eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
5هزار دنبال‌کننده
509 عکس
595 ویدیو
17 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ط_حسینی
با عرض سلام و ارادت و تبریک عید غدیر بزرگوارانی که برای اطعام غدیر نذورات واریز کردند، یک پیام به پی وی بنده بدن تا قرعه کشی بشه و کتاب خدمتشون ارسال بشه
عذرخواهی صدا و سیما بابت تقطیع پیام رهبر انقلاب. ما هم تشکر میکنیم بابت رسیدگی به موضوع و عذرخواهیشون. ✍ @saeedism
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۶ دو روز از اون واقعه گذشت، دو روزی که گویی گلجان یک تکون سخت خورده بود، الان به خو
گلجان همانطور که دسته ی کیف را روی شانه اش جابه جا می کرد، گوشی را برداشت و با همان لحن معصومانه ی همیشگی اش گفت: الو بفرمایید.. مراد علی گوش هایش را تیز کرد و گلجان کلا سکوت کرده بود، معلوم نبود پشت خط کی هست؟ انگار پاهای گلجان شل شده بود، همانجا کنار دیوار نشست و گوشی را محکم به گوشش فشار داد و گفت: شما مطمينید؟ و سپس چند بار سرش را بالا و پایین تکان داد و گفت: چشم چشم، فقط آدرس دقیق را بدین... چشم...حتما...و سپس گوشی را سرجای اولش گذاشت. مراد علی که متوجه شد موضوع مهمی پیش اومده جلوتر آمد و اینبار سکوتش را شکست و گفت: چی شده گلجان؟! نمی خوای منو در جریان بگذاری؟! یه مدت هست متوجه شدم تغییر کردی، یعنی انگار نقشه هایی تو سرت هست اما من پیرمرد را در جریان نمی گذاری، آخه من غیر تو کی را دارم؟! دلم به کی خوش باشه؟! چرا به من چیزی نمی گی؟! چرا فکر می کنی من نامحرمم، من راز دار نیستم، من همدردت نیست، آخه من پدرتم دخترکم... گلجان که تازه متوجه عمق دل تنگی پدر و اشتباه خودش شده بود، جلو رفت، دست های چروکیده پدرش را در دست گرفت و گفت: بابا! تو تمام زندگیم هستی، اگر من چیزی بروز نمیدم چون نمی خوام ناراحتت کنم، وگرنه منم غیر از تو کسی را ندارم، من نمی دونستم این سکوتم باعث ناراحتی شما میشه، چشم از این به بعد همه چی را به شما می گم. و بعدخواست بره که مراد علی دست گلجان را سفت چسپید و گفت: الان کجا می ری؟ گلجان بوسه ای به دست مراد علی زد و گفت: می خواستم مطمئن بشم بعد بهتون بگم، اما الان میگم، دکتر بود زنگ زد، انگار خدا به ما رحمش گرفته و بین اینهمه خبر بد و غصه دار، به خبر خوب هم قراره کاممان را شیرین کنه... مراد علی دست لرزانش را به صورت نرم و لطیف گلجان کشید و گفت: چه خبری؟! بگو دخترم... گلجان لبخند کمرنگی زد و گفت: فکر کنم دکتر کرامت را پیدا کرده، اما...اما... مراد علی که باورش نمیشد گفت: اما چی؟! گلجان صدایش را پایین تر آورد و گفت: اما انگار فراری هست، به گمونم جرمی مرتکب شده، من باید برم و بفهمم بعد زود میام و همه چی را میگم. فقط اگر در نبود من کسی اومد در را به هیچ وجه باز نکن، بگذار فکر کنن کسی خونه نیست. من کلید دارم، قبل از اومدن هم به تلفن خونه زنگ میزنم، دکتر تاکید کرده نهایت احتیاط را بکنیم، من نمی دونم چه خبره، اما .... مراد علی که اشکش جاری شده بود گفت: باشه بابا، خیالت راحت، من در را باز نمی کنم و بعد نگاهی به بعضی وسایل خانه که گلجان برای فروش بسته بندی شان کرده بود نمود و گفت: پس اینا را جمع کردی، همچی خبری بوده، می خوای از اینجا بریم گلجان که شتاب برای رفتن داشت گفت: آره می خواستم بریم اما دلیل رفتنمون چیز دیگه ای بود بعدا میام برات توضیح میدم و بعد با شتاب به سمت در رفت و خیلی زود از خانه بیرون زد. مراد علی نگاهی به رد رفتن گلجان کرد و سرش را بالا گرفت و گفت: خدایا به خودت سپردمش... ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
