هدایت شده از شماره "۱"
شارلوت نیز تمام توجهش به اسپایک بود، هر چند ثانیه یکبار به او نگاه میکرد و با دقت و لبخند او را بررسی میکرد.
کمی که از غذا گذشت، کلانتر گلویش را صاف کرد که باعث شد آشپزخانه در سکوت فرو برود. او به اسپایک نگاه کرد و گفت:《گمون کنم به اندازه کافی انرژی گرفته باشی.》
وی هشدار داد:《شان الان وقتش...》
《چرا اتفاقا الان وقتشه. خیله خب بچه بگو ببینم از کجا اومدی، خانوادهت کجان و چرا فرار کردی و این وضعی هستی.》
اسپایک با یادآوری روزهای گذشته قلبش به درد آمد و زخم روی سینه و شکمش که دسترنج ماریسو بود، سوخت.
او متقابلا با سرسختی به چشمان محکم همچو سنگ کلانتر نگاه کرد و گفت:《از لندن میام و خانوادهای ندارم.》
شارلوت و دوقلوها با حیرت به او نگاه کردند و وی دستش را به نشانه نگرانی روی دهانش گذاشت. اسپایک دقت کرد، اخم کلانتر فقط کمی کمتر شد.
کلانتر گفت:《پس از پرورشگاه فرار کردی؟》
اسپایک پاسخ داد:《تو خیابون زندگی میکنم.》
کلانتر گفت:《تنها؟》
《چه فرقی میکنه؟》
اسپایک هر لحظه بیشتر از این مرد بدش میآمد. کلانتر دندانهایش را به هم فشرد:《فرقش اینه که باید بدونم کجا باید تحویلت بدم. به پرورشگاه یا کس و کارت تو خیابون.》
اسپایک اخم کرد:《به هیچکس. من نه میرم پرورشگاه نه کس و کار دارم.》
کلانتر خواست حرفی بزند که وی گفت:《کافیه شان. کافیه. ناهارتونو بخورید.》
اما آن غذا دیگر برای اسپایک مثل قبل نبود.
بعد از ناهار همه پراکنده شدند، شارلوت با اصرار مادرش به اتاقش رفت تا تکالیفش را انجام دهد و دوقلوها رفتند تا کمی بیشتر آتش بسوزانند. اما کلانتر برخلاف خواست وی به اسپایک گفت جایی نرود تا با او به کلانتری برود.
حالا اسپایک پشت دیوار آشپزخانه ایستاده بود و استراقسمع میکرد. وی با پچپچ و عصبانیت گفت:《اون بچه ترسیده و خستهست، اون یه بچهست شان.》
《و باید بره جایی که بهش تعلق داره، و اونجا دریمز گریویارد نیست.》
《میتونه باشه.》
《وی من میدونم تو دلت براش میسوزه ولی تو پرورشگاه همهچیز هست، اون میتونه یه زندگی جدید شروع کنه.》
《میتونه این زندگی رو اینجا شروع کنه، کنار ما.》
《اون تو خیابون زندگی میکرده وی، کنار دزدا و خلافکارا، چطوری میتونی با خیال راحت بذاری کنار بچههات بخوابه؟》
《تو اصلا به چشماش نگاه کردی؟ به قیافه و زخماش؟》
دستی بر شانه اسپایک زد و او را از جا پراند. وین با زخم روی صورتش دست اسپتیک را گرفت و او را از آشپزخانه دور کرد:《با گوش دادن به دعواهاشون فقط اعصابت بهم میریزه، هیچوقت به حرفاشون تو دعوا عمل نمیکنن. برنده همیشه مامانمه. بابام مرد سرسختیه ولی نه جلوی مامانم.》
اسپایک گفت:《ولی فکر نکنم این دفعه مامانت برنده بشه.》
آنها از خانه وارد حیاط شدند، پسر دیگر روی زمین به شکم دراز کشیده بود و به لاکپشت جلویش نگاه میکرد که به پشت افتاده و سعی میکرد از جا بلند شود.
