eitaa logo
🌱به شرط عاشقی باشهدا❤
8.1هزار دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
2.2هزار ویدیو
30 فایل
رمان #مستِ_مهتاب #خانم_یگانه برنده‌ی عشق از #میم‌دال 🌱 💙کانالداران عزیز ✅کپی مطالب فـــقــــط با فوروارد مستقیم😊 🎀 #تبلیغ کانالهای شما👇 https://eitaa.com/joinchat/254672920C9b16851ec4
مشاهده در ایتا
دانلود
🥀 🥀🥀 🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀 🥀🥀 🥀 صدای ناشناسی که احتمال می دادیم یکی از ماموران است. _برید اون ور ، برید خونه رو بگردم.....این موقع شب تو آشپزخونه چکار می کنی؟ صدای خاله اقدس بلند شد. _پسرم من ناراحتی قلبی دارم.... اون جور که شما زدی به در، ترسیدم اومدم یه قرص قلب بخورم. من و فهیمه و خاله، هر سه از ترس و کمبود جا، همدیگر را بغل کرده بودیم. و تنها شمعی که خاله اقدس به ما داده بود را روی یکی از پله‌ها گذاشته بودیم. ما با این حال هم تاریکی و هم صدای مامور ساواک لرزه به اندام ما انداخته بود. _راستش رو بگید کجان؟ _جان!!.... کی کجاس؟!.... آقا ساعت دو نصف شب ریختی تو خونه ی مردم، من از کجا بدونم دنبال چی می‌گردید!.... _خودتو به اون راه نزن.... خودمون دیدیم که رفتی سراغ خونه همسایه بغلی..... _خوب اونا رفتن مسافرت رفتم کلیدشون رو دادن که من برم به گل‌های باغچه شون آب بدم.... _گل‌های باغچه شون آب بدی؟!.... کلیدشون را دادند؟!.... بعد چطور زنگ در حیاط رو زدی اگه کلید داشتی؟! دلم از پرسش این مأمور ساواک لرزید اما صدای یوسف را شنیدم که جواب داد: _ خب فکر کردم شاید اومده باشند خدای‌نکرده در رو باز کنم کسی تو حیاط باشه و چشمم به نامحرم بیفته.... زنگ زده‌ام که اگر در و باز نکردن با کلید در وارد خونه بشم.... آخرش هم با کلید در خونه رو باز کردم... شما که دنبال اونایید چرا ریختید توی خونه ما!..... خب برید خونه خودشون و بگردید.... چه بدبختی گیر کردیم واقعاً.... از دست این همسایه‌های مردم‌آزار! _اون داداشت که توی اتاق بود چی؟.... اون چیزی نمی‌دونه؟ و صدای خنده‌ی یوسف آمد. انتظار هر جوابی را از او داشتم. جز این‌که بگوید: _ اون داداشم معلول ذهنیه.... برید از خودش بپرسید.... اون چی می‌تونه بدونه.... 🥀🥀 🥀🥀💕 🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀💕 🥀🥀🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀🥀🥀💕〰〰〰〰〰〰〰〰〰 🥀@be_sharteasheghi🥀 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 🥀🥀🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀💕 🥀🥀🥀🥀 🥀🥀💕 🥀🥀
〰〰〰〰〰〰💖 〰〰〰〰〰☁️ 〰〰〰〰💖 〰〰〰☁️ 〰〰💖 〰☁️ ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.💞.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ حرف‌ می‌زدیم، گاهی به جوک‌های ایلیا می‌خندیدیم، عکس می‌گرفتیم، با آهنگ همخوانی می‌کردیم و نمی‌گذاشتیم یک دقیقه هم بهمون بد بگذره. ایلیا نگاهش به آسمون کشیده شد و بعد چهره‌ی متفکری به خودش گرفت و رو به ما گفت: -بچه ها من حس میکنم داره بارون میاد؟ یا اثرات این شیرموز بستنی‌اَس؟ شبنم پوزخندی زد و رو بهش گفت: -آخه شیرموز بستنی هم مگه اثر داره؟ ایلیا دستی در هوا تکون داد و در جوابش گفت: -چمیدونم گفتم شاید مسموم شدیم! ریزش قطرات بارون و روی پوستم حس می‌کردم، رفته رفته بارون شدیدتر می‌شد.. سقلمه‌ای به پهلوی شبنم زدم و تو گوشش آروم پچ زدم: _بیا بدوییم! یک دو سه... شروع کردیم به دویدن تو پارک کوچیکی که کنار بستنی فروشی بود. ایلیا و آرمان هم دویدن دنبال ما. بعد از چند دقیقه دویدن خسته شدم و به خیس بودن چمن‌ها فکر نکردم و نشستم روی چمنای پارک. ایلیا درحالیکه‌ صورتش از دل‌درد ناشی از دویدن مشوش شده بود و نفس‌ها‌ش رو قورت می‌داد، گفت: -شما دوتا زده به سرتون یهو میدویید؟ آرمان هم درحالیکه از دویدن به نفس نفس افتاده بود، بریده بریده گفت: -نمیگید..یکی می‌دزده.. می‌برتتون.. از دستتون راحت می‌شیم؟ لبخندی نیش شبنم رو چاک داد و گفت: -نترسید! کسی نون خور اضافه نمی‌خواد. با ذوق گفتم: _نمی‌دونید که... دویدن تو این هوا، توی پارک، اونم این‌ وقت شب، یه کیفی می‌ده! و بعد با لذت چشمام و بستم و هوا رو به ریه‌هام کشیدم. ترکیب بوی خاک و بارون واقعا فوق العاده بود! بارون هر لحظه شدیدتر می‌شد و رعد و برقای وحشتناکی می‌زد. ⛔️کپی حرام و پیگرد قانونی دارد. -.-.-.-.-.-.-.-.-.💖.-.-.-.-.-.-.-.-.- https://eitaa.com/be_sharteasheghi ☁️💖☁️💖☁️💖☁️