#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#رنج_دنیا #قسمت۲۷ دکتر روی مبل نشست و گلجان هم روبه رویش و با نگرانی به دکتر چشم دوخته بود. دکتر ن
#رنج_دنیا
#قسمت۲۸
هواپیما توی آسمان اوج گرفته بود، گلجان نگاهی به زمین و ادم های زیر پایش که هر لحظه کوچکتر و کوچکتر می شدند کرد و نگاهی هم به دکتر منوچهری که امیر ارسلان را در آغوش گرفته بود و خود را با او سرگرم می کرد.
اتفاقات یکی پس از دیگری آنقدر تند تند افتاده بود که گلجان یک لحظه فراغت برای فکر کردن به آنها نداشت.
وجودش سرشار از هیجان بود، از اولین سفر هوایی که می رفت از کشوری که ترک می کرد و از اینکه قرار بود به کشوری غریب که حتی زبانشان را نمی فهمد برود و از همه بیشتر ازدواج هل هلکی اما زیبا و دلنشینی که داشت.
ازدواج با دکتر منوچهری بر خلاف ازدواج اولش که از سر اجبار بود، این یکی از روی عشق بود، گرچه کسی از بیرون نگاه می کرد گمان می کرد که ازدواج اجباری داشته، اما اینطور نبود، دکتر منوچهری تمام قلب گلجان را غارت کرده بود و همانطور که او گلجان را عاشقانه دوست داشت گلجان هم دقیقا همین حس را به او داشت و اصلا برایش مهم نبود که دکتر منوچهری بیست سال از او بزرگتر است، گرچه ظاهر دکتر کمتر از چهل سال نشان میداد.
گلجان آرام حلقه ی دستش را لمس کرد و لبخندی روی لبهایش نشست و اصلا حواسش نبود که نگاه خیره ی منوچهر او را زیر نظر دارد.
دکتر دستش را روی دست گلجان گذاشت و گفت: خوب خانم خوشگل بگو ببینم من تو را چی باید صدا کنم؟! اسم قبلیت گلجان یا اسمی که الان روی اوراق شناساییت هست(مهدیس)
از گرمای دست منوچهر گرمایی در وجود گلجان پیچید و دوباره گونه های سفیدش گل انداخت، چون هنوز به این عادت نکرده بود که همسر دکتر هست و سرش را پایین انداخت و گفت: برای من فرقی نمیکنه، هر جور خودت دوست داری و هر اسمی که دوست داری صدا کن.
دکتر دست گلجان را نوازش کرد و گفت: همیشه دوست داشتم یه دختر داشته باشم اسمش را مهدیس بزارم، الانم خدا یه دختر خوشگل بهم داد که هم مادرمه، هم دخترمه، هم همسرمه، هم عشقمه...
هر حرفی دکتر می زد عرق روی پیشانی گلجان می نشست، آخه این حجم از عشق به یکباره براش قابل باور نبود...
دکتر ادامه داد: گلجان را فراموش کن، از این به بعد مهدیس هستی، می خوام تمام سختی هایی که در گذشته کشیدی هم فراموش کنی،چون می خوام زندگی ای برات بسازم که رنجی توش نباشه...
گلجان آرام دست دیگه اش را روی دست دکتر گذاشت و دکتر سرش را به شانه ی گلجان نزدیک کرد و گفت: دوستت دارم...می خوام توی لندن تو مثل یک ملکه زندگی کنی...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماشالله به بصیرت و اقدامبهموقع و اجرای زیباتون❤️
چه شعر و چه شور و چه شعوری😍
با عرض سلام و تسلیت ایام شهادت اربابمان سیدالشهدا علیه السلام و یاران وفادارش
بزرگواران در ایام تاسوعا و عاشورا رمان های کانال بارگزاری نمیشد و ان شاالله اگر خدا توفیق دهد، داستان آنلاینی مناسب این ایام به نام(خبری از آسمان) برای شما ارائه خواهد شد.
این داستان برگرفته از روایات اهل بیت علیهم السلام است.
در عزاداری هایتان ما را از دعای خیرتان فراموش نکنید
با تشکر...........حسینی
🖤🖤🖤🖤🖤
#خبری_از_آسمان
#قسمت۱
به نام خدا
«این طالب بدم المقتول بکربلا...
کجاست آنکه طلب کند انتقام خون های کربلا را...
کجاست نواده ی حسین علیه السلام تا مرهمی شود بر دلهای شیعیان که از صدر اسلام تا اینک آتش گرفته و بر پاره های جگر رسول الله خون می بارند... و او خواهد آمد....صدای قدم هایش را می شنویم و آرزو می کنیم که جمال دل آرایش را ببینیم»
جبرئیل امین از آن بالا بر زمین نظر افکند، شب بود و سیاهی بر زمین فرو افتاده بود، در دشت نینوا هیاهویی پنهانی به گوش می رسید.
حسین بود که در خیمه اش نشسته بود و یارانش دور او جمع شده بودند و حسین می خواست به یارانش بگوید که بیعتم را از شما برداشتم، همانا فردا روزیست به مانند روز رستاخیز...
جبرئیل از دیدن این صحنه اشکش روان شد و نگاهی به آسمان کرد، آری در ملکوت اعلی انگار همه حال جبرئیل را داشتند، حالا دقایق پیش می رفت تا به آن واقعه ی تاریخی برسد، همانجا که عشق خدا به حسین و عشق حسین به خدا بر تمام عالمیان عیان شد...
جبرئیل آرزو می کرد کاش ثانیه ها بایستد...کاش نشود آنچه که می باید بشود...کاش...
نگاه جبرئیل به سمت آدم ابوالبشر کشیده شد، چهره ی محزون حضرت آدم او را به یاد اولین عزادرای بر حسین در روی زمین می انداخت... حتما حضرت آدم هم به همان می اندیشید، آری همان روز...همان روزی که خداوند مقدر کرده بود که توبه ی آدم پذیرفته شود.
جبرئیل مأمور بود بر زمین نزول کند و آدم را از غم برهاند و مژده ی بخشش بدهد، اما چگونه؟!
جبرئیل فرود آمد و در کنار آدم قرار گرفت، به او سلام داد و هر دو به عرش خدا نظر افکندند، کلماتی مقدس بر عرش خدا می درخشید.
جبرئیل نگاه مهربانش را به چهره ی پر از نور آدم دوخت و فرمود: هر چه می گویم تکرار کن و ندا داد: یا حمید به حق محمد، یا عالی به حق علی، یافاطر بحق فاطمه، یامحسن به حق حسن و یا قدیم الاحسان بحق حسین علیه السلام...
حضرت آدم تکرار کرد و ناگهان به کلمه ی پنجم که رسید ناخوداگاه اشکش جاری شد رو به جبرییل فرمود: برادرم جبرئیل! این چه حالیست که من دارم؟! این چه غم سنگینی ست که بر دلم نشسته؟! چرا اشک چشمانم بر گونه هایم جاری شده...بگو مرا چه می شود.
جبرئیل بغض گلویش را فرو خورد و فرمود: این غم حسین است که نه تنها بر دل تو که بر تمام هستی از عرش تا فرش سنگینی می کند و هیچ آزادمردی نیست که در این غم گریان نباشد، بدان که حسین ع فرزندی از فرزندان توست، او را در دشتی غریب کش در کنار دو نهر آب در حالیکه لبهایش از شدت عطش ترک برداشته، مانند گوسفندی زنده زنده ذبح می کنند...
جبرئیل به اینجای حرفش که رسید طاقت از کف داد و بغض فرو خورده اش را شکست و های های گریه می کرد.
قلب حضرت آدم به هم فشرده شد و همانطور که ناله می کرد گفت: من توان شنیدن ندارم...اما جبرییل مأمور بود باید می گفت، او از حسین و یارانش گفت، از علی اکبر جوانش گفت، از علی اصغر شش ماهه اش گفت...از عباس گفت و از آل طه...از اسارت گفت و از زینب...از رقیه گفت و از رباب....حال حضرت آدم دگرگون شد، حالا در صحرای تفتیده می دوید و بر سرو سینه میزد و حسین حسین می کرد، جبرئیل هم طاقت از کف داده بود او هم دلش یک دل سیر عزاداری می خواست پس با آدم همراه شد...هر دو بر سر و سینه میزدند و نوحه و روضه می خواندند و کائنات نیز بر این غم گریه می کردند...انگار زمین در همان ابتدای آفرینشش می بایست حسینیه شود برای عزای ذبیح الله...