وین دست اسپایک را رها کرد و کنار ویل نشست:《دوست جدیدمون میگه این دفعه دعوا رو بابا میبره.》
ویل بدون آنکه از لاکپشت چشم بگیر گفت:《عمرا، آخرین باری که بابا دعوا رو برد وقتی بود که اون اتفاق واسه شارلوت افتاد. تازه اون موقع هم مامان چون حوصله بحث نداشت گذاشت بابا ببره.》
اسپایک با کنجکاوی پرسید:《چه اتفاقی؟》
وین لاکپشت را صاف کرد و گفت:《ما دربارهش حرف نمیزنیم شارلوت خوشش نمیاد.》
#پسران_خیابان
هدایت شده از شماره "۱"
مرد گفت:《فکر نکنم فکر خوبی باشه.》
کس دیگری گفت:《ما که نمیدونیم اون کیه.》
مرد دیگری با پوزخند گفت:《من که به فارلند اعتماد ندارم.》
مردم دریمز گریویارد جمع شده بودند تا دربارهی اسپایک تصمیم بگیرند، و اینطور که معلوم بود احتمالا کسی با ماندن اسپایک موافق نبود.
جلسه در کلیسا برگزار میشد اسپایک روی صندلی گوشه کلیسا نشسته بود، شارلوت کنارش نشسته بود و ویل و وین مثل همیشه غیبشان زده بود.
آنها تنها بچههای جمع بودند. اسپایک نمیدانست باید از اینکه میخواست برود ناراحت باشد یا خوشحال، او به پیتر قول داده بود، باید برمیگشت. اما هیچجوره نمیتوانست خودش را به رفتن راضی کند.
وی از روی صندلیاش بلند شد و گفت:《آخه مگه قراره شما ازش نگهداری کنید که اینجوری میگید.》
زن دیگری نیز بلند شد:《ما حقمونه بدونیم کیا دور و ور بچههامون می گردن.》
مردی که قبلا کلانتر را مسخره کرده بود با انزجار گفت:《شماها همینجوریش نمیتونید بچههاتونو کنترل کنید چه برسه به یه بچه دیگه.》
شارلوت صورتش را در هم کشید، لبه آستین اسپایک را گرفت و گفت:《بیا بریم بیرون. اینجا موندنت بیشتر عذابت میده.》
و اسپایک با رضایت کامل به حرفش گوش کرد.
آنها از کلیسا خارج شدند، بیرون کلیسا محوطهی سبزی قرار داشت که به خاطر تابش نور خورشید به چمنها، بوی چمن و سبزه میداد.
میشد از آنجا لذت برد اگر آن مزاحمها پیدایشان نمیشد. وقتی آنها جلو میآمدند اسپایک دید که شارلوت با پوکه گلوله بازی میکند و خودش را منقبض کرده است. آنها چهار نفر بودند، سه پسر و یک دختر. پسری که به نظر سردستهشان میامد با بدجنسی روبهروی شارلوت ایستاد.
هدایت شده از شماره "۱"
و با نیشخند گفت:《میبینم که دوست جدید پیدا کردی. شایدم فقط یه اسباببازیه تا مثل قبلی خرابش کنی.》
شارلوت دستانش را مشت کرد و زیرلب گفت:《گورتو گم کن ویلسون.》
اطرافیان ویلسون ریشخند زدند. دختر گفت:《میترسی پسره بفهمه و در بره؟》
شارلوت نزدیک بود بزند زیر گریه. آنجا بود که اسپایک دخالت کرد، نمیدانست چرا اما خودش را مدیون این خانواده و شارلوت میدید. با جسارت گفت:《مگه نشنیدین چی گفت؟ گورتونو گم کنید.》
ویلسون به اسپایک نزدیکتر شد و روبه روی او قرار گرفت، به گونهای که اسپایک توانست با دقت چشمان عسلی و لبهای نازک او را ببیند. ویلسون گفت:《و اگه نکنیم؟》
اسپایک بی خیال گفت:《اگه نداره. یا میکنید یا میکنید.》
ویلسون پوزخند زد و با دستان خاکیاش موهای لختش را از جلوی چشمانش کنار زد:《اگه میدونستی چه هیولاییه ازش دفاع نمیکردی.》
اسپایک صدای شکستن قلب شارلوت را شنید.
و در یک صدم ثانیه به یاد تمام چیزهایی که از سر گذرانده بود افتاد، به یاد کوین که خونی روی زمین افتاده بود و به یاد پنجههای ماریسو.
در یک صدم ثانیه صدای گریههای شبانهی پسران داگلاس را شنید و فریادهای دردناک کوین در گوشش پیچید.
پس اسپایک تمام آنها را در مشتش جمع کرد و با تمام قدرت روی صورت بدترکیب ویلسون فرود آورد. شارلوت و آن دختر جیغ زدند و ویلسون به عقب تلو تلو خورد. با انزجار خونی که از گوشه لبش میچکید را پاک کرد و به سمت اسپایک حملهور شد.
از آنجا به بعد اسپایک فقط دردهایی را بر روی تنش احساس میکرد و در عوض با تمام قدرت، خودش نیز درد ایجاد میکرد.
