eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
5هزار دنبال‌کننده
509 عکس
595 ویدیو
17 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۹🎬: مراد علی در اتاقک مرغداری پناه گرفته بود و گوش هایش را تیز کرد، انگار با مشت و
🎬: مراد علی با شتاب وارد ساختمان شد، و آنقدر قدم هایش را بلند برمی داشت که چند بار نزدیک بود بر زمین سرنگون شود، اما خود را به تلفن رساند و گوشی را به گوشش چسپاند و همانطور که نفس نفس میزد گفت: ا...الو سلام بفرمایید از آن طرف خط گلجان گفت: سلام بابا چرا نفس نفس میزنی؟! مراد علی آب دهانش را قورت داد و گفت: تو که رفتی انگار اینجا قیامت کبری شد و بعد از زیر چشم نگاهی به خانه کرد، گویی زلزله ده ریشتری آمده بود و مراد علی تازه متوجه می شد که خانه را کلا به هم ریخته اند و ادامه داد: خدا لعنتشان کنه، چند تا مرد که فکر کنم از دربار آمده بودند، در را زدند و من حیاط پشتی بودم و متوجه شدم از روی دیوار وارد خانه شدند و... مراد علی مو به مو آنچه اتفاق افتاده بود را برای گلجان گفت و گلجان که باورش نمیشد توی این مدت کوتاه این اتفاق افتاده گفت: بابا دکتر منوچهری اومد دنبالت،باید با هم جایی بریم. الان میگی که تازه مامورا رفتن، امکان داره دوباره برگردن، پس سریع وسایل ضروریت را جمع کن، بریز توی یه ساک و از خونه بزن بیرون..‌نمی خوام دکتر منوچهری در خونه بیاد متوجه هستی؟! مراد علی گفت: من از خونه بزنم بیرون کجا برم؟! لااقل بزار دکتر بیاد اینجا و... گلجان پرید توی حرفش و گفت: دکتر نمی دونه الان اونجا چه خبره، شما بیا بقالی مش رضا سرکوچه، خودت که خوب میدونی مش رضا آدم باخدایی هست، خودت توی بقالی بنشین و به مش رضا بگو‌جلو در وایسته و هر وقت دکتر منوچهری را دید بهش بگه شما اینجایی و... مراد علی چشمی گفت و می خواست گوشی را قطع کنه که گلجان دوباره گفت: فراموش نکن...گفتم فقط وسایل ضروری، سجل و چند تا لباس، همین و در ساختمان هم قفل بزن و در حیاط هم قفل کن.... مراد علی گوشی را سرجایش گذاشت و علی رغم پای لنگش تند و فرز چند تیکه لباس و سجل و یه مقدار پول که جمع کرده بود را داخل کیفی چپاند و درها را قفل کرد و بدون اینکه آخرین نگاه را به خانه بیاندازد از خانه بیرون زد. داخل کوچه خلوت بود، مراد علی با احتیاط اطراف را نگاهی کرد، انگار همه چی عادی بود، مثل همیشه بغل دیوار حرکت می کرد و طوری کیف را بین پای نداشته اش و چوگان قرار داده بود که کسی متوجه آن نمیشد. مراد علی قدم هایش را بلند برمی داشت و بالاخر سرکوچه رسید و می خواست به سمت بقالی مش رضا بپیچد که ماشین دکتر را دید به سمت کوچه می آید. خودش را سر خیابان رساند و دکتر را متوجه خودش کرد و خیلی زود سوار ماشین شد و حرکت کردند. ادامه دارد @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۱۰🎬: مراد علی با شتاب وارد ساختمان شد، و آنقدر قدم هایش را بلند برمی داشت که چند با
