🍂💫🍂💫🍂💫🍂
💫🍂💫🍂💫🍂
🍂💫🍂💫🍂
💫🍂💫🍂
🍂💫🍂
💫🍂
🍂
#پارت60
💫کنار تو بودن زیباست💫
اصلا فرصت درس خوندن ندارم. لباس رو بیرون آوردم. پهنش کردم و شروع به دوختن کردم.
چند ساعتی میشه که چشم از کار برنداشتم. با صدای گوشی سوزن رو توی کاسهی ملیله ها گذاشتم. گوشی رو برداشتم.
کش و قوسی به بدنم دادم هر کس دیگهای جز نسیم بود جواب نمیدادم. تماس رو وصل کردم
_سلام
خوشحال گفت
_سلام. زن فتحی گفت باهات تسویه کرده
به سعید گفتم فردا بعد دانشگاه بیاد بریم سنگ سفارش بدیم.
روی زمین دراز کشیدم تا شاید درد گردنم آروم بگیره.
_نه ولش کن حالا یه فرصت دیگه!
متعجب پرسید
_وا! حالت خوبه غزال. بیا بگیریم دیگه! پولت دوباره خرج میشهها
آهی کشیدم.
_حالا پس فردا میبینمت میگم بهت
ناامیدگفت
_باشه. لباس کارش به کجا رسیده
_دارم میدوزم دعا کن تموم شه
_باشه. کاری نداری
_ممنونکه زنگزدی
تماس رو قطع کردم و خواستم سوزن رو بردارم که یاد آقا داوود افتاد.
فوری شمارهی بنگاه رو گرفتم. بعد از شنیدن چند بوق صداش رو شنیدم
_بله
_سلامآقا داوود
_عه! شمایید. چرا جواب ندادید؟
_ببخشید جایی بودم نتونستم
_مشتری اومده بود. گفتم بیاد خونه رو ببینه.
_اون موقع نبودم.
_الانم اونا رفتن.حالا گفتن پس فردا میان. چه ساعتی هستی
_پس فردا بعد از ظهر هماهنگ کنید. بودنش که حتما خونهم ولی باید یا زمانی بیاید که پسرخالهم نباشه
_غزال خانم دردسر درست نشه برای ما!
_دردسری هم باشه برای خودمه. من پس فردا منتظر تماستون هستم خدانگهدار
تماس رو قطع کردم شروع به دوختن کردم.
نگاهم به عقربه های ساعت افتاد. از ده هم گذشته و هیچ کس برای شام نیومد دنبالم. نیمرویی درست کردم و خوردم و دوباره سر لباس نشستم
کار بالا تنه بالاخره تموم شد. جلوی دامن رو نسیم دوخت پشتش هم زیاد پر کار نیست. یه ساعت دیگه کارش تموم میشه.سر و گردنم رو عقب فرستادم قولنج گردنم رو شکستم. دستم سمت سوزن رفت که صدای مرتضی باعث هول بشم و کل ملیله ها روی فرش بریزه.
_غزال...
با حرص به در نگاه کردم. زهرمارو غزال. چی میخوای از جون من! فوری لباس رو جمع کردم صداش نزدیک تر شد. لباس رو پنهان کردم و دیگه فرصت جمع کردن ملیله ها رو ندارم. کیف و کتابم رو روشون گذاشتم
_غزال...
با حرص عصبی و کشدار گفتم
_چیه!
روسریم رو روی سرم انداختم و در رو باز کردم.
ناراحت از لحن جواب دادنم بهم خیره موند.
_بله! چیه هی غزال، غزال
قابلمهی کوچیک توی دستش رو سمتم گرفت
_چرا شام نیومدی پایین؟
_چون صدام نکردید!
ابروهاش بالا رفت.
_مریم گفت گفتی مزاحمت نشیم که درس بخونی!
من کی گفتم!
_بگیر اینو. دایینا اینجا بودن زن دایی کوفته درست کرده بود برای شام. سهم تو رو گذاشتن کنار
پس مریم برای این مثل هر شب نیومد دنبالم!
نفس سنگینی کشیدم و قابلمه رو ازش گرفتم
_دستت درد نکنه.
_برای چشمت از یکی وقت گرفتم
اگر اجازه بدم تو یه کارم دخالت کنه دیگه نمیتونم حریفش بشم.
_برو کنسلش کن. من فعلا وقت ندارم. بعد امتحان های ترم خودم میرم
داخل اومدم و در رو بستم. هنوز جای دستش روی بازوم درد میکنه بعد برای من ادای آدمهای مهربون رو در میاره
مریم هم دیگه شورش رو درآورده. نه من میخوام نه امیرعلی. بعد از هر راهی استفاده میکنه که من نباشم.
هر چند که خودمم دوست نداشتم پایین برم ولی کارش خیلی زشته
پارت زاپاس
وی ای پی راه افتاد😍 شرایط👇
الانپارت 278 هستیم😋
https://eitaa.com/joinchat/475201981C8aab07ad4f
🖊 : فاطمه علیکرم
🍂 هدیبانو🍂
🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫
╔═💫🍂════╗
@behestiyan
╚════💫🍂═╝
💫
🍂💫
💫🍂💫
🍂💫🍂💫
💫🍂💫🍂💫🍂
🍂💫🍂💫🍂💫🍂
💫🍂💫🍂💫🍂💫🍂