اسپایک نمیدانست که چقدر گذشته اما دستان قدرتمندی را احساس کرد که او را به عقب میکشیدند.
وقتی بالاخره از ویلسون جدا شد، هردو خونی، کبود و خاکی بودند. اسپایک که حالا زخمهای جدیدش روی زخمهای قدیمیش میآمدند به نظر میرسید دیگر جای کبودی و درد ندارد.
وقتی حواسش جمع شد دریافت که کلانتر او و مردی شبیه به ویلسون، ویلسون را جدا کرده. احتمالا پدرش.
مرد فریاد زد:《میبینی، شان، اون پسر یه سگ وحشیه. اینجا موندنش برای همه ضرره.》
شان هم با جدیت فریاد زد:《نذار دهن من باز بشه فیلیپ جفتمون میدونیم پسر تو همیشه مرض میریزه.》
فیلیپ با انرجار گفت:《و تو هم میدونی دلیلش چیه.》
سپس نگاهی به شارلوت انداخت و به همراه پسرش از آنجا رفت. شان اسپایک را رها کرد و رو به مردم شهر که دورشان جمع شده بودند گفت:《من طبق نظر همه اسپایکو میفرستم پرورشگاه ولی همتون خوب میدونید این دعوا تقصیر کی بود.》
ناگهان دنیای اسپایک فرو ریخت، نمیدانست آیا این بار هم میتواند از پرورشگاه فرار کند یا نه. مردم داشتند پراکنده میشدند که صدایی گفت:《شما که بدون من رایگیری کردید، رایتونو میتونید بکونید تو...》
قبل از اینکه ناسزایش را کامل کند زن کناریاش گفت:《درِک اینجا بچه هست.》
درک فحشش را زیر لب کامل کرد و بلند گفت:《به هر حال رای من همتونو میبره. این پسره اینجا میمونه. من تنهام، فردا پس فردا که مردم دلم نمیخواد مال و منالم بیوفته دست فیلیپ ویلسون. من این پسره رو با خودم میبرم.》
درک، با هیکل رنجور و خمیدهاش، با دستان لرزان و لاغرش که نوک انگشتانشان سیاه و پینهبسته بود، و با پوست لکدار و موهای سفیدش، ناجی اسپایک شد.
هیچکس رو حرف درک حرفی نزد، برخی از این تصمیم خوشحال و برخی ناراضی بودند اما هیچکس چیزی نگفت.
و این بود شروع اسپایک در دریمز گریویارد، شهری که از مرگ یک رویا شروع شد و پس از آن نیز مردمش هر روز رویاهایشان را به خاک میسپردند.
#پسران_خیابان
هدایت شده از شماره "۱"
اسپایک خوابش نمیبرد.
نه روی بافت نرم تخت و نه روی زمین سرد.
او لحاف نازک را زیرش، به روی زمین سرد زیر تخت انداخته و خودش به آنجا رفته بود. عادت کرده بود روی زمین سفت و سخت بخوابد.
اما مثلاینکه امشب قرار نبود خوابش ببرد حتی روی زمین سرد. بدنش از دعوای صبح درد میکرد و مدام اضطراب تصمیماتی که باید میگرفت را داشت.
باید برمیگشت پیش کوین و پیتر؟ یا پیش درک زندگی جدیدی شروع میکرد؟ اصلا چه اتفاقی برای شارلوت افتاده بود؟ باید چ...
اما رشته افکارش با افتادن جسمی روی تخت و وارد شدن فشار روی صورت اسپایک، پاره شد.
کمی بعد صدایی سکوت را شکاند:《اگه اونجا بمونی هیولای زیر تختت میخورتت.》
صدای شارلوت بود. اسپایک دستانش را به کف تخت چسباند، جایی که شارلوت دراز کشیده بود. با صدای آرامی گفت:《کشتمش بعد اومدم اینجا.》
شارلوت نخودی خندید اما میشد اضطراب را در صدایش یافت. چندثانیه بعد واژگون شد کلهاش را زیر تخت آورد. موهایش به زمین میرسیدند:《چرا رفتی اون پایین؟》
اسپایک به پهلو شد تا روبهرویش قرار گیرد:《چرا اومدی اتاق من؟》
شارلوت به چشمان قیرگون اسپایک خیره شد و گفت:《چرا به خاطرم دعوا کردی؟》
اسپایک متقابلا به چشمان غمگین شارلوت نگاه کرد و گفت:《من تا الان به خاطر آدمای زیادی دعوا کردم. خاصیت خیابونه، کاری میکنه همیشه بجنگی.》
شارلوت سرش را دزدید و دوباره به روی تخت برگشت. دراز کشید و گفت:《میخوام امشب یه چی بهت بگم. اینو تا حالا برای هیشکی تعریف نکردم. حتی بابام.》
اسپایک دوباره صاف دراز کشید و گفت:《چرا من؟》
شارلوت کمی جابهجا شد:《چون تو عجیبی. مثل خودم.》
عجیب.