20.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مستندات پخت اطعام غدیر که نذورات شما را در کانال رمان های واقعی جمع آوری کردیم با تشکر از همه ی عزیزان، ان شاالله حاجت روا بشوید @bartaren
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سید جواد ( بچه ها آماده باشید ).m4a
حجم: 5.2M
پیام مهم یکی از فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به کلیه رزمندگان محور مقاومت. (بچه‌ها آماده شوید، گردانهای دونفره حرفه‌ای تشکیل دهید، جنگ در راه است، این توافق نجس به جایی نخواهد رسید.) 🇮🇷اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج بِحَقِ زینَبِ الکُبری🇮🇷 ➖➖➖➖➖➖➖
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
@zekrroozane ذڪرروزانہصلوات خاصه امام موسی کاظم (ع).mp3
زمان: حجم: 1.4M
قرائت صلوات خاصه امام کاظم (علیه السلام) 🤲اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى الْأَمِينِ الْمُؤْتَمَنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ الْبَرِّ الْوَفِيِّ الطَّاهِرِ الزَّكِيِ‌ 🤲النُّورِ الْمُبِينِ (الْمُنِيرِ) الْمُجْتَهِدِ الْمُحْتَسِبِ الصَّابِرِ عَلَى الْأَذَى فِيكَ‌ 🤲اللَّهُمَّ وَ كَمَا بَلَّغَ عَنْ آبَائِهِ مَا اسْتُودِعَ مِنْ أَمْرِكَ وَ نَهْيِكَ وَ حَمَلَ عَلَى الْمَحَجَّةِ 🤲و كَابَدَ أَهْلَ الْعِزَّةِ وَ الشِّدَّةِ فِيمَا كَانَ يَلْقَى مِنْ جُهَّالِ قَوْمِهِ‌ 🤲ربِّ فَصَلِّ عَلَيْهِ أَفْضَلَ وَ أَكْمَلَ مَا صَلَّيْتَ عَلَى أَحَدٍ مِمَّنْ أَطَاعَكَ وَ نَصَحَ لِعِبَادِكَ إِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ‌ اَللّهُمَّ‌‌عَجِّل‌‌لِوَلیِّکَ‌الفَرَجَ‌‌وَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#روایت_انسان #قسمت۶۴۶🎬: یکی از بزرگان از جای بلند شد، حال او هم با دیگران فرقی نداشت و از ترس رنگش
دانیال نبی همچون همیشه سربلند و محکم در مقابل پادشاه ایستاده بود، بدون اینکه کوچکترین تعظیم و کرنشی کند و همه می دانستند که دانیال جز در مقابل خدایش در هیچ جای دیگر سر خم نمی کند. پادشاه گلویی صاف کرد و رو به دانیال گفت: می بینم که هنوز سالم و سلامتی، از چگونگی این امر سوال نمی پرسم چون همه می دانند که خواهی گفت همه ی اینها از قدرت خدایت است، اما من می خواهم بگویم، به گمانم خدایت تو را نگه داشته تا امر سختی که برای ما پیش آمده است تعبیر کنید. دانیال با طمأنینه فرمود: خدای من! خدای آسمانها و زمین و خالق هر چه که هست و نیست اوست، همانا ایشان، خدای تو نیز هست چه به آن ایمان بیاوری و چه او را انکار کنی که انکار چون تویی در ذات وجودی باریتعالی هیچ خللی ایجاد نمی کند، او مهربان ترین بربندگانش است حتی از مادر مهربان تر و نزدیک است به من و تو حتی از رگ گردن نیز نزدیکتر، حال برگو چه شده و چه می خواهی؟! گرچه خود واقفم که برای چه اینجا هستم. پادشاه که خوب میدانست سخنان دانیال حق ترین گفتار است، چیزی نداشت در مقابل ایشان بگوید، فقط به جمله ای کوتاه بسنده کرد: ای دانیال! تو مردی حکیم هستی و حکمتت را از خدایت گرفته ای، به من بگو آن دستی که در مجلس ما ظاهر شد چه بود و آن حروفی که بر دیوار پشت سر ما نقش بست، چه معنایی داشت؟! دانیال نگاهش را به پادشاه دوخت و فرمود: آن دست، دستی غیبی بود تا تو را انذار کند از رفتارت و به تو تلنگر زند و عاقبتت را گوشزد نماید و اما آن حروف، بدان که حرف اولی که بر دیوار نقش بست، تعبیرش این است که به سبب بی مبالاتی در