eitaa logo
Bear skin
24 دنبال‌کننده
94 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کانال اصلی: https://eitaa.com/Nummer_ett
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از شماره "۱"
گاهی می‌توان آدم‌ها را در نمادهایشان خلاصه کرد، در خاطره‌هایشان. اسپایک وقتی چشمش به کوین افتاد، اول خط ظریف خون را زیر گلوی خودش دید، اول سکه را با بوی آهن و مواد مخدر را با رنگ سفیدش دید. و کوین وقتی با اسپایک مواجه شد، هودی مشکی مندرس و تکه مویی را که همیشه می‌بست دید. رنگ سیاه را. هجوم خاطرات، پس از تمام سال‌ها انتظار و پنهان کردن غم پشت سرسختی، باعث شد پاهای کوین بلرزد و شانه‌هایش از همیشه خم‌تر شود. اما گاهی باید کنار کشید، گاهی باید جفت پا روی قلب پرید و گذشت، به خاطر کسانی که دوست داری. کوین با چشمانی که از پشت شیشه کثیف عینک، غمشان نفس‌گیر بود، گفت:《از اینجا برو اسپایک.》 صدایش به اندازه امید محو شده در تاریکی پر از درد بود:《قبل از اینکه پیتر ببینتت از اینجا برو.》 تا وقتی اشک روی گونه اسپایک نچکیده بود، متوجه نشد که دارد اشک می‌ریزد. کوین چشمانش را بست و دست چاد را محکم‌تر گرفت، برگشت تا از مغازه بیرون برود. اسپایک دستش را کمی بالا برد:《کوین》 《من می‌ترسم کوین.》 《لازم... نیست بترسی. اتفاقی نمیوفته.》 اسپایک با اشک‌هایی چشمان درشتش را پر می‌کردند و بغض خفه کننده گفت:《می‌سوزه کوین می‌سوزه.》 کوین سعی کرد گریه نکند و زخم میان کتف‌های اسپایک را تمیز کند:《می‌دونم... مگه همیشه نمی‌خواستی بال در بیاری؟ خب خیال کن اینجا همونجاست که ازش بال در میاد.》 صدایش به اندازه شیشه شکننده بود. اسپایک درحالی که شانه‌اش از گریه می‌لرزید گفت:《آخه خیلی می‌سوزه کوین نمی‌تونم...》 آن زمان اسپایک فقط شش سال داشت، شش سال داشت و زخمی بر پشت داشت که ملوان‌های چهل‌ساله هم برایشان زیاد بود.
هدایت شده از شماره "۱"
《بذار... بذار با هم حرف بزنیم.》 کوین بدون آنکه برگردد گفت:《فقط... برو》 《بدو اسپایک فرار کن》 اسپایک نه سال داشت و با چشمانی که از شدت ترس سرخ شده بودند گفت:《او... اون تو رو می‌کُشه》 کوین شانه‌های ظریف او را در دست گرفت:《اتفاقی نمیوفته، فقط برو.》 آن‌شب کوین از شدت درد و کبودی‌ها نتوانست بخوابد، دوباره سپر بلای اسپایک شده بود، دردش در وصف نمی‌گنجید اما آنقدر اسپایک برایش مهم بود که باز هم انجامش دهد. هربار. هر شب. تا همیشه. همیشه‌شان چه کوتاه بود... اسپایک با صدای لرزان گفت:《تو که یه بار انجامش دادی، پس چطور نمی‌تونی درکم کنی؟ باید حرف بزنیم کوین... لطفا》 کوین دست چاد را رها کرد و برگشت، فریاد زد:《پس چرا تو هم انجامش دادی؟ تو که زخم خورده بودی؟》 فریاد کوین سرشار از درد بود. اسپایک در حالی که وسط قلبش دره ایجاد می‌شد، میان گریه‌هایش پاسخ داد:《مگه ندیدی بودن در کنار من بهتون آسیب می‌زد؟ مگه ندیدی پیتر تو اون سن مجبور شد چی بِکشه؟ تو تیر خوردی کوین... کلاغ به خاطر من مُرد.》 روی زانوهایش سقوط کرد و از سرعت رودخانه هم بیشتر گریست. کوین عینکش را روی زمین پرتاب کرد، شیشه‌اش مثل دل کوین هزار تکه شد:《پس تو احمقی اگه خیال کردی تقصیر تو بود. احمق و خودخواهی که خودت تصمیم‌گیری کردی! بذار بهت بگم اسپایک، همه اون چیزی که تو بعد من کشیدی پیتر ده برابرشو کشید، هیچ می‌دونی چه شکلی شده؟ تو یه خودخواه مزخرفی که فکر کردی رها کردن ما آسیب‌هامونو کمتر می‌کنه. احمقی که فکر کردی بچه‌ای که چیزایی مثل تو کشیده به چیزی بهتر تبدیل میشه که در برابر داگلاس دووم میاره. من به کارام و عواقبشون آگاه بودم، اون تیر رو خودم خوردم و داگلاس زد تو هیچکاره بودی، و کلاغ... اون خودش می‌دونست داره چیکار می‌کنه.》 فریاد کشید:《احمقی که خودتو مقصر دونستی. پس راستشو بگو، تو چشمام نگاه کن و بگو چرا واقعا ولمون کردی اسپایک. چرا؟》 اسپایک گریه کردن را متوقف کرد. سرش را بالا گرفت و به چشمان کوین خیره شد، با صدایی به سردی و تیزی خنجر گفت:《راستشو؟ می‌خوای راستشو بدونی؟ باشه بهت میگم.》 از جایش بلند شد و چنان منفجر شد که چاد چند قدم عقب‌تر رفت، انفجاری با خشم و اشک و درد. انفجاری با سال ها حرف نگفته و سال‌ها زخم تلنبار شده. با بلندترین صدایی که داشت فریاد زد:《آره کوین من خودخواه بودم. می‌دونی چرا؟ چون خسته شده بودم چون دیگه تحملشو نداشتم. خسته از اینکه به اطرافیانم آسیب می‌زدم، از اینکه انقدر بدبخت بودم، من دلم واسه خودم و زندگیم می‌سوخت. پس با اولین مهر و محبت همه تونو فروختم، آره من خودخواه بودم چون حق طبیعیمو یعنی یه غذا و خانواده می‌خواستم. کوین اونجا یه کسی بود که واسش اهمیت داشت من شکمم پره یا نه، یکی که با لبخندش دردام یادم می‌رفت، یه خانواده و یه زندگی. کوین من اونجا آدم بودم، لازم نبود از چنگال‌های تریسو یا دندونای ماریسو بترسم، لازم نبود از فرط درد خس خس کنم و خوابم نبره. لازم نبود به یکی تنه بزنم و ازش پول بلند کنم! پس آره کوین من خودخواه بودم، اونقدر که یه خونه می‌خواستم یه خونواده، یه زندگی! پس ولتون کردم و رفتم تا برای یه مدت همون چیزی باشم که می‌خواستم. من اونقدر عوضی خودخواه بودم که زخم نداشتن خودم باعث شد زخمای بقیه یادم بره. می‌خوای چیکار کنی؟》 به لباس کوین چنگ زد و بلندتر از قبل فریاد زد، آنقدر که شیشه‌ها به لرزه درآمدند. شاید هم قلب کوین بود که به لرزه درآمد:《می‌خوای بزنیم؟ به خاطر کاری که کردم طردم کنی؟ ازم متنفر بشی؟ به خاطر اینکه می‌خواستم بفهمم این زندگی لعنتی که همه ازش حرف می زنن چیه؟؟ پس انجامش بده چون من خسته شدم!》 و صدایش به همراه قلبش شکست. شانه‌هایش خم شد و دوباره به زمین سقوط کرد، سرش روی پیراهن کوین و پیراهن در دستانش بود:《من... خسته شدم. دیگه نمی‌کشم. دیگه نمی‌تونم کوین. بدن من واسه زخمای بیشتر جا نداره... قلبم بیشتر از این خورد نمیشه. خسته شدم انقدر می‌خواستم مهم باشم... انقدر به بقیه التماس کردم دوسم داشته باشن و آخرش تنهایی به جنگ کابوس‌هام رفتم. خسته صدم انقدر برای زنده موندن جنگیدم. 》 کوین هم به همراه او روی زمین نشست و او را در آغوش گرفت. نه تنها او را، بلکه به همراهش تمام پسران خیابان را، او پیتر و کلاغ و حتی استیو و راج را درآغوش گرفت. او فردی و لوگان و الایجا و شارلوت را در آغوش گرفت. او حتی داگلاس را هم به همراه اسپایک بغل کرد. چنان که مرگ روح را، خورشید زمین را و آدمی رنج را، آنقدر محکم که دیگر هیچ چیز نتواند آن آغوش را نابود کند. آنقدر محکم که با دیگری یکی شوند، آن امید که در تاریکی محو شده بود را به یاد دارید؟ حالا کوین مانند همان امید، در اسپایک محو شد.