واژهی غریب اما قابل درک.
هدایت شده از شماره "۱"
اسپایک گفت:《پس بهم بگو. هرچی که نمیذاره شبا بخوابی رو بهم بگو شارلوت فارلند.》
و ستارهای در آسمان درخشید، ستارهای که خبر از شروع یک پیوند محکم میداد.
شارلوت پوکه گلوله را درآورد و در دستش چرخاند، نفس عمیقی کشید و شروع کرد:《چندسال پیش بود. بابا تازه کلانتر شده بود و ویلسونها که پولدارها و ظالمای این شهرن با بابا دشمن شده بودن. من همیشه تو مدرسه مسخره میشدم، چون عجیب غریب بودم و خیلی حرف میزدم... ولی یه دوست داشتم. گاس.》
《گاس منو همونجور که بودم پذیرفت. همهچیز قابل تحمل بود تا اینکه گروه زورگوی مدرسه، یعنی پسرای ویلسون و چند نفر دیگه تمرکزشون اومد روی ما. گاس قوی بود، آخ نمیگفت ولی من خسته شده بودم. یه روز... یه روز بهم گفتن به شرطی بی خیالمون میشن که هفتتیر بابامو بردارم و بریم جنگل. من... من انجامش دادم. هفتتیر بابا رو دزدیدم و با گاس رفتیم جنگل، اون موافق نبود ولی من گوش نکردم.
اونا بهن گفتن اگه با هفتتیر یه گوزن رو بزنم، بی خیالمون میشن و حتی ما رو تو گروه خودشون راه میدن.》
صدای شارلوت لرزید و گرفت، گویی که گریه میکند:《من میتونستم انجامش بدم، بابا کار با هفتتیر رو یادم داده بود ولی... ولی لحظه آخر هفتتیر رو کج کردم تا به جای گوزن، بخوره بغلش. نتونستم اسپایک... نتونستم تو چشای گوزن نگاه کنم و قلبشو سوراخ کنم.》
《بعد اونا مسخرهم کردن، بی رحمانهتر از همیشه. اونا جلو اومدن و خواستن هفتتیر رو بگیرن... ما باهاشون درگیر شدیم. همش تفنگ کشیده میشد تا اینکه...》
صدای شارلوت شکست و بلند گریست. اسپایک فقط چشمانش را بسته بود و با سکهی کوین بازی میکرد.
شارلوت ادامه داد:《تا اینکه... تیر خورد به گاس. از دست من ول شد و خورد به... به گاس.》
گریه امان شارلوت را بریده بود، سالها احساسات سرکوب شده، شببیداری و رنج شارلوت حالا سد را شکسته و بیرون میریختند.
اسپایک از زیر تخت بیرون آمد. کنار شارلوت روی تخت نشست، آرام به او نزدیک شد، و کاری را کرد که تمام عمر میخواست یکی برایش انجام دهد، شارلوت را در آغوش کشید. او چندینبار گفت:《اشکالی نداره. اشکالی نداره.》
موهای شارلوت لابهلای انگشتانش پیچ خورده بودند و پیراهنش از اشک او خیس بود. شارلوت با صدای ضعیفی گفت:《گاس نمرد، ولی فلج شد. اونقدر که جز گردنش نمیتونه جایی رو تکون بده.》
اسپایک او را محکمتر در آغوش گرفت.
و آنجا بود که سیاهی اسپایک مثل نور تابید و سفیدی شارلوت را که به رنگ سایه شده بود، عقب فرو نشاند.
شارلوت پسر نبود، اهل خیابان هم نبود، اما پسر خیابان بود.
و همانطور که قبلا گفتیم، این داستان پسران خیابان است.