🎬: مراد علی که هم ترسیده بود و هم هیجان زده بود بدون آنکه دکتر چیزی از او بپرسد شروع به تعریف کردن تمام چیزهایی که دیده بود شد. دکتر منوچهری با دقت به حرفهای مراد علی گوش کرد و بعد از چند سوال کوتاه، تغییر مسیر داد و گفت: به نظر می رسد الان به جایی که دخترتون هست نباید بریم، یعنی تا مطمئن نشدیم کسی شما را تعقیب می کنه نباید خطر کرد. مراد علی با تعجب گفت: میشه بگین اینجا چه خبره؟! اون مامورها برای چی با اون وضع اومدن سر وقت ما، مگه گلجان بیچاره چه خطایی کرده؟! بعدم الان تکلیف چیه؟! من کجا باید باشم؟! گلجان کجاست؟ به کدام گناه ما اینجور عقوبت میشیم دکتر؟! دکتر آه کوتاهی کشید و گفت: گناه تو اینه که دختر زیبایی داری و گناه گلجان هم اینه که با چهره ی زیبا و جذابش نظر شاهنشاه را جلب کرده و شاهنشاه مثل یک زنی می ماند که ویار داره و الان ویارش افتاده روی دختر شما و تا به دستش نیاره آروم نمینشیند. مراد علی با دست زد توی دهنش و گفت: خدایا توبه! این دختر تازه شوهر از دست داده، بارداره، اصلا اگر شاهنشاه بخواد عقدش کنه باید عده ی شوهر مرحومش تموم بشه یا نه؟! باید بچه ی توی شکمش را به دنیا بیاره؟! دکتری سری به نشانه ی تاسف تکان داد و گفت: شما خیلی از مرحله پرت هستین، اگر شاه براش دین و عده و خدا و پیغمبر مهم بود، وضعیت ایران اینطور نبود، نه تنها شاه بلکه تمام خانواده اش، تمام دور و بری هاشون همه به فکر خودشون و هوس های سیری ناپذیر خودشونن و هر کسی یه کیسه ی گل گشاد دوخته و این مملکت را با ترفندها چپاول می کنند انگار کشور ایران شده ملک و ارث پدریشون، چی میگی پیرمرد؟! اونا اصلا این حرفهایی که شما میزنید براشون کوچکترین اهمیتی نداره... بغض گلوی مراد علی را فشار میداد، مرد بود و نمی خواست جلوی مردی دیگه اشکش دربیاد ولی آهسته زیر لب گفت: کاش خدا مرگ من را می رساند و این روز را نمی دیدم، کاش توی همون دهاتمون مرده بودم و گلجان برای نجات من راهی غربت و آواره ی اینجا نمیشد و اینهمه سختی نمی کشید، اگر توی روستا بود الان از خودش خونه و زندگی و بچه و شوهر داشت و سرش به باغ و درخت و گاو و گوسفند گرم بود و اصلا نمی دانست همچی مشکلاتی هم توی دنیا هست. دکتر دستش را روی دست های پر از چین و چروک مراد علی کشید و گفت: ناشکری نکن پدر، توی روستا هم بودین به طریقی دیگه سختی می کشیدین، اصلا توی مملکتی که اینا سردرمدارش باشن تمام ملت هر کجا باشن یک جوری در عذاب هستند. مراد علی نفسش را محکم بیرون داد و‌گفت: الان باید چکار کنیم؟! دکتر که تازه به یادش اومده بود می خواد کجا بره گفت: من شما را میبرم توی یه مسافرخانه، یک شب اونجا می مونید اگر دیدید کسی سراغتون نیومد، اونموقع میبرمتون پیش دخترتون... مراد علی دلش گرفته بود و راضی به این امر نبود اما به تدابیر دکتر اعتقاد داشت و پس سکوت کرد و چیزی نگفت چون ممکن بود کوچکترین بی احتیاطی به قیمت بیچارگی گلجان تمام بشه ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
14050317-EnqelabStreetTV.mp3
زمان: حجم: 14.5M