آدم آنقدر گریه کرد که از هوش برفت و جبرئیل مژده ی پذیرش توبه اش را به اوداد و فرمود: همانا گریه ی بر حسین ع راز پذیرش توبه ات بود و این راه برای فرزندانت نیز چنین است و اگر کسی خواهان بازگشت و استغفار است باید حسین ع را واسطه کند، آخر خداوند روی حسینش حساس است...
جبرئیل نگاهش به آدم بود و زیر لب گفت: فردا همان که برایت بازگوکردم و تو از شنیدنش بی خود گشتی، با چشم خود خواهی دید و وای بر زمینیان که این ظلم را می بینند و سکوت کنند...
ادامه دارد
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤🖤🖤
#خبری_از_آسمان
#قسمت۲
جبرئیل امین، آه جانسوزی کشید و نگاهش به سمت نوح رفت، همو که پدر دوم انسان ها بود و زمانی طولانی به هدایت بشریت پرداخت و وقتی عده ای قلیل او را اجابت کردند، صبر الهی به سر آمد، خداوند می خواست زمین را از نو بسازد با بشری که او را اطاعت و عبادت می کردند.
پس بر کافران خشم گرفت، خداوند می خواست با آب بشوید کفر جماعت را و زمین می بایست سرتاسر زیر آب برود و تنها مومنین از غرق شدن در این آب نجات یابند، پس امر خداوند به نوح رسید که ای نوح دیگر صبر کافی ست، کشتی ای بساز که اتفاقات در راه است، کشتی ای که باید بنی بشر مؤمن را نجات دهد.
جبرییل نگاهش به نوح بود و نوح سردر گریبان داشت و قطره های اشکی که بر صورتش می نشست نشان از حال دگرگون درونش داشت، جبرییل می توانست حدس بزند نوح به چه می اندیشد، آری به آن روزها که به مدد علم الهی کشتی ای برای نجات می ساخت و ساخت این کشتی با ساخت هر چیز دیگری متفاوت بود، آخر مسولیت این کشتی با تمام کشتی ها متفاوت بود.
جبرییل به یاد آن روز افتاد، همان روزی که ساخت کشتی تکمیل شد و خداوند به او امر کرد که جعبه ای نورانی که از نور آن تمام دنیا روشن شده بود را به دست نوح نبی برساند و به او بگوید: ای نوح! این کشتی استوار و پابرجا نمی ماند مگر این میخ های درون صندوقچه را به پنج جهت کشتی بزنی که پابرجایی این کشتی به همین پنج میخ است و بس...
نوح جعبه کوچک را از جبرئیل گرفت و در آن را باز کرد و پنج میخ درخشان دید، هر یک از آنها را بر می داشت و جایگاه نصبش را سوال می کرد و پس از اینکه میخ را میزد از جبرئیل در رابطه با نور آن میخ پرسش می نمود و جبرئیل می فرمود: همانا میخ اول پرتوی از نور محمد خاتم الانبیا است و میخ دوم، نورش را از علی اعلی وصی بلافصل محمد می گیرد و نور میخ سوم از فاطمه دختر پیامبر است و میخ چهارم پرتویی از نور حسن مجتبی و نور پنجم هم نورش را از نور حسین علیهم السلام به ودیعه می گیرد.
نوح همانطور که ذکر پنج کلمه ی مقدس بر لب هایش جاری بود پنج میخ را به کشتی زد، کشتی آماده شد اما انگار هنوز می بایست محکم تر شود.
نوح نبی رو به جبرییل فرمود، به قربان محمد و فرزندانش بروم اما سوالی برایم باقی مانده و آن سوال این است، هر یک از میخ ها را که میزدم دلم روشن می شد، به میخ پنجم که رسیدم انگار آفتاب را میدیم اما غمی عظیم به دلم افتاد و همزمان حس کردم میخ در دست من خیس شده و وقتی به دستم نگاه کردم متوجه شدم که دستم خونی شده و آن رطوبت از خون بود.
داستان این خون و این میخ و آن غم و کلمه ی پنجم چیست؟!