#پسران_خیابان
هدایت شده از شماره "۱"
اسپایک با صدای در زدن از خواب پرید. با ناله گفت:《کیه؟》
شارلوت محکم در را باز کرد و با شور و شوقی که در شب قبل نداشت گفت:《وقتش رسیده.》
اسپایک با گیجی موهایش را از روی صورتش کنار زد و گفت:《وقت چی؟》
شارلوت جدی شد و گفت:《وقت زندگی با درک.》
و از اتاق رفت. اسپایک هنوز نمیدانست باید چه واکنشی به این اتفاق نشان دهد. هنوز عذابوجدان پیتر و کوین و قولش روی سینهاش سنگینی میکرد، اما نمیتوانست برای ماندن در دریمز گریویارد خوشحال نباشد.
داخل آشپزخانه، خانواده فارلند در سکوت صبحانه میخوردند، اسپایک وارد آشپزخانه شد و متعجب از سنگینی فضا سلام کرد. وی لبخندی زد و سعی کرد نگرانی را از چشمانش بزداید، اما موفق نشد:《سلام عزیزم. بیا صبحونه.》
هیچکس با رغبت غذا نمیخورد، حتی دوقلوها هم گرفته به نظر میآمدند. اسپایک کنار شارلوت نشست و پرسید:《چیزی شده؟》
و ناگهان ترسید که نکند به خاطر زندگی با درک است. وی در بشقاب اسپایک تخممرغ گذاشت و گفت:《ما فقط ناراحتیم که داری میری.》
وین افزود:《میری پیش درک.》
ویل کامل کرد:《زندگی با درک خیلی سخته.》
وین دوباره افزود:《خیلی خیلی سخت.》
کلانتر گفت:《نه اینجوری نیست. درک مرد خوبیه. یه مکانیک فوقالعاده.》
شارلوت با ترس گفت:《و خیلی سختگیر و بداخلاق و بددهن.》
وین با جدیت به اسپایک گفت:《بددهن مثل ملوانها.》
وی رو به همه آنها اخمی کرد:《برای چی اونو میترسونید؟ درک آدم خیلی خوبیه. خیلیم تنهاست، جفتتون به هم نیاز دارید. اتفاقی نمیوفته.》
ولی خودش هم زیاد مطمئن نبود و همین اسپایک را بیش از پیش ترساند. کلانتر از جایش بلند شد و رو به اسپایک گفت:《خب بچه وقتشه بریم.》
هدایت شده از شماره "۱"
وقتی میخواستند بروند وی اسپایک را محکم درآغوش گرفت و گفت:《زود زود بیا بهمون سر بزن، دلم برات تنگ میشه.》
که عجیب بود چون تعمیرگاه درک فقط چندخانه با آنجا فاصله داشت. خانه درک، خانهای کوچک و قدیمی چسبیده به تعمیرگاه بود. کرکره تعمیرگاه پایین بود، کرکرهای چرک و پوسیده داشت.
کلانتر درب خانه را زد. معذب به نظر میرسید.
در فاصلهای که منتظر درک بودند گلویش را صاف گرد و بدون نگاه کردن به اسپایک گفت:《ممنونم.》
اسپایک نیشخندی زد و برای اذیتکردن او گفت:《متاسفم شان نشنیدم چی گفتی.》
دوباره مثل قبل بیپروا شده بود. شان اخم کوچکی کرد:《شنیدی و منم دوباره تکرار نمیکنم. به خاطر اون روز جلوی کلیسا میگم و... و هرکاری که واسه شارلوت کردی. از وقتی اومدی حالش بهتره. خیلی بهتر و این عجیبه.》
سپس با نگاه پرسشی به اسپایک نگاه کرد. اسپایک دستانش را بالا گرفت:《آروم باش کلانتر من واسه دل دختر تو رو بردن خیلی بچهم. من فقط به حرفاش گوش گردم و درکش کردم. اون به کسی نیاز داشت که مثل خودش باشه و درکش کنه.》
کلانتر خواست چیزی بگوید که در باز شد و هیکل ریز درک در چهارچوب آن پدیدار شد. ربدوشامبری پوشیده بود که بر تنش زار میزد. رک و راست گفت:《مزاحمم شدی.》
کلانتر پاسخ داد:《این همون پسریه که خواستی پیشت زندگی کنه.》
درک به سرتا پای اسپایک نگاه کرد سپس در کمال تعجب در را رویشان بست و داخل خانه برگشت. اسپلیک با چشمای گرد گفت:《پشیمون شده؟》
شان آهی کشید:《زیاد طول نمیکشه به کاراش عادت کنی.》
کمی بعد درک با لباسهای کار برگشت. با دستان لرزان در خانه را قفل کرد و رو به شان گفت:《خیلی خب کارت اینجا تمومه با رفتنت خوشحالم کن.》
شان به درک گفت:《فقط سعی کن بیادبش نکنی.》
و رفت. درک زیر لب چیزهایی مثل:《من خودم بزرگش کردم اونوقت ببین چطوری با من حرف میزنه.》و چند فحش دیگر داد.