صوت کامل سخنان مهم حجه‌الاسلام نبویان درباره توافق خطرناک با امریکا تا امروز توافق قطعی بین ایران و امریکا امضا نشده ولی متاسفانه آخرین متن‌هایی که بین طرفین رد و بدل شده نشان میدهد که تیم مذاکره کننده نتوانسته در چارچوب خطوط قرمز رهبرانقلاب به توافق خوبی که به نفع ایران باشد برسد. اگر میخواهید اطلاعات جزئی و دقیقی در این باره به دست بیاورید پیشنهاد میکنم صوت کامل صحبتهای حجه‌الاسلام نبویان نایب رئیس کمیسیون امنیت ملی مجلس در برنامه خیابان انقلاب را با دقت گوش کنید که توضیح میدهد تیم مذاکره کننده در کمال تعجب پذیرفته تنگه هرمز را بدون گرفتن عوارض باز کند در حالیکه تحریم‌ها هم در نهایت باقی خواهد ماند. از همه شما مردم میخواهم در تجمعات شبانه ضمن حفظ احترام به مسئولان، صیانت از خطوط قرمز رهبرانقلاب را مطالبه و آن را در رسانه‌ها منعکس کنید‌. تردید نکنید مطالبات شما اثرگذار است کمااینکه اگر تا امروز شما در خیابانها نبودید و مطالبه نمیکردید، عده‌ای تا الان خیلی کارهای دیگر انجام داده بودند...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🚨 خطر خطای محاسباتی 📝 دشمن با شکست در میدان نظامی بر تا‌ب‌آوری مردم و ایجاد خطای محاسباتی مسئولان تمرکز دارد. ✍🏼 بخشی از پیام رهبر انقلاب اسلامی به‌مناسبت سی و هفتمین سالگرد ارتحال حضرت امام خمینی (ره) ۱۴/خرداد/۱۴۰۵ 📲 @rahbar_enghelab_ir
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۱۱🎬: مراد علی که هم ترسیده بود و هم هیجان زده بود بدون آنکه دکتر چیزی از او بپرسد ش
دکتر منوچهری اتاقی در طبقه اول مسافرخانه برای مراد علی گرفت و کمی هم نان و وخورد و خوراک برای پیرمرد تهیه کرد و وقتی او در اتاقش مستقر شد به سمت خانه اش حرکت کرد. اصلا صلاح نبود به سمت محل استقرار گلجان برود، دکتر آینه ماشین همه جا را زیر نظر داشت، انگار همه چی عادی بود و خیلی زود به خانه اش رسید. روز پرکاری را گذارنده بود و حالا می خواست کمی استراحت کند، روی تخت دراز کشید، چهره ی معصوم و چشمان زیبای گلجان از جلوی چشمانش کنار نمی رفت، دکتر منوچهری فهمیده بود یک حسی ناب و عجیب به گلجان دارد، حسی که هر بار به چشمان او نگاه می کند به غلیان می افتد و بیشتر خودش را نشان می دهد، حسی شیرین که تا به حال تجربه نکرده بود و همین حس باعث شده بود که برای اولین بار در عمرش خطر بکند. کم کم پلک هایش سنگین شد و به خواب رفت. هنوز کاملا غرق خواب نشده بود که صدای زنگ در و پشت سرش کوبیدن در ، به گوشش رسید و از جاپرید و همانطور که عرق سردی بر تنش می نشست گفت: یعنی کی میتونه باشه و با زدن این حرف، به سرعت از جا بلند شد و به سمت در ساختمان رفت. در را باز کرد و دو آقای کت و شلواری و کروات زده پشت در بود، سالها طبابت بین قصرنشینان باعث شد که در نگاه اول بفهمد این مأمورین حکومتی هستند. همانطور که گلویش را صاف می کرد گفت: بله، بفرمایید، امرتون، آیا مریضی کسی دارید که با اینهمه عجله به در می زدید. یکی از مردها خنده ای کرد و گفت: به نظرتون من مریضم یا این شاخ شمشاد؟! دکتر شانه ای بالا انداخت و گفت: به نظر میاد شما سالمید اما طرز در زدنتان حاکی از آن بود امر مهمی پیش آمده... مردم دوم قدمی پیش گذاشت و همانطور که با دست یقه ی لباس دکتر را مرتب می کرد گفت: بله امر مهمی پیش آمده، ما از طرف شخص شاهنشاه اومدیم پیش شما دکتر منوچهری خودش را به نفهمیدن زد و گفت: در قصر اینقدر دکترهای ماهرتر از من وجود دارد که شاهنشاه احتیاجی به وجود این حقیر پیدا نمی کند. مرد نفس کوتاهی کشید و گفت: اتفاقا پیدا کرده، قلبش...