〰〰〰〰〰〰💖
〰〰〰〰〰☁️
〰〰〰〰💖
〰〰〰☁️
〰〰💖
〰☁️
#پارت_225
#برندهی_عشق
ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.💞.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ
صدای ضبط ماشین و زیاد کردم... تا آخرش... بیخیال حرفای مفت و خونه خراب کن، بزار دو روزی که تو این دنیاییم خوش باشیم... یکی باید من و از برق بکشه، دوباره جو گرفتم و رفتم بالای منبر...
گاز دادم و یکمم تو خیابونای خلوت ویراژ دادم، ایلیا و شبنم که کیف میکردن، اما آرمان بعد من پکر شد، این دیگه چشه...
ایلیا دست میندازه روی شونهی شبنم و سر شبنم و میذاره روی شونش، این حرکتش از چشم من خواهرشوهر دور نمیمونه و از توی آینه ماشین سریع مچشون و میگیرم.
_اه اه، جمع کنید این چندش بازیا رو حالمون بهم خورد...
ایلیا خندهای سر میده و شبنم واسم ادا در میآره و میگه:
-کور شود هر آن کس که نتواند ببیند!
ایلیا میگه:
-تو حواست به رانندگیت باشه مغز فندقی!
دهنکجی به جفتشون میکنم و حواسم و میدم به رانندگی...
اول آرمان و میرسونم، قبل از اینکه پیاده شه با لحن آرومی میگه:
-شب خوبی بود! چرخش واست بچرخه، به خوشی...
چشمکی حوالهش میکنم و برای اولین بار میگم:
_قربونت آرمان داداش!
در آنی لبخند روی لبش میماسه و رنگ صورتش عوض میشه...
تحمل این همه محبت از من و نداشت... میخندم و لبخند کوچیکی میزنه، پام و روی گاز میفشارم و میریم تا شبنم و برسونیم...
قبل از اینکه شبنم پیاده شه بهش میگم:
_خداروشکر سبب خیر شدیم و دو تا مرغ عاشق و بعد از چندسال بهم رسوندیم... اونقدری که شما امشب لاو ترکوندید شرط میبندم شب عقدتون نترکونده بودید!
⛔️کپی حرام و پیگرد قانونی دارد.
-.-.-.-.-.-.-.-.-.💖.-.-.-.-.-.-.-.-.-
https://eitaa.com/be_sharteasheghi
☁️💖☁️💖☁️💖☁️
〰〰〰〰〰〰💖
〰〰〰〰〰☁️
〰〰〰〰💖
〰〰〰☁️
〰〰💖
〰☁️
#پارت_226
#برندهی_عشق
ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.💞.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ
-بیا برو ببینم! اونقدریم که تو امشب خواهرشوهر بازی درآوردی هیچ شب دیگهای درنیاورده بودی!
_خواهرشوهر بدجنس ندیدی!
بالاخره که امشب شما بیشترین بهره رو از این شب گردی بردید، نظرتون؟ شبنم رضایتش و اعلام میکنه، با تکون دادن سرش و لبخند روی لبش.
ایلیا میگه:
-من راضی، شبنمم راضی، گوربابای ناراضی...
با لبخند میگم:
_رضایت مشتری! شب گردیهای خود را به یاسمن بانو بسپارید...
باهم میخندیم...
شبنم میگه:
-این یاسی دیگه از وقت خوابش گذشته زده به سرش... یکی جمعش کنه...
_آخ گفتی... دلم یه خواب تا لنگ ظهر میخواد! چه کنیم کار زیاد است و بار زیاد...
بالاخره شبنم و پیاده میکنم و بعد از چند دقیقه میرسیم به خونمون...
بعد از اینکه یکم کتاب میخونم و با مامان حرف میزنیم، به خواب عمیقی میرم...
⛔️کپی حرام و پیگرد قانونی دارد.
-.-.-.-.-.-.-.-.-.💖.-.-.-.-.-.-.-.-.-
https://eitaa.com/be_sharteasheghi
☁️💖☁️💖☁️💖☁️
برای سریعتر خوندن رمان، میتونید وی آی پی رو تهیه کنید. اونجا رمان کامله با 507 پارت✨
هزینه 40تومان به شماره کارت زیر واریز
💳:
6037998204063779دلیر"بزنید روی شماره کپی میشه" و فیش واریزی رو به این آیدی ارسال کنید👈🏻 @Mariijey
〰〰〰〰〰〰💖
〰〰〰〰〰☁️
〰〰〰〰💖
〰〰〰☁️
〰〰💖
〰☁️
#پارت_227
#برندهی_عشق
ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.💞.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ
-یاسی پاشو! خرس گنده هنوز من باید بیدارت کنم؟
ظاهرا پتو کشیدن روی سرم بیفایده بود، چون مامان پتو رو از روم کشید و مجبورم کرد بلند شم.