او سلانهسلانه به سمت تعمیرگاه رفت. به اسپایک گفت:《کرکره رو بده بالا.》
اسپایک اطاعت کرد و به سختی کرکره پوسیده را بالا داد و مقدار زیادی خاک و بوی روغن رویش نشست.
داخل تعمیرگاه همهچیز به هم ریخته بود، آچارها و وسایل پخش و پلا روی میز و زمین بودند و ماشینی دل و رودهاش بیرون ریخته شده بود. و آنجا یک آدم بود!
یک پسر روی میز خودش را جمع کرده و خوابیده بود. کمی درشتتر از اسپایک به نظر میرسید و سیاه پوست بود. موهای پرحجمش گویی تافت زده باشد به بالا متمایل بودند.
درک وارد تعمیرگاه شد و با عصایش به شکم پسر روی میز زد. او با ترس از خواب پرید. درک گفت:《مفتخوری بسه لوگان وقتشه برگردی خونهتون.》
لوگان بیچاره نمیدانست باید چه بگوید، کاپشنی بر تن داشت که هیکلش را بزرگتر نشان میداد و به نظر یکی دوسال از اسپایک بزرگتر بود. او گفت:《آخ... آخه برای چی؟》
درک به اسپایک اشاره کرد:《این پسره از این به بعد اینجا زندگی میکنه. تازه خیلی هم خوب میتونه کرکره بده بالا. از اینجا برو لوگان.》
لوگان با اخم التماس کرد:《خواهش میکنم درک من... من قول میدم خوب کرکره بدم بالا. لطفا من نمیخوام برگردم خونه.》
درک پشتش را به او کرد و به سمت ماشین رفت:《دیگه حرفی ازت نشنوم لوگان. برگرد خونه پیش مادر پدرت.》
لوگان با عصبانیت از روی میز، روی زمین پرید. رو به اسپایک انگشت وسطش را نشان داد و از تعمیرگاه رفت. به نظر میامد اسپایک دشمن پیدا کرده باشد.
درک گفت:《نگران نباش واس خاطر تو نیست. اگه نمیومدی هم میفرستادمش بره. البته بهش حق میدم نخواد بره خونه. ولی نمیشه که اینجا بمونه. حالام بیا اینجا که کلی کار داریم.》
#پسران_خیابان
هدایت شده از شماره "۱"
لوگان دلش میخواست فریاد بزند، دوست داشت همه را بکُشد و دنیا را نابود کند.
پانزدهسالش بود و به اندازه هزارسال زجر کشیده بود.
لوگان دوست داشت برود و مشت بزند در صورت آن پسر خوشقیافه با آن موهای بلندش. که چندتا از همان فحشهای درک را نثار خودش کند، دوست داشت خودش را از لبه پل پرت کند پایین، اما به جای تمام اینها زنگ در را فشرد.
خانهای که این چندروزه ازش فرار میکرد، در حاشیه دریمز گریویارد واقع شده بود، کوچک، قدیمی و فقیرانه. مردی در را باز کرد و لوگان از شدت آنکه پدرش در این چند روز چقدر شکسته شده بود، تقریبا او را نشناخت.
زیر چشمان او گود رفته بودند و پوست سیاهش کدر و خسته بود، حتی شانههایش نیز افتاده بودند. لوگان دست در جیب کرد، سرش را پایین انداخت و گفت:《سلام بابا.》
پدرش آهی کشید و با طعنه گفت:《بالاخره یادت اومد یه خونه و پدری هم داری.》
صدای ضعیفی از داخل خانه چیزی پرسید. پدر لوگان برگشت و داخل خانه رفت و به صاحب آن صدا گفت:《پسرته.》
لوگان با معذبی وارد خانه شد. خانه بوی دارو و بیمارستان و خاک میداد. صاحب آن صدا، مادرش، روی یک تخت کهنه دراز کشیده بود. دل لوگان با دیدنش هری ریخت، لاغرتر از قبل بود، به گونهای ضعیف که لوگان پنداشت اگر او را لمس کند، تکهتکه خواهد شد.
مادرش از میان لبهای خشک و ترکبرداشتهاش گفت:《بیا اینجا... ببینم.》
و چنان به نفسنفس زدن افتاد که اشک در چشمان لوگان جمع شد. نه، نمیتوانست اینجا بماند.
در حالی که اشکهایش چکه میکردند و عقبعقب میرفت گفت:《متا... متاسفم.》
و از خانه به بیرون دوید.