و انگار مشکلش دست شماست و اگر اجازه بدین ما یه بازدیدی از خانه تان کنیم و بعدا خدمتتون شرح می دهیم که برای چی مزاحم شدیم. ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۱۲ دکتر منوچهری اتاقی در طبقه اول مسافرخانه برای مراد علی گرفت و کمی هم نان و وخورد
دکتر منوچهری خودش را متعجب نشان داد و گفت: بازدید؟!اونم از خونه ی من؟!مگه چه خطایی ازم سر زده؟! مرد اولی بدون اینکه به دکتر جوابی بدهد با بی ادبی دکتر را به کنار هل داد و وارد خانه شد و از همان در ورودی همه چیز را از نظر گذراند و به همه جا سرک می کشید. مردم دوم هم وارد شد و به دکتر نگاهی کرد و گفت: توی خونه تنهایی؟! دکتر داخل را نشان داد و گفت:می بینید که تنهایم، شما نگفتیذ دنبال چی هستین؟! مرد چشمانش را ریز کرد و گفت: از اون دختره که همه اش به خونه اش میری، بیوه ی پرویز خان خبری نداری؟! اونجور که ما تحقیق کردیم تنها کسی که رابطه ی نزدیک با آنها داره شما بودین. دکتر سری تکان داد و گفت: آخرین بار دیروز دیدمش، پرویز خان مرد خوبی بود و ما با هم رابطه ای دوستانه داشتیم و بعد از مرگ خود و پسر کوچکش چون اوضاع روحی خانمش خوب نبود وظیفه ی خودم دانستم که حواسم بهشون باشه و معمولا هر چند روز یکبار بهشون سر میزنم، آخه خانم مرحوم پرویزخان مشکلات روحی فراوانی براشون پیش اومده و من حتی احتمال جنون برای ایشون میدم. مرد با تعجب گفت: جنون؟! دکتر گفت: آره، داغ های بزرگی کشیده و ایشون هم به شدت به همسر و پسرشون وابسته بودند و.. در این هنگام مرد اول جلو آمد و رو به همکارش گفت: تنهاست، کسی توی خونه نیست، حتی یک حشره،نگاه کن خونه دکتر چقدر مرتب و تمیزه... دکتر سری تکان داد و گفت: من که گفتم کسی نیست، حالا چکار با بیوه... مرد دوم به میان حرف دکتر پرید و گفت: شما کاری به این کارا نداشته باش به ما امر شده که هرچه زودتر این خانم را پیدا کنیم به قصر ببریم فقط به ما بگو‌ احتمال میدی این خانم و پدرش کجا هستند. دکتر یک تای ابروش را بالا داد و گفت: تا جایی می دونم توی خونه شون بودند، اما زمزمه هایی بود که می خواستن برن دهاتشون، چون من توصیه کردم یک جابه جایی برای بهبود روحیه ی خانم خوب هست. مرد اول به دومی گفت: دهاتشون کجاست آیا؟! دکتر شانه ای بالا انداخت و گفت: اینو من نمی دونم، فکر می کنم خانواده پرویزخان، همسر اول و دختراش بدونن ایشون مال کدوم دهات هست. دو تا مرد با شنیدن این حرف،با عجله از خونه بیرون زدند و دکتر نفس راحتی کشید و خوش حال بود که مامورها هنوز متوجه نشدند گلجان کجاست و این نشان میداد جایش امن است و از طرفی ذهن مامورها را به سمت دهات منحرف کرده بود ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