با عصبانیت گفتم:
_مادر من! چیکار میکنی؟ امروز کلاس ندارم... بزار بخوابم چشام باز نمیشه...
با غر گفتم:
_چرا عذابم میدی اول صبحی... لا اله الا الله... پتو رو بده من...
مامان بیچاره هاج و واج به من خیره میمونه و بعد پتو رو میندازه روم و میره بیرون تا بیشتر از این پاچه نگیرم.
بعد از چند ساعت که از خواب سیر شدم پرانرژی بلند میشم و میرم برای صبحانه...
یه نیمرو واسه خودم ردیف میکنم و بعد با نون سنگکی که احتمالا ایلیا گرفته، دو لپی میخورم.
مامان میل بافتنی به دست نشسته کنار پشتی و شال گردن احتمالا برای حسنا میبافه، با طیفی از رنگای شاد، نمیذارم واسه حسنا شه... حیفه... خخخ...
مامان نگاهی به من شنگول میکنه و میگه:
-کیفت کوکه؟ سیرِ خواب شدی؟
_اوم حسااااابی!
میرم سمت مبل تا لم بدم و فیلم تماشا کنم که مامان مانعم میشه.
-از آتلیه زنگ زدن گفتن زودتر بیای امروز...
_اکه هی! ماامانننن! پنچرم کردی که...
میخنده، از اون خندههای قشنگ و مادرونه...
-مگه تو نگفتی عاشق عکاسییای؟
سر تکون میدم، هنوزم میگم...
_ولی تازه داشت استراحتم بهم میچسبید...
⛔️کپی حرام و پیگرد قانونی دارد.
-.-.-.-.-.-.-.-.-.💖.-.-.-.-.-.-.-.-.-
https://eitaa.com/be_sharteasheghi
☁️💖☁️💖☁️💖☁️
〰〰〰〰〰〰💖
〰〰〰〰〰☁️
〰〰〰〰💖
〰〰〰☁️
〰〰💖
〰☁️
#پارت_228
#برندهی_عشق
ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.💞.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ
هوای امروز یه جوری گرفتهس که حدس میزنم تا شب یه برفِ حسابی شروع به باریدن کنه.
سریع حاضر میشم و نرم سوییچ و از روی میز آرایش بر میدارم و تو آینه به خودم چشمک میزنم و بعد از خداحافظی از مامان راه میافتم.
از دیروز تا حالا یه جوری سوار ماشین میشم که هرکسی از بیرون نگاهم کنه فکر میکنه توهم زدم که تو خیابونای لسانجلس ماشین فراری سوارم که انقدر تیریپ باکلاسی برداشتم...
با غرور به تاکسیا نگاه میکنم، حقتونه! یه روزی اونقدر منتظر شماها موندم و هیچکدومتون سوارم نکردید، الان خودم ماشین دارم نگاه کنید! شماها برید غاز بچرونید...
آرام بیچاره، از روزی که بهش گفتم دیگه نمیآم همش عذاب وجدانش و دارم... این مهیار پدرصلواتی از اونجا روندهم کرد.
بعد از کلی مشقت ماشین و پارک میکنم، همیشه با پارک کردن ماشین مشکل دارم...
کیفم رو از روی صندلی شاگرد برمیدارم و پیاده میشم.
اوه، اینجوری که معلومه امروز حسابی باید نوبتای عقب مونده هم جبران کنیم... پس تا شب موندگارم...
علاوه بر مهیار، ماهلین هم امروز اومده، خوب موقعیتیه! بزار ته توشو دربیارم ببینم واقعا باهم نامزدن یا چی...
⛔️کپی حرام و پیگرد قانونی دارد.
-.-.-.-.-.-.-.-.-.💖.-.-.-.-.-.-.-.-.-
https://eitaa.com/be_sharteasheghi
☁️💖☁️💖☁️💖☁️
برای سریعتر خوندن رمان، میتونید وی آی پی رو تهیه کنید. اونجا رمان کامله با 507 پارت✨
هزینه 40تومان به شماره کارت زیر واریز
💳:
6037998204063779دلیر"بزنید روی شماره کپی میشه" و فیش واریزی رو به این آیدی ارسال کنید👈🏻 @Mariijey
〰〰〰〰〰〰💖
〰〰〰〰〰☁️
〰〰〰〰💖
〰〰〰☁️
〰〰💖
〰☁️
#پارت_229
#برندهی_عشق
ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.💞.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ
طی چندساعتی که زیرنظرشون گرفتم، مهیار یه جوری با ماهلین رفتار کرد که اصلا قید اینکه نامزدش باشه رو زدم...
کدوم پسری با نامزدش وسط جمع انقدر بد حرف میزنه، یا وقتی نامزدش قربون صدقهش میره و با ناز و نوازش باهاش حرف میزنه رو پس میزنه و خشک و سرد رفتار میکنه؟ نه آخه کدوم احمقی به جز مهیار؟!
گمونم ماهلین بهش بدجوری برخورد، آخه مهیار امروز چنددفعه زد تو برجکش... حق داشت ناراحت میشد، منم اگه خدایی نکرده جای اون بودم ناراحت میشدم.
بعد از اینکه همه مشتریا رفتن و سرم خلوت شد، میرم سراغ مهیار تا ازش اجازه بگیرم برم خونه یا نه!
در اتاقش و میزنم و وارد میشم.
_من... میتونم برم خونه؟
نگاهم میکنه، نکنه نمیخواد بزاره برم؟
وای دیوونه شدم، برای چی نزاره آخه...
-میتونی...
ذوق زده، بی اختیار لبخندی گوشه لبم جا خوش میکنه که میگه:
-راستی... احیانا نمیخوای سوالت و بپرسی از خودم؟
سوالی نگاهش میکنم.
کمی مکث میکنه و خیره نگاهم میکنه و بعد با پوزخند ادامه میده:
-ماهلین زنم نیست و هیچوقتم قرار نیست بشه، اون فقط کسیه که مامانم برام درنظر گرفتتش... درواقع از بچگی رومون اسم گذاشتن...
با این حرفا ته دلم خالی میشه، ارتباطش به من چیه؟ نکنه گیسو ورپریده راست میگفت و همه حرفاش حقیقت داشت؟
نه بابا یه مشت چرت و پرت بوده من چرا دارم گول اون و میخورم...؟
⛔️کپی حرام و پیگرد قانونی دارد.
-.-.-.-.-.-.-.-.-.💖.-.-.-.-.-.-.-.-.-
https://eitaa.com/be_sharteasheghi
☁️💖☁️💖☁️💖☁️
〰〰〰〰〰〰💖
〰〰〰〰〰☁️
〰〰〰〰💖
〰〰〰☁️
〰〰💖
〰☁️
#پارت_230
#برندهی_عشق
ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.💞.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ
_خب؟ اینا ارتباطش به من چیه؟
ابرویی بالا میندازه و میگه:
-اون سوالایی که تو بلندبلند از خودت میپرسیدی، جوابش تو حرفای من بود؛ حالا ارتباطش و خودت بگرد پیدا کن، چون من شنیدم خیلی واست سوال شده بود.
خاک بر سرت یاسی که دوباره آتو دادی دست این پسره...
_من دیگه میرم، خداحافظ...
یه خندهای میکنه که پشتش این حرف پنهونه که خواستی بحث و بپیچونی، و همینطور هم بود.
بدون معطلی از اتاقش خارج میشم...
وقتی در ساختمان و باز میکنم گلوله گلوله برف میبینم که از هم سبقت میگیرن و پشت سر هم روی زمین میشینن.
خدای من، چقدر قشنگه! روی درختای کاجی که توی خیابون بود پر از برف بود، زمینا خیس شده ولی برف روشون ننشسته، روی کاپوت ماشینا رو کمی برف پوشونده، من چجوری تا الآن متوجهش نشده بودم؟
نگاهی به ماشین خودم میکنم، با ذوق سمتش پا تند میکنم.
برفایی که روی شیشهش نشسته رو با دستم پاک میکنم و روی برفای کاپوتش شکلک لبخند میکشم.
بچهم انقدر خوش قدمه که تا خریدمش برف اومد...
سوار میشم و تا میخوام حرکت کنم، متوجه مانعی میشم...
این چرا حرکت نمیکنه؟ فوری از ماشین پیاده میشم و نگاهی به لاستیکاش میندازم.
⛔️کپی حرام و پیگرد قانونی دارد.
-.-.-.-.-.-.-.-.-.💖.-.-.-.-.-.-.-.-.-
https://eitaa.com/be_sharteasheghi
☁️💖☁️💖☁️💖☁️
برای سریعتر خوندن رمان، میتونید وی آی پی رو تهیه کنید. اونجا رمان کامله با 507 پارت✨
هزینه 40تومان به شماره کارت زیر واریز
💳:
6037998204063779دلیر"بزنید روی شماره کپی میشه" و فیش واریزی رو به این آیدی ارسال کنید👈🏻 @Mariijey
〰〰〰〰〰〰💖
〰〰〰〰〰☁️
〰〰〰〰💖
〰〰〰☁️
〰〰💖
〰☁️
#پارت_231
#برندهی_عشق
ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.💞.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ
بعد از کمی بررسیهای موشکافانه میگم:
_لعنتی! چه موقع پنچری بود؟ کی این و پنچر کرده؟
بیخود شلوغش کردم گفتم خوش قدمه، اگر خوش قدم بود الآن پنچر نمیشد، خروس بیمحل!
