eitaa logo
باسلام
157.6هزار دنبال‌کننده
450 عکس
70 ویدیو
0 فایل
این‌جا همه‌چیز از سلام شروع می‌شه🧡 باسلام یه بازاره که علاوه‌بر خرید و فروش، آشنایی هم شکل می‌گیره و کلی جمع جدید ساخته می‌شه باسلام! @Salam_Az_Ma
مشاهده در ایتا
دانلود
باسلام
چطور مشتری رو نمک‌گیر غرفه‌مون کنیم؟ 1⃣ از خودت بگو کی هستی و چکار می‌کنی، چقدر تو بازار تجربه دا
بذار اسم محصولت رو مشتری انتخاب کنه مشتریا با چه اسمی دنبال محصولت هستن؟ اسمی رو برای محصولت انتخاب کن که مشتری توی کادر جستجو دنبالشه. 📍 این مطلب هم می‌تونه تو انتخاب اسم کمکت کنه: https://basalam.com/blog/product-name/ @basalam
باسلام
چکـش آقای زندگانی، کاسب قدیمی بازار مسگرهای شیراز، جوون‌تر که بود، با پدرش به مغازه می‌رفت، اما ا
توی استهبان به هر درخت انجیری که نگاه کنید، چندتا از این قوطی‌ها ازشون آویزون شده. این قوطی‌ها نه برای جادو و جنبلن و نه برای پردادن پرنده‌ها! کارشون گرده‌افشانیه. ماه سوم و چهارم سال که می‌رسه، سه چهارتا دونه‌ی انجیر بَر (یا همون نر) رو می‌ندازن توی این قوطی‌ها تا یه جور پشه گرده‌شون رو به انجیرهای ماده منتقل کنن. اگه این کار رو نکنن، یا انجیری به عمل نمیاد یا اگه هم به عمل بیاد، شیرین نمی‌شه. @basalam
باسلام
دالکه به گویش لُری یعنی مادر! فاطمه مافی، توی یه خانواده خیاط به دنیا اومده بود ولی از خیاطی فراری ب
سیامک پای درس بابا و بابابزرگش کاسبی رو یاد گرفته واسه همین دلش به حرف پدربزرگ قرصه که همیشه می‌گفت: " پسرم نون حلال هیچ‌وقت قطع نمی‌شه شاید بالا و پایین داشته باشه ولی قطع نمی‌شه" غرفه سیامک، سوغات کردستانه 📍گیوه و عسل رو از غرفه‌ش بخر https://basalam.com/kordestanii @basalam
باسلام
نگاهش رو دوخت به من و گفت:«من نظامی‌ بودم، سرهنگ بازنشسته هستم.» برای یک لحظه جریان خفیف برق به تنم
ذهن قضاوت‌گرم با خودش فکر می‌کنه: «پسر جوونیه! اشتباه کردم! بعیده چیزی از اخلاق بازاریا بدونه، حتما از ایناست که پدرش یه حجره یا دکان خالی داشته و می‌خواسته پسر ته‌تغاری‌ش بره کار یاد بگیره و بعدا بشه وردست خودش، حتما همین الآن کلی به ما غر می‌زنه که زودتر تمومش کنید و برید.» از این می‌پرسم که چطوری سر از بازار درآور‌ده‌ و چند وقته اينجاست؟ از جوابش متعجب می‌شم. ۱۸ سال! ۱۸ ساله که هر روز توی همین بازار و راسته‌ست و به‌قول خودش روز دوم- سوم تعطیلات عید کلافه می‌شه. 📍داستان کامل محمد رو، از زبون فاطمه سادات موسوی اینجا بخون: https://basalam.com/blog/shiflay/ @basalam
باسلام
ذهن قضاوت‌گرم با خودش فکر می‌کنه: «پسر جوونیه! اشتباه کردم! بعیده چیزی از اخلاق بازاریا بدونه، حتم
یقین دارم مثل همه مصاحبه‌های قبلی قرار است در محل کار آقای رمضانی‌پور با هم گپ بزنیم اما او در خانه‌شان را باز می‌کند و تعارف‌مان می‌کند بالا! مادر و آقا مهدی می‌روند آشپزخانه و من نگاهم را سُر می‌دهم به همه‌جا و قلابم گیر می‌کند به عکسِ آقای‌رمضانی‌پور بزرگ، یعنی پدرِ مهدی. از آقا مهدی و کسب‌وکارش همینقدر می‌دانم که گز و لوازم‌قنادی می‌فروشد و شغلش را از پدرش به ارث برده. مهدی که برمی‌گردد کنارمان، دفتر و خودکارم را دست می‌گیرم و دلیل حضورمان را برایش توضیح می‌دهم، او با حوصله گوش می‌کند و همین طور که چشم‌هایش را به زمین دوخته می‌گوید: «خیلی هم عالیه. در خدمتتونیم...» 📍داستان کامل خانواده رمضانی‌پور رو، از زبون فاطمه دولتی اینجا بخون: https://basalam.com/blog/khajoo/ @basalam
باسلام
سیامک پای درس بابا و بابابزرگش کاسبی رو یاد گرفته واسه همین دلش به حرف پدربزرگ قرصه که همیشه می‌گفت
درس و دانشگاهش رو تا ارشد مهندسی شیمی ادامه داد بعد رفت برای خدمت سربازی. همون روزهای سربازی بخت و آینده خودش رو هم رقم زد و ازدواج کرد. توی قلب چوب ایران، مازندران بود و حالا می‌خواست کار و کاسبیش رو با چوب راه بندازه. وقتی از همسرش خواست که وام ازدواج‌شون رو به‌جای خرید جهیزیه و سور و سات عروسی بدن به چوب، تنها جوابی که گرفت، بله بود. 📍غرفه عمو چوب رو از این‌جا ببین: https://basalam.com/amoghoob @basalam
