#رمان های جذاب و واقعی📚
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_نود_سه🎬: یکی از همسران حضرت ایوب ، که رحمه نام داشت در کنا
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_دویست_نود_چهار🎬:
برای کسی که ظلمی کرده و چنین به فلاکت افتاده من راهی دارم که او را نجات خواهد داد.
رحمه نیز پاسخ داد: به تو گفتم او جرمی مرتکب نشده، ایوب پیامبر خداست و همه شاهد هستند در راه ترویج دین خدا چقدر تلاش کرد و همیشه چه آن زمانی که ما نعمت روی نعمت داشتیم و چه الان که به نداری و بدبختی افتادیم ، ایوب شکرگزار خداوند یکتا بود و اینک گرفتار بلا و بیماری شده است.
ابلیس شروع به وسوسه رحمه کرد و گفت: باشد همان طور که تو نیگویی گرفتار ابتلا و بیماری شده اما من راهی دارم که از این بیماری به سرعت خارج می شود
رحمه چشمانش را ریز کرد و گفت: چه راهی؟! اگر قابل اجرا باشد، من حاضرم هر کاری کنم تا از این فلاکت بیرون بیاییم.
ابلیس نیشخندی زد و گفت: باید بزغاله ای بیابی و آن را به نحوی که من می گویم قربانی کنی.
رحمه نفسش را محکم بیرون داد و گفت: من آهی در بساط ندارم، وقتی در خورد و خوراک روزنه ام مانده ام بزغاله از کجا بیاورم؟!
ابلیس از جا بلند شد و رو به رحمه گفت: اندکی تأمل کن اینک به نزد تو بر می گردم.
رحمه سری تکان داد و گفت: سالهاست صبر کردم و این دقایق هم رویش.
ابلیس به طرف کنعان رفت و طوری وانمود می کرد که می خواهد کاری بزرگ انجام دهد.
رحمه همانطور که به رد رفتن ابلیس چشم دوخته بود گفت: خدا کند که ادعایت راست باشد و بتوانی معجزه ای بکنی تا ما از این وضع درآییم، که اگر چنین شود من همیشه ی زمان مدیون تو هستم.
ابلیس دور و دورتر می شد و رحمه همچنان منتظر بر سر راه ایستاده بود تا دوباره این مرد را که گویی فرشته نجات زندگی اش بود برگردد و ببیند.
ادامه دارد...
📝به قلم: طاهره سادات حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