جبرییل باز ماموریت داشت که حسینیه ای دیگر برپا کند و اینبار بر فراز کشتی ای که قرار بود نجات بخش بنی بشر باشد، پس رو به نوح گفت: گوش کن تا بگویم، فقط باید طاقت بیاوری که این خبری به تو می دهم آنقدر عظیم است که بیم مردن در این غم و خبر می رود.
نوح روی عرشه ی کشتی نشست و جبرئیل لب به سخن گشود: بدان که آن خون، خون حسین است که بر دستت نشست همو که ثارالله است و ذبیح الله... همو که جان و مال و خانواده و یارانش را در راه خداوند تقدیم کرد و خم به ابرو نیاورد، همو که زینب در عظمت صحنه های پیش رویش وقتی از او سوال کردند تا قلبش را به درد آورند با لحنی حیدرانه فرمود: ما رأیت الا جمیلا....همانا من به جز زیبایی چیزی ندیدم و به خدا قسم که عشق حسین به خدا و خدا به حسینش زیباترین حس دنیاست و گوشه ای از این عشق در جان مریدان حسین ریخته شده است...
جبرییل باز قصه ی غصه ی کربلا را گفت و نوح ناله زد....جبرییل از ذبیح الله گفت و نوح روی خراشید...جبرییل از عطش گفت و طفلان بی قرار و نوح آنچنان بر سر و سینه زد که بیم مردنش می رفت و دوباره جبرییل دلش هوای روضه ی حسین نمود، دستار از سر به در آورد و با دو دست بر سرش می کوبید و حسین حسین می کرد.
نوح هم چنین کرد و حالا کشتی نوح شده بود مجلس عزای حسین و نوح هم از این غم بیهوش شد و حالا کشتی آماده ی نجات بشریت بود، چون رمز نجات بشر گریه ی بر حسین است...
جبرییل با نوای روح بخش حسین حسین نوح را بهوش آورد و نوح یارانش را فراخواند و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤🖤
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#خبری_از_آسمان #قسمت۲ جبرئیل امین، آه جانسوزی کشید و نگاهش به سمت نوح رفت، همو که پدر دوم انسان ها
#خبری_از_آسمان
#قسمت۳
مؤمنین سوار بر کشتی شدند و کافران در آب غرق، کشتی روی موج خروشان به پیش می رفت و موتور محرکه ی کشتی نام پنج کلمه ی مقدس بود .
روزها کشتی روی آب بود که در یک روز ناگهان همه چیز متلاطم شد
از زمین و آسمان آب می جوشید و گویی این جوشش را پایانی نبود، زمین و آسمان تار شده بود و کور سو نوری یافت نمی شد، ناگهان در این هنگامه کشتی در دام گردابی سهمگین افتاد، انگار آبها بی قرارشده بودند و بی قرارتر از همیشه به بدنه کشتی می خوردند و این امواج ترس و وحشتی شدید را در دل ساکنان کشتی انداخته بود، گویی آبها نوید قیامت را میدادند، مردم به این سو و آن سو میدویدند و از ته قلب خدا را به یاری می طلبیدند اما آبها آرام نمی گرفتند و شاید می خواستند عمق بغضشان را به چشم بنی بشر بکشند.
مردم هراسان به دور نوح جمع شدند و دست به دامان نوح انداختند و یکی از میان جمع با ترسی در صدایش فریاد برآورد: ای نبی خدا! این زمان آبها را چه شده؟! چرا چنین طغیان کرده اند؟! شما را به خدا قسم، دوباره آن رمز و راز مقدس را بر زبان جاری کنید، تا کشتی آرام گیرد.
نوح به روی عرشه کشتی آمد و با زبان سریانی به خدا عرضه داشت: یارحمان اتقن(ای خدا! رحم کن)
جبرئیل به خاطر آورد که در این هنگام به اذن خدا، جبرئیل با لباس مشکی عزا بر روی عرشه کشتی فرود آمد و فرمود: ای پیامبر خدا! می دانید چرا آبها چنین در اضطرابند؟! براستی شما در بالای سرزمینی قرار دارید که «کربلا» نام دارد، در این مکان طوفانی عظیم تر از طوفان تو به پا خواهد شد و فرزند رسول خدا را تشنه لب می کشند و به جای آب، خون خداست که در این سرزمین می جوشد.