در راه مدام زیر لب تکرار میکرد:《متاسفم. متاسفم. متاسفم.》
هدایت شده از شماره "۱"
نمیتوانست تصویر مادر رو به مرگش را از جلوی چشمانش دور کند.
آنقدر دوید تا به دامنه تپهها رسید، جایی که پولدارهای شهر زندگی میکردند.
همهچیز تقصیر آنها بود.
لوگان سنگی برداشت به شیشه خانهای که نمیشناخت پرتاب کرد. فریاد زد:《همش تقصیر شما لعنتیاست.》
اینکار را آنقدر ادامه داد که کسی او را از پشت گرفت. دستانش را گویی میخواهد به او دستبند بزند نگه داشت، و لوگان را در آغوش گرفت.
کلانتر شان او را در آغوش گرفت و گفت:《چیزی نیست. چیزی نیست. اون حالش خوب میشه.》
اما لوگان میدانست که او دروغ میگوید.
مادرش داشت میمرد و همهاش تقصیر پولدارها بود.
همهاش به خاطر پول بود.
و لوگان میخواست بمیرد، میخواست همه را بکشد، میخواست دنیا را نابود کند.
او فقط پانزده سال داشت و هیچ پسر پانزدهسالهای نباید شاهد مرگ تدریجی مادرش باشد.
آنروز کلانتر، لوگان را با خودش به خانه برد، اما پس از آن لوگان دیگر چیز خاصی حس نکرد. فقط نگاههای شارلوت بود و مهربانیهای وی. که هیچکدام برایش مادر نمیشدند.
آنشب شارلوت در دفتر خاطراتش نوشت:《لوگان سرسختترین کسی است که در این شهر میشناسم، او که بختش نیز همچو پوستش سیاه است.
اما نمیدانم چه چیزی باعث میشود کسی چنان گریه کند که صدایش از دیوارها هم بگذرد؟ بابا میگفت مردها گریه نمیکنند. پس چه باعث میشود پسری اینگونه در هم بشکند؟
نمیدانم و فقط امیدوارم خدا نگاهی هم به شهر ما کند. امیدوارم حتی شده فقط یک آرزو را برآورده کند. تا نشان دهد این شهر همچو اسمش قرار نیست تا ابد خانهی ساکنین درد کشیده باشد.
این اولین باری است که لوگان اینجا میخوابد، همیشه پیش درک میماند اما حالا که اسپایک پیش درک است پس بابا لوگان را به اینجا آورده. امیدوارم وقتی فردا اسپایک برای ناهار به خانهمان میاید، فکر نکند با لوگان را جایگزینش کردهایم.》
#پسران_خیابان
هدایت شده از شماره "۱"
اسپایک با شوق عجیب و نا آشنایی در سینهاش از خواب بیدار شد. آنروز قرار بود به خانه فارلندها برای ناهار برود. از اتاقش بیرون رفت، درک هنوز خواب بود.
در این چندروز یاد گرفته بود که درک زیاد میخوابد، خرید نان با اسپایک بود و آشپزی با درک البته اگر حوصلهاش را داشت. بیشتر روز را در تعمیرگاه میگذراندند و شب، سریالهای قدیمی درک را تماشا میکردند.
بعد از گذشت چند ساعت بالاخره وقت رفتن فرا رسید، اسپایک موهایش را جمع کرد و لباسهایی که درک برایش خریده بود را پوشید. وقتی داخل آینه نگاه کرد، خودش را نشناخت. زمین تا آسمان با اسپایک خیابانها فرق داشت. با نگاه کردن به خودش، به یاد پیتر و کوین افتاد و عذاب وجدان دوباره بر دلش سنگینی کرد.
شانههایش کمی خمیده شدند، دستانش را در جیب کرد و از خانه بیرون رفت. اسپایک جلوی در تعمیرگاه ایستاد و در حالی که درک تا کمر داخل کاپوت ماشین خم شده بود به او گفت:《من دارم میرم.》
درک با صدای ناواضح پاسخ داد:《به...》
اما حرفش را نصفه گذاشت. اسپایک پشت گردنش را مالید:《یکم... یکم دستپاچهام. استرس دارم... میدونی.》
درک فریاد زد:《اون آچارو بده. اون عطری که گفتمو زدی؟》
اسپایک آچار را به درک داد:《آره زدم.》
درک گفت:《خب پس نترس، دخترا عاشق این عطرن.》
گونههای اسپایک سرخ شدن:《چی! نه... نه من واسه شارلوت نمیگم... نه... من...》
درک کمرش را صاف کرد و آهی کشید:《میری یا بیرونت کنم؟》
آشکارا درک عاشق اسپایک بود. اسپایک سرش را تکان داد و به سمت خانه فارلندها راه افتاد.