مثل ماتم گرفتهها به کاپوت ماشین تکیه میدم؛ هوا خیلی سرده! روی پالتوم پر از گلولههای ریز ریز برف شده، سوز سردی میآد، هوا صورتیه، صورتی ملایم و درعین حال عصبی.
آسمون که عصبی نمیشه! این منم که با عصبانیت لگدی به ماشین میزنم و با غرولند میگم:
_الآن کسی پیدا نمیشه که این لگن و درست کنه که!
-وقتی تو میگی لگن چه توقعی از بقیه داری؟
نگاهی به مهیار که از ساختمان خارج میشه میندازم و میگم:
_ماشین خودمه اختیارش و دارم!
-باشه حالا چرا گریه میکنی؟
_گریه نکردم!
زنگی میزنم به ایلیا و بعد از اینکه تو پنج ثانیه اول میگه کار دارم گوشی و قطع میکنم، بابا هم که الآن عمرا بیاد دنبالم، ایلیا حتما با ماشین رفته بیرون و با این حساب مامان هم نمیتونه بیاد دنبالم.
کیفم و از روی صندلی ماشین برمیدارم و میخوام برم سمت خیابون که مهیار با صدای بلندی میگه:
-کجااا؟؟؟
برمیگردم سمتش و با غیض میگم:
_خونمـــــــون!
-اونوقت با چی؟
_نمیبینی ماشینم خرابه؟ زاپاسم ندارم! با این حساب راهی جز تاکسی باقی میمونه؟
با عصبانیت میگه:
-پس بفرمایید من اینجا نقش شلغم و ایفا میکنم!؟
_بفرمایید کی به شما نقش داده اصلا؟
⛔️کپی حرام و پیگرد قانونی دارد.
-.-.-.-.-.-.-.-.-.💖.-.-.-.-.-.-.-.-.-
https://eitaa.com/be_sharteasheghi
☁️💖☁️💖☁️💖☁️
〰〰〰〰〰〰💖
〰〰〰〰〰☁️
〰〰〰〰💖
〰〰〰☁️
〰〰💖
〰☁️
#پارت_232
#برندهی_عشق
ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.💞.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ
بعد هم راهم و میگیرم و میخوام برم که دوباره صداش وادارم میکنه به ایستادن.
حرصی دستی به پیشونیش تا چونهش میکشه و میگه:
-هنوز اونقدر بیغیرت نشدم بزارم دختر مردم که از قضا کارمندمه، شب تو این هوا با تاکسی بره خونشون!
خنثی نگاهش میکنم.
اشاره به ماشینش میکنه و میگه:
-سوار شو!
ابرو درهم میکشم:
_چیزی که زیاده تاکسی!
-یه بار دیگه اسم تاکسی رو بیار تا بهت بفهمونم یه من ماست چقدر کره میده!
لحنش واسه ترسوندنم زیادی قانع کننده بود.
میرم سمت ماشینش.
در عقب و باز میکنم و میخوام بشینم که با اخمی که به پیشونی داره میگه:
-چیکار میکنی؟
صداش آرومتر از چندثانیه قبل شده بود.
_میخوام بشینم اجازه هست؟
-اونقدرام که فکر میکنی ترسناک نیستم! بشین جلو...
زیرلب میگم:
_چه اعتماد به سقفیم داره! فکری راجبش نمیکنم که بگم ترسناکه یا کمدین!
در عقب و میبندم و با اکراه و اصرار مهیار جلو میشینم.
سوار میشه و نیم نگاهی به من که به حرفش گوش دادم و جلو نشستم میندازه و بعد راه میافته.
بعد از چندثانیه ضبط ماشینش و روشن میکنه.
⛔️کپی حرام و پیگرد قانونی دارد.
-.-.-.-.-.-.-.-.-.💖.-.-.-.-.-.-.-.-.-
https://eitaa.com/be_sharteasheghi
☁️💖☁️💖☁️💖☁️
برای سریعتر خوندن رمان، میتونید وی آی پی رو تهیه کنید. اونجا رمان کامله با 507 پارت✨
هزینه 40تومان به شماره کارت زیر واریز
💳:
6037998204063779دلیر"بزنید روی شماره کپی میشه" و فیش واریزی رو به این آیدی ارسال کنید👈🏻 @Mariijey