نوح که قبلا در زمان ساخت کشتی از این واقعه با خبر شده بود، بر سر و سینه زنان در حالیکه باران اشک چشمانش به شدت هر چه تمام باریدن گرفته بود رو به مؤمنین کرد و فرمود: ای قوم نجات یافته من! آیا می دانید چرا در این زمان و این مکان آبها بی قرارند؟! گویی می خواهند ما را از واقعه ای بزرگ خبر دار کنند
مردم همه سراپا گوش شده بودند تا بدانند دلیل این تلاطم چیست و نوح اینچنین ادامه داد: نام سرزمینی که بر فراز آن قرار داریم نینواست و آنجا را کربلا می خوانند، بدانید که آخرین پیامبران ، همو که خود و اهلش همان کلمات مقدسی هستند که در همه حال باعث نجات بنی بشرند، محمدبن عبدالله است از نسل او دوازده نور مقدس به وجود می آید که هادیان و امامان تمام بشریتند و اما مردم آن زمانه هم گاهی بی وفا می شوند و اهل عذاب...
نواده محمد که نامش حسین است را در همین سرزمین، درحالیکه از وطنش دور است و کنار دو نهر آب در حالیکه تشنه لب است او را می کشند و به همین قناعت نمی کنند و این نور مقدس قبل از شهادتش، کشته شدن تک تک یاران و فرزندان و اهلش را به چشم خویش می بیند، او باید بدن ارباً اربای فرزند جوانش را بر روی دست خویشتن ببیند، او باید با دست مبارک تیر از چشم برادر نازنینش در آورد او دستان بریده علمدار سپاهش را به دور از تن او می بیند، او صدای العطش طفلانش را باید بشنود و برای جرعه ای آب، کودک شش ماهه اش را در جلوی سپاه دشمن به روی دست بالا می آورد و دشمن سنگدل به جای آب، تیر سه شعبه به گلوی فرزند شیره خواره حسین می زند، نوح روضه حسین و یارانش را می خواند و مومنین بر سر و سینه زنان برای نواده رسول آخرین عزاداری می کردند.
نوح گفت و گفت و گفت و رسید به آنجا که فرمود: ای مردم بدانید که نواده رسول خاتم، همان که پنجمین کلمه از کلمات مقدس است را در حالیکه زنده است از قفا سر می برند، او زنده زنده ذبح می شود...
نوح به اینجای روضه که رسید گویی زمین و آسمان تاب شنیدن این مصیبت، از کف داده بود، امواج متلاطم تر از قبل نمود می کرد و مردم بی توجه به موج های سهمگین، بر حسین اشک میریختند و ناگهان صدایی از جمع بلند شد: بس است یا نبی خدا! ما را طاقت شنیدن نیست...ما که سنگ و چوب خوردن شما را دیدیم....ما که بیهوشی و خون پاک شما را که از بدنتان جاری شده بود دیدیم، گمان نمی کردیم مصیبتی بالاتر از این باشد و اینک تاب شنیدن اینهمه مصیبت و روضه را نداریم...خدا به داد دل مادر حسین برسد خدا به داد دل اهل بیت حسین برسد خدا به داد دل زینب برسد که از بالای آن تل باید دست و پا زدن امامش، عشقش ، برادرش و تمام هستی اش را ببیند.
روضه جان گرفته بود و حالا نه تنها نوح روضه می خواند بلکه هر کدام از مومنین برای خود روضه خوان شده بودند، صدای« یاحسین» از عرشه کشتی به آسمان بلند بود و در این هنگام گرداب آرام گرفت و آب از تلاطم افتاد.
حالا تمام اهل کشتی می دانستند که کل اتفاقات این عالم، توسط همان پنج نور مقدس رقم می خورد، درست است که این کشتی، کشتی نجات است اما همگان می دانند که علت نجاتشان چیزی جز محمد و آل محمد نمی باشد.
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#خبری_از_آسمان #قسمت۲ جبرئیل امین، آه جانسوزی کشید و نگاهش به سمت نوح رفت، همو که پدر دوم انسان ها
جبرئیل خیره به نوح زمزمه کرد: براستی که قرار است فردا طوفانی دیگر به پا شود...خدا به دل زهرا و علی در ملکوت صبر دهد در این مصیبت عظمی...
ادامه دارد...