هدایت شده از شماره "۱"
معلوم نبود اشک‌ها مال کدامشان است، نمی‌شد تشخیص داد کدام یک دارد رنج‌های دیگری را تسکین می‌دهد، این خاصیت پسران خیابان است. آنها نمی‌شکنند ولی وقتی بشکنند، آنقدر رنج دارند برایش اشک بریزند که دیگر نمی‌شد اشکشان را جمع کرد، حتی اگر از گریستن دست بکشند.
هدایت شده از شماره "۱"
لوگان فریاد زد:《لعنت بهش لعنتی》 فردی و الایجا از خواب پریدند و با کلافگی به او نگاه کردند. فردی غرغر کرد:《چته تو؟》 لوگان وسط ون ایستاده بود و آشفته به عالم و آدم ناسزا می گفت:《چمه؟ چمه؟ هیچ می‌دونی بلکی کدوم گوریه؟》 فردی سیخ سر جایش نشست، انگار که او را برق گرفته باشد:《مگه اینجا نیست؟》 الایجا بالشت را از زیر سرش برداشت و روی صورتش گذاشت:《میشه بذارید بخوابم؟》 لوگان فریاد زد:《الان وقت افسردگی نیست الای، بلکی رفته!》 الایجا با بی‌حوصلگی بالشت را از روی سرش برداشت و به او نگاه انداخت:《خب که چی》 چشمان لوگان گرد شد:《تو چت شده لعنتی؟》 الایجا با دستانش در هوا پرانتز درست کرد:《چیزی نیست فقط تازگیا فهمیدم یه مامان بابای لعنتی دارم که منو نمی‌خوان، پس ببخشید که واسم مهم نیست اسپایک ممکنه کجا رفته باشه.》 لوگان به انتهای ون، جایی که الایجا دراز کشید رفت و روی او خم شد، موهایش که فقط کمی از کف سرش بالاتر آمده بودند، در هوا معلق شد:《آخه خانواده‌های ما کی واسمون کاری کردن یا اهمیت قائل بودن که الان آبغوره گرفتی؟ احمق خانواده اون بابا و مامان مزخرفت نیستن، اون بلکیه که الان رفته》 صدایی از پشتشان گفت:《بلکی هیچ‌جا نرفته گان.》 هر سه نفرشان به سمت صدا برگشتند، بلکی با موهای باز و آشفته به دیواره ون تکیه داده بود، شانه‌ها و پشتش به خاطر قدی که به طور کامل در ون جا نمی‌شد خم شده بودند. لوگان خودش را با او رساند و مشتی حواله بازویش کرد:《هیچ معلومه کدوم گوری بودی؟》 اسپایک با صورت بی احساس به او خیره شد:《همونجا که خودت فکر می کنی‌》 فردی اخم کرد:《احمق》
هدایت شده از شماره "۱"
اسپایک از کنار لوگان رد شد و خودش را روی یکی از صندلی ها انداخت:《می‌خوام بخوابم》 لوگان نزدیکش شد و موهایی که روی صورتش ریخته بود بلند کرد، ابروهایش در هم گره خوردند:《گریه کردی》 بیشتر از اینکه سوالی باشد خبری بود، اخمش عمیق‌تر شد:《اونجا چی شد؟》 اسپایک چشمانش را باز کرد و با غمی نهفته در مویرگ‌های آنها گفت:《کسی دلتنگ نیست. هیچوقت.》 الایجا از پشت ون گفت:《یعنی بر می‌گردیم خونه؟》 همه منتظر پاسخ اسپایک شدند، او دوباره چشمانش را بست:《شما اگه می‌خواید برگردید، من اینجا کار دارم.》 لوگان طوری که انگار می‌خواهد او را کتک بزند گفت:《مگه نگفتی کسی دلتنگ نیست؟ پس چه کار لعنتی‌ای می‌تونی داشته باشی؟》 