هدایت شده از شماره "۱"
بیا و با من از مرگ سخن بگو.
آنگاه خواهی دید که ما میان آن مرگ زندگی کردیم، خواهی دید که چگونه ما به معنای واقعی در قلب مسیح به یکدیگر اطمینان دادیم چگونه کنار همیم.
بیا و با من از مصیبت امپراطوری سخن بگو، همان که هیچگاه نفهمیدیم تکلیف مرد هلندی و همستر درش چی میشه، همان که به خاطرش به دیدن نویسنده عالی و آدم گ*ه رفتیم. اگر کتاب را خوانده باشی، اگر فیلم را دیده باشی، متوجه خواهی شد که در ستارگان بخت ما نحسی وجود دارد، اگر خوانده باشی متوجه خواهی شد که هیزل قرار بود اول بمیرد چون سرطان داشت، اما زندگی آنجور که تو میپنداری پیش نمیرود.
پس به نام بیماری، با من بگو از عشق، از مجسمههای شکسته، لباس بسکتبال، اثر هنری اسکلتها، پسری هجده ساله با یک پا در دایره تنهایی، استعارهها و هامارتیا.
و این بود نحسی ستارگان بخت ما،
اینکه ما مجبور به زیستنیم حتی وقتی دیگر مردهایم و آنگاه است که چیزی به نام عشق میاید.
چیزی که در پمپ بنزین نابود شدنش و در قلب مسیح رشد کردنش را میبینیم.
پس جان گرین ممنونم به خاطر تمام بی نهایت بزرگی که به ما دادی.
#Letter_library
هدایت شده از شماره "۱"
هی شانک! آن روز را به یاد داری؟ آن روز که با اضطراب همراه توماس داخل جعبه از خواب برخاستی و همچو او هیچ نمیدانستی؟
یادت است چگونه با مینهو و توماس داخل هزارتو دویدید؟ چگونه با گریورها جنگیدید و برایتان تعجب داشت که ترزا کیست؟
و آه آلبی و بن. یادت است دگردیسی چگونه بود؟ درد داشت و سخت بود مانند اتفاقی که برای آلبی، آن سیاهپوست مسئولیت پذیر افتاد.
پسر بچه را چی؟ پسر بچهی کوچکی با یک مجسمه کوچک که هیچگاه جهان بیرون را ندید که هیچگاه نفهمید پدر و مادرش چه شدهاند، اما به هرحال شاید این بهتر بود.
بی خیال اینها دوست من، از کرانکها چیزی به خاطر داری؟ از برندا و خورخه و هرمانو گفتنهایش چه از موسیقی مورد علاقهاش؟
یادت است چگونه لانچرها بهمان برق دادند و سوار بر برگ بر فراز قصر کرانک پرواز کردیم تا دوستمان را بیابیم؟
پس برگردید چون تکه تکه میشوید.
پس برگردید چون ویکد خوب است.
برگردید، ما سرم نداریم،
برگردید جان هر کس دوست دارید برگردید پسر موطلایی ما برای مرگ هنوز خیلی کوچک است، برگردید.
برگردید اجازه ندهید نیوت التماس کند، جان پدر و مادرهای مردهتان برگردید تا نیوت نگوید: تامی... لطفا)
برگردید.
مرد صورت موشی رحم ندارد برگردید، مغز برایشان کافی نیست برگردید آنها خون میخواهند... برگردید.
و به بهشت امن خوش آمدید،
جایی که میتوانیم در آرامش باشیم، پس چاقو را بردارید و روی سنگ حک کنید،
حک کنید، بن، زارت، آلبی، چاک، وینستون، ترزا، نیوت، ریچل، ماریا...
حک کنید و بنوشید که این آن جهانیست که برایش میجنگیدیم.
هدایت شده از شماره "۱"
تاسبتون را به یاد داری؟ گفتم عاشقت هستم و ما خوشبخت بودیم.
پاییز را چه؟ که تو نیز گفتی عاشقم هستی و ما خوشبخت بودیم.
زمستان را که فراموش نکردی؟ ما هر روز بیشتر عاشق یکدیگر میشدیم و خوشبخت بودیم.
و بهار.
بهار را هیچگاه فراموش نمیکنم. گفتم عاشقت هستم اما تو نگفتی منم همینطور.
فریاد زدم دوستت دارم، اما تو نگفتی منم همینطور.
اشک ریختم و التماست کردم پاسخم بدهی، ولی تو حتی لبهای خشکت را از هم باز هم نکردی.
بهار را فراموش نخواهم کرد، زمین جان گرفته بود و تو جان از دست داده بودی. ما بدبخت بودیم.
من بدبخت بودم.