eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
5.1هزار دنبال‌کننده
515 عکس
598 ویدیو
17 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۱۷ مراد علی که خیره به دست مشت شده ی پسرش شده بود و میدانست چقدر این دوران و یادآور
کرامت کلیدی از جیبش بیرون آورد در را باز کرد و وارد خانه شدند و همانطور که به انتهای حیاط و بالکن روبه رو اشاره می کرد گفت: شما بفرمایید تا من ماشین را بیارم داخل... مراد علی دست کرامت را سفت چسپید، انگار میترسید که نکند هر چه می بیند خواب باشد و گفت: نه اول بریم داخل گلجان را ببینیم بعد بیا برو ماشین را داخل بیار... در همین حین در ساختمان باز شد و قامت گلجان در چارچوب در نمایان شد. گلجان تا پدرش را دید به سرعت بیرون آمد، آغوشش را باز کرد، انگار که نه یک روز از پدرش دور بوده و بلکه سالهاست که پدرش را ندیده... بدون اینکه کفشی به پا کند جلو آمد و خودش را در آغوش پدر انداخت، حال مراد علی هم دست کمی از او نداشت، این پدر و دختر که سالها در غربت بودند، خیلی به هم وابسته بودند، خصوصا گلجان که داغ های سخت و کمرشکنی به دل کشیده بود و حالا بعد از سالها سختی خانواده کوچکش دور هم جمع شده بودند. کرامت جلو آمد با یکی از دست هایش شانه ی گلجان و با دست دیگرش مراد علی را در آغوش گرفت و همانطور که قطره اشکی گوشه ی چشمش خودنمایی می کرد، رویش را به آسمان کرد و گفت: خدایا شکرت... مراد علی روی صندلی سبز رنگ آهنی نشسته بود و به اطرافش نگاه می کرد، قالی رنگ و رو رفته با وسایلی مستعمل که انگار با رنگ سفید دیوارها که الان به زردی میزد هماهنگ بود و این کهنگی اصلا مهم نبود، مهم حضور این سه نفر در کنار هم بود. مراد علی و گلجان و کرامت، تجربه ی زندگی روستایی با نهایت بی امکاناتی را داشتند، درست است چند سالی میشد که گلجان طعم زندگی اعیونی را چشیده بود اما این دلیل نمی شد که گذشته اش را فراموش کند. گلجان که انگار افکار پدر را خوانده بود گفت: این خونه، چون برای من و خانواده ام امن هست، نه یک خونه بلکه حکم یه قصر زیبا را داره... مراد علی لبخندی زد و گفت: جایی که بچه هام کنارم باشن، اونجا بهترین نقطه ی دنیاست برای من و بعد رو به کرامت کرد و گفت: این خونه ای هست که دختر واعظی بهت داده؟! کرامت سرش را تکان داد و‌گفت: نه اون بالا شهر بود، آدرس اونجا را پری خانم و دکتر داشتند، من صلاح دیدم فعلا جایی برم که کسی ما را نشناسه بلکه راحت تر زندگی کنیم. اینجا را اجاره کردم، پایین شهر هست، یه محله ی ساده و صمیمی که ما ناشناس هستیم و راحت تر زندگی می کنیم وگرنه خونه پری خانم خیلی با این توفیر داشت. گلجان خیره به برادرش بود، کاملا حس می کرد که وقتی اسم از این دختر میشه کرامت لحنش لرزان و همراه با احترام میشه و گلجان دقیقا این این حرکات را در لحن و کلام پرویزخان نسبت به خودش دیده بود، اما گلجان از زندگی پری خانم چیزی نمی دانست، شاید ازدواج کرده بود و گلجان اشتباه برداشت کرده بود. البته وقتی به این فکر می کرد که کرامت بی خبر از اون خونه را ترک کرده و آدرسی هم به دکتر و پری نداده، شکش تبدیل به یقین میشد که داره اشتباه می کنه... ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❌ همانگونه که رعایت نشدن شروط رهبری در مذاکرات را ،فحش و ناسزا به مسئولین را که خلاف وحدت و نظر رهبری است، . ✊ قرار آرت ✅پایگاه هنری محتوایی ایرانیوم
زمان: حجم: 1.9M
▪️فتنه قتل عثمان و مظلومیت امام علی ع 🔶اجازه ندهید مطالبه گری حق جبهه انقلاب مورد سوء استفاده دشمن قرار بگیرد... ▪️تاریخ را بخوانید و الا محکوم به تکرار تاریخ خواهید بود! شیخ قمی یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵ ➖➖➖ ▪️تاریخ تحلیلی فتنه قتل عثمان تا جنگ جمل اینجا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا