eitaa logo
باسلام
157.6هزار دنبال‌کننده
433 عکس
70 ویدیو
0 فایل
این‌جا همه‌چیز از سلام شروع می‌شه🧡 باسلام یه بازاره که علاوه‌بر خرید و فروش، آشنایی هم شکل می‌گیره و کلی جمع جدید ساخته می‌شه باسلام! @Salam_Az_Ma
مشاهده در ایتا
دانلود
چطور مشتری رو نمک‌گیر غرفه‌مون کنیم؟ 1⃣ از خودت بگو کی هستی و چکار می‌کنی، چقدر تو بازار تجربه داری، چه هنری داری و مهارت‌هات چیه، مشتریا دوست دارن بدونن از کی خرید می‌کنن 2⃣ از مشتری بدون هر جا ردپایی از مشتری دیدی دنبال کن. گفتگو و تجربه‌های خرید، جاهایی هستن که می‌تونی اون‌ها رو بیشتر بشناسی. 3⃣ از محصولت بگو از صوت و تصویر و متن و فیلم، برای معرفی محصولت کمک بگیر. 4⃣ از گفتگو غافل نشو با صبر و حوصله گفتگو با مشتری رو ادامه بده، که غرفه‌های باحوصله مشتریاشون رو خوب نگه‌داشتن. 📍از این مطلب هم می‌تونی کمک بگیری: https://basalam.com/blog/customer-loyalty/ @basalam
باسلام
کـاکـتـوس احمد، صاحب غرفه گل و گیاه سرو، می‌گه رابطه‌ش با تیغ کاکتوس‌ها عالیه و بعد برای اینکه نش
چکـش آقای زندگانی، کاسب قدیمی بازار مسگرهای شیراز، جوون‌تر که بود، با پدرش به مغازه می‌رفت، اما اجازه نداشت جز درس‌خوندن کار دیگه‌ای بکنه. حواسش که از کتاب و دفتر پرت می‌شد، پدر با همین چکش - که نودسالی از عمرش می‌گذره - آروم به کمرش ضربه می‌زد که یعنی «درست رو بخون!» سر همین سخت‌گیری‌ها هم بود که تونست لیسانس اتومکانیکش رو از دانشگاه بگیره. 📍قصه کامل دلبستگی آقای زندگانی به این چکش رو اینجا بخون: https://basalam.com/blog/bazar-shiraz/ @basalam
باسلام
اشکورات رو به فندقش می‌شناسن ولی بنکدارانِ اون حوالی، به آقای محمدی‌زاده‌ی با‌انصاف! اون‌قدر حواسش
دالکه به گویش لُری یعنی مادر! فاطمه مافی، توی یه خانواده خیاط به دنیا اومده بود ولی از خیاطی فراری بود. هر طوری بود مامان راضیش کرد خیاطی یاد بگیره و یاد گرفت. اون‌قدر که خودش هم به بقیه یاد می‌داد. حالا خیلی‌ها به کمک آموزش‌هاش تونستن کار و کاسبی خودشون رو راه بندازن. 📍غرفه دالکه این‌جاست https://basalam.com/mafi @basalam
نگاهش رو دوخت به من و گفت:«من نظامی‌ بودم، سرهنگ بازنشسته هستم.» برای یک لحظه جریان خفیف برق به تنم وصل شد، یک نفر توی دلم گفت:«خدا به خیر بگذرونه، سوال اضافه و بی‌خود نپرس، خیلی رسمی برو جلو.» باهاش گفت‌وگو کردم و از داستان زندگی و تلاش‌های سختش برای تحصیل و کار شنیدم. حالا خانم دهقانی توی مغازه‌‌ش در آران و بیدگل، با عشق و تلاش، از پسرش و عروسش گرفته تا مشتری‌ها رو غرق مهربونی خودش کرده؛ انقدر که به اسم «مامان‌دهقانی» می‌شناسنش! 📍داستان کامل خانم دهقانی رو، از زبون فاطمه دولتی اینجا بخون: https://basalam.com/blog/sadafkashan/ @basalam
باسلام
چطور مشتری رو نمک‌گیر غرفه‌مون کنیم؟ 1⃣ از خودت بگو کی هستی و چکار می‌کنی، چقدر تو بازار تجربه دا
بذار اسم محصولت رو مشتری انتخاب کنه مشتریا با چه اسمی دنبال محصولت هستن؟ اسمی رو برای محصولت انتخاب کن که مشتری توی کادر جستجو دنبالشه. 📍 این مطلب هم می‌تونه تو انتخاب اسم کمکت کنه: https://basalam.com/blog/product-name/ @basalam
باسلام
چکـش آقای زندگانی، کاسب قدیمی بازار مسگرهای شیراز، جوون‌تر که بود، با پدرش به مغازه می‌رفت، اما ا
توی استهبان به هر درخت انجیری که نگاه کنید، چندتا از این قوطی‌ها ازشون آویزون شده. این قوطی‌ها نه برای جادو و جنبلن و نه برای پردادن پرنده‌ها! کارشون گرده‌افشانیه. ماه سوم و چهارم سال که می‌رسه، سه چهارتا دونه‌ی انجیر بَر (یا همون نر) رو می‌ندازن توی این قوطی‌ها تا یه جور پشه گرده‌شون رو به انجیرهای ماده منتقل کنن. اگه این کار رو نکنن، یا انجیری به عمل نمیاد یا اگه هم به عمل بیاد، شیرین نمی‌شه. @basalam
باسلام
دالکه به گویش لُری یعنی مادر! فاطمه مافی، توی یه خانواده خیاط به دنیا اومده بود ولی از خیاطی فراری ب
سیامک پای درس بابا و بابابزرگش کاسبی رو یاد گرفته واسه همین دلش به حرف پدربزرگ قرصه که همیشه می‌گفت: " پسرم نون حلال هیچ‌وقت قطع نمی‌شه شاید بالا و پایین داشته باشه ولی قطع نمی‌شه" غرفه سیامک، سوغات کردستانه 📍گیوه و عسل رو از غرفه‌ش بخر https://basalam.com/kordestanii @basalam
باسلام
نگاهش رو دوخت به من و گفت:«من نظامی‌ بودم، سرهنگ بازنشسته هستم.» برای یک لحظه جریان خفیف برق به تنم
ذهن قضاوت‌گرم با خودش فکر می‌کنه: «پسر جوونیه! اشتباه کردم! بعیده چیزی از اخلاق بازاریا بدونه، حتما از ایناست که پدرش یه حجره یا دکان خالی داشته و می‌خواسته پسر ته‌تغاری‌ش بره کار یاد بگیره و بعدا بشه وردست خودش، حتما همین الآن کلی به ما غر می‌زنه که زودتر تمومش کنید و برید.» از این می‌پرسم که چطوری سر از بازار درآور‌ده‌ و چند وقته اينجاست؟ از جوابش متعجب می‌شم. ۱۸ سال! ۱۸ ساله که هر روز توی همین بازار و راسته‌ست و به‌قول خودش روز دوم- سوم تعطیلات عید کلافه می‌شه. 📍داستان کامل محمد رو، از زبون فاطمه سادات موسوی اینجا بخون: https://basalam.com/blog/shiflay/ @basalam
باسلام
ذهن قضاوت‌گرم با خودش فکر می‌کنه: «پسر جوونیه! اشتباه کردم! بعیده چیزی از اخلاق بازاریا بدونه، حتم
یقین دارم مثل همه مصاحبه‌های قبلی قرار است در محل کار آقای رمضانی‌پور با هم گپ بزنیم اما او در خانه‌شان را باز می‌کند و تعارف‌مان می‌کند بالا! مادر و آقا مهدی می‌روند آشپزخانه و من نگاهم را سُر می‌دهم به همه‌جا و قلابم گیر می‌کند به عکسِ آقای‌رمضانی‌پور بزرگ، یعنی پدرِ مهدی. از آقا مهدی و کسب‌وکارش همینقدر می‌دانم که گز و لوازم‌قنادی می‌فروشد و شغلش را از پدرش به ارث برده. مهدی که برمی‌گردد کنارمان، دفتر و خودکارم را دست می‌گیرم و دلیل حضورمان را برایش توضیح می‌دهم، او با حوصله گوش می‌کند و همین طور که چشم‌هایش را به زمین دوخته می‌گوید: «خیلی هم عالیه. در خدمتتونیم...» 📍داستان کامل خانواده رمضانی‌پور رو، از زبون فاطمه دولتی اینجا بخون: https://basalam.com/blog/khajoo/ @basalam
باسلام
سیامک پای درس بابا و بابابزرگش کاسبی رو یاد گرفته واسه همین دلش به حرف پدربزرگ قرصه که همیشه می‌گفت
درس و دانشگاهش رو تا ارشد مهندسی شیمی ادامه داد بعد رفت برای خدمت سربازی. همون روزهای سربازی بخت و آینده خودش رو هم رقم زد و ازدواج کرد. توی قلب چوب ایران، مازندران بود و حالا می‌خواست کار و کاسبیش رو با چوب راه بندازه. وقتی از همسرش خواست که وام ازدواج‌شون رو به‌جای خرید جهیزیه و سور و سات عروسی بدن به چوب، تنها جوابی که گرفت، بله بود. 📍غرفه عمو چوب رو از این‌جا ببین: https://basalam.com/amoghoob @basalam
باسلام
یقین دارم مثل همه مصاحبه‌های قبلی قرار است در محل کار آقای رمضانی‌پور با هم گپ بزنیم اما او در خانه‌
« آدرس را توی گوشی تایپ می‌کنم. نام دنیای ملزومات بسته‌بندی زیر فشار انگشتم جابجا می‌شود و همزمان بوی چسب و کاغذ می‌پیچد توی دماغم. عطری که سر نخش را بگیری می‌رسی به هفت سالگی‌ام؛ وقتی که اول سال تحصیلی کتاب‌هایم را از مدرسه گرفتم، بار کوله‌ کردمشان و تا مغازه‌ی بابا را رکاب زدم. عرق ریز اما سرخوش، سرظهر رسیدم به بابا و گفتم: «بهمون کتاب دادن!» تا رسیدن به بازار قزوین، این خاطره‌ را توی سرم تفت می‌دهم، و نمی‌دانم قرار است پا به نمایشگاهی از پاکت و کاور و کیسه بگذارم که اصلا تعریفم از بسته‌بندی عوض شود. واقعا دنیای ملزومات بسته‌بندی است!» آقا مرتضی درویش‌زاده، بعد از سال‌ها کار تو کارخونه‌های قزوین، به‌طور اتفاقی وارد دنیای بسته‌بندی شد و غرفه زیپ‌پک رو تأسیس کرد. زیپ‌پک خرده‌فروشی مجازی هم داره و آقامرتضی معتقده که این خرده‌فروشی برکت خاصی داره، چون به کسب‌وکارهای روستایی جون تازه‌ای می‌بخشه. 📍داستان کامل آقا مرتضی رو از زبون زهرا خلیلی اینجا بخون: https://basalam.com/blog/zippack/ @basalam