عدل و رعایت نکردن عدالت در حکومتت تو مستحق این شدی که عقلت را از دست بدهی و چنین هم خواهد شد. و اما تعبیر حرف دوم این است که به تو وعده ی حکومت داده شده بود که آن را دیدی... و تعبیر حرف سوم این است: خداوند برای تو و پدرت ملک عظیمی را مقدر نموده بود اما گویا شما با عملکردتان کفران نعمت کردید و خداوند اراده نموده که این ملک عظیم را از بین ببرد و ملک و تمام تمدن حکومت تو و بابل از بین خواهد رفت و چنان به فراموشی سپرده می شود که انگار هیچ‌وقت چنین تمدنی وجود نداشته است. در این هنگام پادشاه با شنیدن این سخنان، سخت وحشت زده شده بود، انگار عقلش زایل شده بود و با تمام توان فریاد می زد و به همه بد و بی اه می گفت، به طوریکه با اشاره ی مشاوران و نخست وزیر او را از مجلس خارج کردند تا کمی آرام گیرد... ادامه دارد... @bartaren 🌼🌼🌼🌼🌼🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۷ گلجان همانطور که دسته ی کیف را روی شانه اش جابه جا می کرد، گوشی را برداشت و با هما
گلجان با سرعت از خانه بیرون رفت و اصلا متوجه نشد که در حیاط را محکم بهم می زند. مراد علی نگران تر از همیشه نگاهی به اطرافش کرد، بعضی وسایل بسته بندی بود و بعضی ها هم به حال خود رها شده بود، البته وسایلی که لوکس تر و قیمت بیشتری داشت بسته بندی شده بود تا به فروش برسد. مراد علی نگاهی به سماور کرد، یادش رفته بود روشنش کند، اما الان دیگه گلجان نبود، او همیشه به عشق دخترش چای دم می کرد. پس آه کوتاهی کشید و می خواست داخل اتاق هم سرکی بکشد که یادش آمد، امروز گلهای پنیرک که پشت ساختمان کاشته بودند را نچیده است، پس سبد کوچکی به دست گرفت، می خواست تا آمدن گلجان خودش را سرگرم کند شاید زمان زودتر بگذرد. از ساختمان بیرون رفت و در را بست و به عادت همیشگی که لولای پشتی در هال را می انداخت تا جک و جانور و گربه وارد ساختمان نشود، لولا را انداخت و لنگ لنگان به سمت پشت ساختمان رفت. پشت ساختمان هم باغچه ای کوچک بود و در کنارش اتاقکی درست کرده بودند که گلجان مرغ و خروس نگهداری می کرد، پرنده هایی که عشق امیرارسلان بودند و بعد از مرگ امیر ارسلان، به توصیه ی دکتر تمام پرنده ها را فروختند چرا که گلجان هر وقت صدای مرغ و خروس ها بلند میشد به یاد پسرک ناکامش می افتاد و عصبی میشد. مراد علی نگاهی به اتاقک کرد، آه بلندی کشید و سپس به سمت گلهای پنیرک یا همان ختمی رفت و مشغول چیدن شد. هنوز بوته ی گل اولی را کامل نچیده بود که احساس کرد کسی محکم به در حیاط می کوبد. با تعجب کمر راست کرد و چوگان را زیر بغلش محکم گرفت و خود را به لبه ی ساختمان رساند. دوبارع در را به شدت زدند، کی می توانست باشد؟! ترسی مبهم به جان مراد علی افتاد، خیلی دوست داشت بداند پشت در کیست اما گلجان تاکید کرده بود که در را باز نکند. مراد علی حتی جرأت نمی کرد از پشت دیوار ساختمان بیرون بیاید، در همین لحظه صدایی از پشت در بلند شد: در را باز کنید، ماموران حکومتی هستیم وگرنه مجبور میشویم از دیوار بالا بیاییم مراد علی تا این حرف را شنید خودش را به پشت ساختمان کشید، باید جایی پنهان میشد، اما کجا؟! با نگاهش اطراف را جستجو‌کرد، نه پشت درختان و نه تنور خانه، جای امنی نبودند و ناگهان چشمش به اتاقک مرغ ها افتاد. درست است سقفش پایین بود اما مراد علی می توانست داخل اتاقک شود و گوشه ای در خود فرو برود و چمپاتمه بزند. پس با سرعت خودش را به اتاقک رساند اول چوگان را داخل اتاقک داد و بعد همچون ماری در هم تنید و داخل اتاقک شد. ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