در همین لحظه صدایی از پشت در بلند شد: در را باز کنید، ماموران حکومتی هستیم وگرنه مجبور میشویم از دیوار بالا بیاییم
مراد علی تا این حرف را شنید خودش را به پشت ساختمان کشید، باید جایی پنهان میشد، اما کجا؟!
با نگاهش اطراف را جستجوکرد، نه پشت درختان و نه تنور خانه، جای امنی نبودند و ناگهان چشمش به اتاقک مرغ ها افتاد.
درست است سقفش پایین بود اما مراد علی می توانست داخل اتاقک شود و گوشه ای در خود فرو برود و چمپاتمه بزند.
پس با سرعت خودش را به اتاقک رساند اول چوگان را داخل اتاقک داد و بعد همچون ماری در هم تنید و داخل اتاقک شد.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
🔴 #اطلاعیه_مهم_رسانه_منتظر (شماره ۱۳)
● این اطلاعیه بر اساس بخش بسیار مهمی از سخنرانی استاد شجاعی در تاریخ ۱۵ خرداد در اجتماع میدان فاطمی تنظیم شده است!
● ما در شرایط خطرناکی قرار داریم !
ظاهر قضیه آتش بس است و باطنش تهدید رهبر و اتمام حجت خدا ...
مردم باید نسبت به وظایف خودشان هوشیار شوند! آگاه شوند! بیدار شوند! و قائم شوند!
● مردم مبعوث ایران دقت کنید : شعلهی انقلاب اسلامی، در روز ۱۹ دی با یک مقالهی توهینآمیز علیه امام خمینی «ره» (که تازه آنوقتها امام جامعه هم نبودند، فقط یک مرجع تقلیدِ در تبعید بودند...) شروع شد!
به دنبال این توهین، مردم بلند شدند، و جریان انقلاب ایران و سقوط رژیم شاهنشاهی، آغاز شد و انقلاب جهانی ایران که محصولِ همین جرقه بود با قیام و استقامت مردم ایجاد شد...
● مردم ایران دقت کنید : امروز نائب امام زمان علیهالسلام را ترور کردند،
امام جهان اسلام را ....
و عدهای خائن و کودتاگر در حال عادیسازی این اتفاقند.
دشمن با بیحیاییِ تمام، جلسهی علنی برای تهدید رهبر ما برگزار میکند، و براحتی از ترور ایشان حرف میزند!
و این در حالیست که هنوز یک جواب محکم، به دشمن در «خونخواهی رهبر» داده نشده تا جرات «خیالِ ترور» را نیز به خود راه ندهد!
🔴 اینکه مسئولان نتوانستند بازدارندگی برای دشمن ایجاد کنند؛ عامل جرات دوبارهی این غدّارانِ مکّار است!
● طبق فرمایش قرآن «امام اصل جامعه است» سدّ حفاظت و حمایت از رهبر اگر شکسته شود، چیزی از فواید و جریانسازی ایران در تمدنسازی نوین الهی باقی نخواهد ماند!
🔴 فرصت دادن به دشمن، برای موفقیت در ترور دوبارهی رهبر، جز عذاب الهی را درپی نخواهد داشت.
مردم شما وظیفه دارید در خیابانها فریاد بزنید و ریشه این تفکر را که «میشود امام جامعه را تهدید کرد» بخشکانید!
مردم شما باید این را به مسئولان بفهمانید، وظیفهی ایجاد «بازدارندگی» و «ترس از ترور امام» در دل دشمن، با آنهاست! که تا این لحظه موفق عمل نکردهاند...
مردم دقت کنید : شما باید این فریاد را جهادِ اول این روزهای خود بدانید!
❌ جامعه بزودی دوباره غافلگیر خواهد شد،
اگر ما بموقع فریاد نزنیم و این فریاد را قدرتمند در رسانهها منعکس نکنیم ...
منتظر : رسانه رسمی استاد محمد شجاعی
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۴۷ دانیال نبی همچون همیشه سربلند و محکم در مقابل پادشاه ایستاده بود، بدون اینکه
#روایت_انسان
#قسمت۶۴۸
حال پادشاه خراب بود، انگار از مرگ می ترسید و می خواست مطمئن شود به این زودی ها نمی میرد.
او کاملا به گفته های دانیال اطمینان داشت اما غرورش اجازه نمی داد که به آن اقرار کند.
پس دانیال را به حضور خود فرا خواند و در میان درباریان از او پرسید: اگر حقیقت را می گویی و خدایت از همه چیز این عالم خبر دارد و به تو می گوید آنچه را که بقیه نمی دانند به من بگو کی و چگونه می میرم؟!
دانیال نگاهی به او انداخت و فرمود: اگر از مرگ خودت آگاه شوی آیا به خدای یکتا ایمان میاوری؟!
پادشاه دندانی به هم سایید و گفت: من هرگز به خدای تو ایمان نمی آورم، فقط می خواهم تو را بسنجم و اگر درست پیش بینی کردی در مجازاتت تخفیف دهم.
دانیال نبی نگاهی به جمع کرد و سپس خیره در چشمان پادشاه فرمود: بدان که تو سه روز بیشتر زنده نیستی، اراده ی خداست که تو به زودی بمیری و از این دنیا بروی، اگر فردی آینده نگر و هوشمند باشی بدون تعلل به خدای یکتا ایمان می آوری و استغفار می کنی تا رستگار شوی چرا که خداوند بر بندگانش، بسیار بخشنده و مهربان است.
پادشاه با خشم فریاد زد: آیا حقیقت را می گویی و من سه روز دیگر میمیرم؟!
دانیال سری تکان داد وگفت: آری، براستی که چنین است.
پادشاه همچون اسپند روی آتش از جا جهید و با اشاره به دانیال دستور داد تا او را دستگیر کنند و به زندان بیافکنند و گفت: تو در این سه روز در زندان می مانی اگر پیش بینی ات درست از کار درآمد که آزاد میشوی و اگر اشتباه کرده باشی، من حسابم را با تو تسویه خواهم کرد.
سربازان دانیال نبی را در غل و زنجیر به زندان بردند و پادشاه خود را در اتاقش حبس نمود و یکی از نگهبانان کارکشته وجسور را جلوی در اتاقش به نگهبانی گمارد و به او گفت: من اندازه سه روز نوشیدنی و خوراک در این اتاق دارم، در این سه روز هیچکس...تاکید می کنم هیچ کس حق ورود و خروج به این اتاق را ندارد و اگر کسی وارد یا خارج شد تو موظفی که او را بکشی.
نه همسر و نه فرزندان و نه درباریان هیچ کس حق ورود به اتاق را ندارد، شاید دشمنان خودشان را به شکل من درآورند و بخواهند وارد اتاقم شوند، اگر کسی شبیه من را دیدی که قصد ورود به اتاق را دارد،بدون تعلل و سستی او را بکش.
پادشاه حکمش را داد و خود را در اتاق حبس کرد به این امید که پیش بینی دانیال به وقوع نپیوندد
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