اسپایک آرام پایش را روی شکم او گذاشت و به عقب‌تر هل داد:《کسی دلتنگم نیست ولی اونا بهم نیاز دارن. این دفعه ولشون نمی‌کنم.》 فردی سیگاری روشن کرد:《و ما هم تو رو ول نمی‌کنیم.》 و به لوگان و الایجا نگاه کرد تا حرف او را تایید کنند، الایجا سر جایش نشست و شانه بالا انداخت:《به هر حال ما که هنوز لندنو کامل ندیدیم.》 به لوگان نگاه کرد. لوگان زیر لب فحشی داد:《شما لعنتیا احمقین》 و این به همان معنای آره بود. شاهزاده خیابان برگشته بود و این را تمام خیابان‌های لندن دریافته بودند، شاهزاده‌شان بازگشته بود تا جبران کند. تا انتقام بگیرد. و این بار یک لشکر داشت.
هدایت شده از شماره "۱"
چاد روی پنجه‌های پایش ایستاد و به سختی سعی کرد به بالا میز برسد:《چرا اون موقع گریه کردی ولی الان انقدر خوشحالی؟》 کوین با چشمانی که زندگی به آنها برگشته بود، مواد داخل ظرف را با قاشق بهم زد:《گاهی اوقات آدم بزرگا اینجوری می‌شن.》 چاد آهی کشید:《آدم بزرگا عجیبن.》 کوین نیشخند زد و یک تکه شکلات تخته‌ای از کنار ظرف کند، به چاد داد و گفت:《دقیقا.》 چاد با لبخندی به پهنای صورت، جست و خیز کنان از آنجا رفت. چند لحظه بعد لرزش تلفن همراه کوین، او را از رویاهایش بیرون کشید، اسپایک بود، پیامش می‌گفت:《تو میای یا ما بیایم؟》 کوین با دست آغشته به مواد غذایی نوشت:《معلومه که من، پیتر ببینتت خون به پا می‌کنه.》 اسپایک چند لحظه بعد پیغام داد:《غذا یادت نره.》 کوین پیش خودش خنده‌ای کرد و پاسخ داد:《گفتی چند نفرید؟》 《واسه یه لشکر خسته غذا بیار. اینجا کسی سیرمونی نداره.》 دو ساعت بعد چهارعیاش به همراه کوین و چاد، در فضای باز کنار ون روی زمین نشسته و میان غذا خوردن تنفس می‌کردند، دستپخت کوین از دستپخت مادرهایشان هم بهتر بود. اسپایک نیشخند زد:《اگه می‌دونستم دستپختت اینجوری میشه زودتر می‌رفتم.》 کوین برای چاد آب ریخت و پاسخ داد:《به خاطر چاده نه تو.》 لوگان تکه غذای دیگری خورد و به نگاه مشکوک کردن به کوین ادامه داد:《هنوز نمی‌فهمم پس کی قراره بلکی اون پسره... اسمش چی بود؟》 فردی که به صورت یک طرفه و کج نشسته بود و موهایش مثل پرده معلق بودند گفت:《پیتر》 لوگان ادامه داد:《پیتر رو ببینه؟》 کوین اخم کرد:《بلکی کیه؟》
هدایت شده از شماره "۱"
اسپایک با دهان پر گفت:《منم. گفتی پیتر رو کجا میشه پیدا کرد؟ اگه سر یکی از دزدی‌هاش ببینتم بهتره، اونجوری نمی‌تونه کتکم بزنه.》 لبخند کوین آب رفت و قاشقش را داخل بشقاب گذاشت:《خب... این‌روزا زیاد دزدی و این کارا نمی‌کنه...》 اسپایک با تعجب سرش را بالا اورد و به او نگاه کرد:《پس چیکار می‌کنه؟》 کوین با چمن‌های روی زمین بازی بازی کرد:《مسئله همینه. اون... اون... تازگیا دور و ور داگلاس... می‌چرخه.》 