هدایت شده از شماره "۱"
در جایی دیگر درون آنشهر کوچک، در خانهای مدفون با آرزوها، خون آرام راه خودش را از میان پرزهای سفید فرش پیدا میکرد و جاری میشد. خون، سرخ که به رنگ غروب خورشید بود.
پسری با لباسهای پاره و تن کبود و زخمی، خونین و مالین روی زمین دراز کشیده بود. اگر سینهاش به آرامی بالا و پایین نمیشد آدم میپنداشت که مرده!
پسر حتی گریه هم نمیکرد. اما در عوض کمی آنطرفتر مردی با وضعیت آشفته به دیوار تکیه داده بود و سخت میگریست. شانههایش بالا و پایین میشدند و به شدت بوی الکل میداد.
پسر با درد سرش را به سمت او کج کرد و از میان لبهای خشک و پاره شدهاش، با صدای ضعیفی گفت:《من... خوبم.》
مرد با چشمانی که همچو کاسه خون سرخ بود به او نگاه کرد:《متاسفم. متاسفم. نمیخواستم اینجوری بشه. متاسفم.》
با دستانش صورتش را پوشاند. پسر چشمانش را به سختی بست و در حالی که آرام آرام هوشیاریاش را از دست میداد گفت:《اشکالی نداره... من... خوبم.》
اما خوب نبود.
مگر یک پسرک دوازده ساله چقدر توان دارد که هرشب کتک بخورد؟
معلوم است که خوب نبود.
مگر یک تن چقدر میتواند کبود باشد؟
مگر یک چشم چقدر میتواند بگرید؟
مرد آرام و نامتعادل از جایش بلند شد. پسر را که از لاغری رنج میبرد بغل گرفت و روی مبل گذاشت. پدر بودن کار سختیست، مخصوصا اگر زنت رهایت کرده باشد و همهچیزت را باخته باشی.
مخصوصا اگر معتاد الکل باشی.
#پسران_خیابان
هدایت شده از شماره "۱"
وقتی اسپایک به خانه فارلندها رسید، متوجه شد مردی جلوی در ایستاده و با وی صحبت میکند. کنجکاویاش گل کرد و پشت دیوار قایم شدتا استراق سمع کند. مرد داشت میگفت:《تا کِی؟ بالاخره که چی؟》
وی جواب داد:《لوکاس تو باید درکش کنی. اون فقط چهارده سالشه، طاقت همه اینا براش سخته.》
انگار مرد پدر لوگان بود. او گفت:《مگه من چی کم گذاشتم؟ من که دارم همه تلاشمو میکنم》
وی او را سرزنش کرد:《لوکاس تمام تلاشای تو باعث نمیشه اون بتونه با از دست رفتن مادرش کنار بیاد. کمک پولی رو که قبول نمیکنی حداقل بذار مراقب پسرت باشیم. اونم برای من مثل ویل و وین خودم.》
لوکاس گفت:《آخه... آخ...》
وی میان حرفش پرید:《اینجوری براش بهتره.》
لوکاس بالاخره تسلیم شد:《خیله خب. من واقعا ممنونم، امیدوارم بتونم جبران کنم.》
و از آنجا رفت.
کمی بعد اسپایک از پشت دیوار بیرون آمد در خانه را زد. در باز شد و چهره شاد و بشاش شارلوت پدیدار شد. او با خوشحالی پرید بغل اسپایک و او را در آغوش گرفت. اسپایک آنقدر شوک شد که حتی نتوانست نفس بکشد!
چند ثانیه بعد شارلوت با گونههای سرخ و دستپاچه عقب کشید و گفت:《چیزه... یعنی سلام. آره سلام. بیا تو.》
اسپایک سرش را پایین انداخت و وارد خانه شد، هیچکس ندید اما گونههای او هم میسوخت. وقتی اسپایک وارد خانه شد با استقبال گرم فارلندها رو به رو شد، البته همه به جز کلانتر. او فقط تمام محبتش را در یک دست محکم و سلام گنجاند.
و البته لوگان. لباسهایی که آنروز پوشیده بود برخلاف قبلیها هیکلش را کمی لاغر و قد بلند نشان میدادند و در تنش آزاد بودند. لوگان با دیدن اسپایک فقط به او اخمی کرد و رد شد.