باسلام
یقین دارم مثل همه مصاحبه‌های قبلی قرار است در محل کار آقای رمضانی‌پور با هم گپ بزنیم اما او در خانه‌
« آدرس را توی گوشی تایپ می‌کنم. نام دنیای ملزومات بسته‌بندی زیر فشار انگشتم جابجا می‌شود و همزمان بوی چسب و کاغذ می‌پیچد توی دماغم. عطری که سر نخش را بگیری می‌رسی به هفت سالگی‌ام؛ وقتی که اول سال تحصیلی کتاب‌هایم را از مدرسه گرفتم، بار کوله‌ کردمشان و تا مغازه‌ی بابا را رکاب زدم. عرق ریز اما سرخوش، سرظهر رسیدم به بابا و گفتم: «بهمون کتاب دادن!» تا رسیدن به بازار قزوین، این خاطره‌ را توی سرم تفت می‌دهم، و نمی‌دانم قرار است پا به نمایشگاهی از پاکت و کاور و کیسه بگذارم که اصلا تعریفم از بسته‌بندی عوض شود. واقعا دنیای ملزومات بسته‌بندی است!» آقا مرتضی درویش‌زاده، بعد از سال‌ها کار تو کارخونه‌های قزوین، به‌طور اتفاقی وارد دنیای بسته‌بندی شد و غرفه زیپ‌پک رو تأسیس کرد. زیپ‌پک خرده‌فروشی مجازی هم داره و آقامرتضی معتقده که این خرده‌فروشی برکت خاصی داره، چون به کسب‌وکارهای روستایی جون تازه‌ای می‌بخشه. 📍داستان کامل آقا مرتضی رو از زبون زهرا خلیلی اینجا بخون: https://basalam.com/blog/zippack/ @basalam
باسلام
توی استهبان به هر درخت انجیری که نگاه کنید، چندتا از این قوطی‌ها ازشون آویزون شده. این قوطی‌ها نه بر
این سنگ ترازوها انقدر قدیمی‌ان که آقای هادی‌نژاد یادش نمی‌آد چند سال پیش اون‌ها رو خریده. فقط می‌گفت: اون‌ قدیم‌ها که ترازوهای دیجیتالی نبوده، این‌جور وزنه‌ها توی عطاری خیلی به کار میومدن، چون موقع وزن‌کردن دارو باید حساب مثقال به مثقالش رو داشته باشی! 📍 قصه این عطاری قدیمی رو این‌جا ببین: https://basalam.com/blog/living-with-herbs/ @basalam
باسلام
درس و دانشگاهش رو تا ارشد مهندسی شیمی ادامه داد بعد رفت برای خدمت سربازی. همون روزهای سربازی بخت و
سمیه از قیچی و برش می‌ترسید ولی با اعتماد دوست و فامیل و لباس‌هایی که براشون دوخت تونست جرئت پیدا کنه تصمیم گرفت کارگاه خیاطی بزنه، همسرش هم تشویقش کرد سمیه دلش می‌خواد لباس‌هایی که می‌دوزه فرهنگ اصیل ایرانی رو نشون بده 📍غرفه‌ش رو ببین https://basalam.com/abrisham18 @basalam
باسلام
« آدرس را توی گوشی تایپ می‌کنم. نام دنیای ملزومات بسته‌بندی زیر فشار انگشتم جابجا می‌شود و همزمان بو
«شبیه چند غریبه‌ی معذب، وسط مغازه‌ای که هم ما، هم پسر آقای عطار برایش وصله‌ی ناجوری به نظر می‌رسد، ایستاده‌ایم. می‌پرسم: «هیچ جوره راه نداشت پدر رو راضی کنیم و ببینیمشون!؟» با خنده به پیرمردی که در پیاده‌روی خیابان، دست در جیب ایستاده و زیرزیرکی ما را می‌پاید، اشاره می‌کند: «دیدنش رو که دیدید، ولی گفته نه حرف می‌زنم، نه توی مغازه میام!» ما برای این مغازه‌ با درِ فلزی چهارلته‌اش و تابلوی دست نویس «عطاری حکیم باشی»؛ ما برای هم‌صحبتی با این پیرمرد عطار، زیادی امروزی بودیم.» 📍داستان کامل عطاری حکیم‌باشی رو، از زبون الهه صالح‌پور اینجا بخون: https://basalam.com/blog/living-with-herbs/ @basalam
باسلام
این سنگ ترازوها انقدر قدیمی‌ان که آقای هادی‌نژاد یادش نمی‌آد چند سال پیش اون‌ها رو خریده. فقط می‌گفت
مامان نسرین و خاله روح‌انگیز هر روز می‌شینن پای این دار تا برای یه مشتری آمریکایی گلیم ببافن. روزمن، پسر مامان نسرین می‌گه این دار رو سفارشی برای همین مشتری درست کرده وگرنه گلیم‌های روستاشون انقدرها هم بلند نیستن. ما که نمی‌دونیم تو دل این تار و پودهای بافته‌شده چی می‌گذره ولی حدس می‌زنیم وقتی برن آمریکا، خیلی دلشون برای آب و هوای زلال عنبران تنگ می‌شه! 📍روایت مامان نسرین و خاله روح‌انگیز رو از این‌جا بخون: https://basalam.com/blog/gelimanbran-com/ @basalam