قاشق از دست اسپایک رها شد، گویی به شکمش مشت محکمی خورده باشد:《چیکار می‌کنه؟》 به لوگان، فردی و الایجا نگاه کرد و به سرعت از جایش بلند شد، با جدیت رو به کوین گفت:《آدرس مخفیگاه جدیدو بده.》 الایجا که لب به غذایش نزده بود اخم کرد:《الان می‌خوای بری سراغش؟ واقعا؟》 اسپایک حتی او را نگاه نکرد، فقط با جدیت دوباره از کوین درخواست کرد:《آدرس.》 کوین نیز از جایش بلند شد و رو به رویش قد بلند کرد:《احمق نباش، مثل رفتن تو دهن شیر می‌مونه.》 اسپایک انگشت اشاره‌اش را بلند کرد:《نمی‌ذارم پیتر درگیر داگلاس بشه، تا همین الانشم زیادی پیش رفته.》 لوگان با خشم غرید:《آهان اون وقت چه بلایی سر تو میاد؟》 اسپایک رو به همه گفت:《بی خیال، من سگ جونم، هیچ اتفاقی واسم نمیوفته.》 ناگهان انگار چراغی در ذهنش روشن شده باشد پرسید:《نگو که مخفیگاه... نگو که اونجاست.》 کوین با چشمان غمگین گفت:《آره اسپایک همونجاست.》 فردی پرسید:《کجا دقیقا؟》 اسپایک و کوین همزمان گفتند:《سلاخ‌خونه متروک.》 گویی تاریخ تکرار شده باشد. دوباره همانجا، با همان خاطرات.
هدایت شده از شماره "۱"
سلاخ‌خانه متروک، پرورشگاهی بود که بچه‌های داگلاس برای مدت کوتاهی در آن زندگی کرده بودند. آن اتفاق برای کودکی اسپایک بود، وقتی داگلاس به خاطر یک دزدی کوچک چندماهی زندان افتاد و تمام پسرانش به نزدیک‌ترین پرورشگاه آن منطقه فرستاده شدند. تقریبا نصف پرورشگاه متعلق به آنها شد، اما هیچکدامشان علاقه‌ای به آنجا ماندن نداشتند. پس بعد یک ماه شروع کردند به نقشه کشیدن. نقشه عالی پیش رفت، اما در شبی که قرار به فرار بود همه‌چیز به ناگهان خراب شد. یکی از پسران به چراغ خورد و پرورشگاه قدیمی که بیشترش از چوب بود، آتش گرفت. چهار نفر در آن آتش‌سوزی کشته شدند، پسران داگلاس فرار کردند و بقیه بچه‌های پرورشگاه به جای دیگری انتقال پیدا کردند‌. در آن‌روز‌ها در تمام روزنامه‌ها خبر پخش شد و خیلی‌ها معترض شدند که جای بچه‌های خیابانی در پرورشگاه نیست، آنها باید به دارالتادیب بروند. حتی نگاه خیلی از مردم به پسرانی که حتی دزدی نمی‌کردند و فقط زندگی را با تَکَدی‌گری می‌گذارندند، تغییر کرد. و حالا بعد از گذشت این همه سال اسپایک دوباره به آنجا برگشته بود. بالاخره موفق شد بقیه را راضی کند که خودش باید تنهایی این کار را انجام می‌داد. دیواره سلاخ‌خانه سوخته و خیلی جاهای آن فرو نشسته بود، تکه‌های مانده غذا و تشک‌ها و لباس‌های مندرس همه‌جا پخش و پلا شده بودند. چون ظهر بود، آنجا خالی و همه داخل خیابان‌ها درگیر زنده ماندن بودند، البته در این‌جور زمان‌ها همیشه داگلاس و چند نفر دیگر داخل مخفیگاه می‌ماندند. پس اسپایک باید مراقب می‌بود. پایش را به تکه‌ای از دیوار تکیه داد و خودش را با جهش از پنجره داخل کشید.
هدایت شده از شماره "۱"
هیچکس داخل نبود، اسپایک نفس عمیق کشید و خواست از در اتاق به راهرو برود که صدایی پشت سرش گفت:《همونطور که شنیده بودم خیلی شجاعی》 اسپایک صورتش را در هم کشید، از پسرانی که در سایه‌ها پنهان می‌شدند، متنفر بود. بدون برگشتن گفت:《قیمتت چقدره؟》 کمی بعد پسر آنقدر جلو آمد که نفسش به کنار کردن اسپایک خورد:《هرچی بدی جایگاهمو پیش داگلاس جبران نمی‌کنه》 اسپایک احساس کرد که نوک چاقو میان کتف‌هایش قرار گرفت:《منم یه روزی پیش داگلاس جایگاه داشتم، ولی الان چی؟ سایمو با تیر می‌زنه.》 نفس گرم پسر دوباره با گردن اسپایک برخورد کرد:《دقیقا به همین دلیله که می‌خوام لوت بدم》 اسپایک خواست برگردد تا با او مبارزه کند که از سمت پنجره صدایی بلند شد:《اون مال منه هرناندز، بکش عقب.》 نفس اسپایک با شنیدن صدا حبس شد. هرناندز چاقویش را برداشت و کمی از اسپایک فاصله گرفت، زیر لب فحشی داد و با صدای هیس مانند گفت:《اول خودم پیداش کردم》 صدا دوباره از سوی پنجره بلند شد:《ولی دلیل نمیشه که مال من نباشه.》 چقدر صدایش تغییر کرده بود، حالا به جای کودکی و کنجکاوی صدایش بی رحم و درد دیده، شده بود. هرناندز با سر و صدای زیاد اتاق را ترک کرد و اسپایک ماند و او. با بلند شدن ناله‌ی چوب‌ها، اسپایک دریافت که او حالا جایی در اتاق است، اما جرئت نکردد برگردد. صدا گفت:《برگرد.》 صدایش مانند خنجر در قلب اسپایک فرو رفت، اما او آرام برگشت، قلب زخم‌دیده‌اش مانند قلب گنجشک محکم و سریع می‌تپید. آرام به سمت او برگشت، وقتی پسر را دید قلبش مانند کسی که از دره سقوط می‌کند، سر جایش سقوط کرد. پیتر جلوی او ایستاده بود، با چشمانش می‌توانست اسپایک را از هم بِدرد. باید با دقت او را نگاه می‌کردی تا بتوانی در صورت استخوانی و سخت جانش پیتر کودک را بیابی، فقط موهای زرد و کدرش شبیه بچگی‌اش بود. اسپایک خواست دهان باز کند که مشتی محکم بر فکش فرود آمد و لبش را شکافت. تعادلش بهم خورد و افتاد زمین. پیتر کِی اینقدر زورش زیاد شده بود؟ حواسش که سر جا آمد و تاری چشمانش بر طرف شد فهمید که کسی وارد اتاق شد، یا شاید هم کسانی؟ سرش گیج می‌رفت، علاوه بر مشتی که بر صورتش فرود آمده بود، گیجگاهش نیز به زمین خورده بود. صدایی گفت:《ببندینشون تا داگلاس بیاد》 آخرین چیزی که اسپایک به آن فکر کرد《لعنتی لو رفتیم》بود و پس از آن سیاهی بر او چیره شد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از شماره "۱"
آرزوی پروازت را در گوش بد قاصدکی خواندی، او خودش سقوط کرده بود، معلوم است که آرزوی تو را نیز به فال سقوط می‌گیرد و بال‌هایت را می‌چیند.
هدایت شده از شماره "۱"
زیادند... صداها، فریادها، التماس می‌کنند و به قصد کشت نعره می‌کشند. بیرون نمی‌روند... مدام به جمجمه‌ام ضربه می‌زنند و می‌گویند:《دست بکش... بی خیال شو... ادامه نده...》 نمی‌دانم تا کِی می‌توانم جلویشان را بگیرم، نمی‌دانم تا چه زمانی می‌توانم مقاومت کنم. کمکم کنید، مدا از دست خودم نجات دهید...