eitaa logo
بِرکه 🍃
300 دنبال‌کننده
265 عکس
23 ویدیو
1 فایل
خانم ف.میم روایت های ساده از زندگی یک مامان، معمار، داستان نویس.🍂 اینجا می‌توانیم گپ بزنیم https://eitaa.com/Fmazhari
مشاهده در ایتا
دانلود
صاف از روی یونیت دندونپزشکی ا‌مدم کتابفروشی. اینا حکم قرص مسکن دارن. 😍 الحمدلله رب‌العالمین که چاپ قدیم گیرم اومد😄 @berrrke
۲۵ بهمن ۱۴۰۱
بابا اگر پست من را دیدی چندبار نفس عمیق بکش و فقط عصبانی نشو! می‌خواستم با ماشینت بروم خانه ننه‌بابا یک گروه از بچه‌های فرهنگی کتاب‌خوان الان آنجا هستن مرا هم دعوت کرده بودند ولی نشد که بروم. یعنی هرکار کردم نتوانستم رخش‌ت را از پارکینگ خارجش کنم! الان یک جایی بین دیوار و باغچه گیر کرده و نه راه پس دارد نه راه پیش. برود جلو می‌خورد به دیوار برود عقب می‌رود توی باغچه. خواب بودی کلیدت را برداشتم الان کلید سرجایش است ولی ماشینت نه!🤦‍♀
۲۶ بهمن ۱۴۰۱
نمی‌دانم روی چه‌حسابی دارم "کتاب شوهرعزیز من" فریبا کلهر را گوش می‌کنم. شاید به خاطر اینکه سال ۹۲ جز پرفروش‌ها بوده. شاید هم برای‌ اینکه دلم یک روایت زنانه‌ می‌خواست. اینکه همراه پختن پاستا و شستن ظرف‌ها روایت زندگی یک زن را بشنوم. نشان کرده‌های نرم‌افزار نوار را بالا پایین کردم و چشمم خورد به شوهر عزیز من. هندزفری را چپاندم توی گوشم وموهایم را بالای سرم جمع کردم. پرده‌ی پشت سینک را زدم بالا که نور بپاشد روی سینک. فلفل‌دلمه‌‌ای ها را خورد می‌کردم و به صدای کشدار گوینده گوش می‌کردم. هی می‌خواستم دستم را به پیشبند پاک کنم و بزنم روی دو ایکس ولی صبوری کردم. زن می‌گفت باید این کار را بکنم باید آن کار را بکنم و نزدیک ده‌ دوازده‌تا باید پشت سر هم! هی گفت گفت گفت! می‌خواستم قاشق چوبی را فروکنم توی حلقش. این همه باید پشت هم می‌نویسند توی یک پاراگراف؟ نفست نبُرید زن؟ مایع پاستا را هم زدم. فلفل را پاشیدم تویش. شروع کرد به توصیف یک مرد. بالای هفت بار کلمه‌ی خیلی را پشت هم گفت که خصوصیاتش را بگوید. داشتم زجرکش می‌شدم. کم مانده‌بود فلفل بپاشم توی دهن گوینده. او نوشته تو چرا می‌خوانی؟ نفس عمیقی کشیدم و پاستا را آبکش کردم. آب خنک کمی حالم را جا آورد. دو سه‌تا جمله‌ی خوب گفت بلاخره. و فصل اول تمام شد. ماندم بین دوراهی ادامه اش را گوش کنم یا نه؟! @berrrke
۲۷ بهمن ۱۴۰۱
. سمفونی‌مردگان را نمی‌شود توی خانه خواند باید کتاب را بزنی زیربغل و با یک خروار خودکار رنگی بروی کتابخانه نزدیک خانه‌ات و آنجا بخوانی‌اش. من‌ هیچ متنی را اساسا به‌خاطر نویسنده‌اش نمی‌خوانم دنبال حرف نو‌اَم. دنبال جسارت و خلاقیت توی نوشته‌ها. کاری ندارم عباس معروفی که بوده و چه‌کرده. من علمش را‌ می‌خواهم. کلمات تازه و عبارت‌های دور از کلیشه‌اش. توصیف‌های محشر و تصاویر نابش! من دلم می‌خواهد کتاب را جویده جویده بخورم. و سمفونی مردگان از همان دست کتاب‌هایست که باید جویده جویده و آهسته آهسته خواندش و تا می‌شود پای سفره‌اش ماند. خوش‌خوارترین بخش سمفونی زاویه‌دید‌ش است. ترکیبی از سوم شخص و اول شخص. چه‌کسی در کدام کتاب مقدسی اولین زاویه دید ها را ثبت کرده؟ همیشه یک نفر بوده که یک جوری نوشته و مدل نوشتنش شده زاویه دید. و همه این‌ها را هم یک نویسنده‌ای در یک جایی از جهان برای اولین‌بار خلق کرده. این اجرا نه خرق عادت است نه خروج از زاویه دید. این جسارت ساخت زاویه دید تلفیقی‌ست. تلفیقی از دوزاویه دید در متن که منطقش را می‌شود گفت زمان مشخص می‌کند. اما نه به قطعیت. رفت و برگشت‌ها بدون مفصل‌اند و تا اینجا با تغییر زاویه‌دید می‌شود گفت زمان هم تغییر می‌کند. باید تا آخر خواند تا نظر قطعی داد. نکته درخشان دیگر که از شروع چشمم را گرفته موتیف‌کردن هوشمندانه کلاغ‌ها و صدایشان است. فعلا نوع موتیف ساده است تا پایان ببینیم تغیری می‌کند یا نه. چرا کلاغ؟ به‌خاطر آیه ۲۶ سوره مائده. و چقدر حال خوب کن است این ظرافت‌ها و جزئیات ریز... ادامه.دارد. @berrrke
۴ اسفند ۱۴۰۱
بِرکه 🍃
. سمفونی‌مردگان را نمی‌شود توی خانه خواند باید کتاب را بزنی زیربغل و با یک خروار خودکار رنگی بروی ک
...ادامه از ✅نگاه‌کلی بر موومان اول. در موومان اول ما با یک خانواده آشنا شدیم که ظاهرا سایه مرگ بر زندگی‌شان رخته کرده و زندگی‌شان یکصدا سمفونی مرگ‌‌می‌زند. اورهان پسر سوم خانواده تنها کسی است که فعلا وضعیت عادی دارد و راوی این بخش است. ما از ابتدا می‌دانیم که آیدین دیوانه است و پدر و مادر و قلش آیدا و یوسف مرده‌اند. مرگ بزرگ‌ترین اتفاق دراماتیک برای شخصیت های داستانیست و نویسنده از ابتدا این را به ما گفته و حالا ما منتظریم که چگونگی‌اش را برایمان شرح دهد. من از این ساختار شکنی نویسنده بسیار لذت می‌برم. عباس معروفی زمان و خط روایی داستان را شکسته است ما با دو زمان در موومان رو‌به رو هستیم یکی حال که حدود چهل سالگی اورهان است که سوم شخص نوشته شده و دیگری گذشته این خانواده _که آن هم سیر حتی منظمی ندارد_ و اول شخص نوشته شده است. نویسنده توی این موومان بیشتر به روابط بین افراد خانواده تمرکز کرده و می‌خواهد هرکدامشان را برایمان روشن کند تا در موومان های بعدی چگونگی از هم گسستگی این روابط را نشان‌مان دهد. و‌چه‌قدر زیرکانه و هوشمندانه این کار را می‌کند تا خورد خورد من خواننده برسم به چرایی این برادرکشی! آتش زدن کتاب‌های آیدین کنار باغچه و تصویر لکه‌ی سیاه بر کف حیاط آغازگر تغییرات و اتفاقات بعدی رمان است. و به دنبالش در صحنه‌ای دیگر آتش دادن کل اتاق آیدین که مثل تصویر مرکزی برای رمان عمل می‌کند و اگر حذفش کنیم اساسا منطقی برای اتفاقات بعدی نخواهیم داشت. سوزاندن کتاب های آیدین به نوعی شروع جنگ بین سنت و مدرنیسم است.پدر نماد سنت‌گرایی‌ست و پسر نماد زندگی مدرن و چه‌‌قدر ظریف میبینیم که این را آیدین در دیالوگی می‌گویید. وقتی که از دکتر برمی‌گردد و دکتر اعلام کرده که او دیوانه‌ است. 🖊فاطمه مظهری‌صفات. .ادامه.دارد. @berrrke
۶ اسفند ۱۴۰۱
مامان:"فاطمه غذا رو بچش ببین چطوره." من:"الان سفره‌ رو می‌ندازم دورهم نقدش می‌کنیم دیگه!" مامانم 🙄😶 مهمونا😳 من😬
۸ اسفند ۱۴۰۱
. اصلا روایت داریم تو هوای بارونی باید یا کتاب بخری یا روسری. ولی تو قول داده بودی تا فروردین دیگه کتاب نخری. منم همین‌کارو کردم نمیبینی فصلنامه ست.😏 @berrrke
۹ اسفند ۱۴۰۱
هدایت شده از [ هُرنو ]
داشتم برای این کتابِ دوست‌داشتنی یادداشتی می‌نوشتم که دوباره خوردم به این قسمتش :) 📚 ! @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
۱۲ اسفند ۱۴۰۱
این پاراگراف چقدر منم...!😊 @berrrke
۱۳ اسفند ۱۴۰۱
📽 "Outfit" فیلمی که همه‌ی امکانات یک داستان کوتاه را دارد. برش مکان فوق العاده کوتاه. برش زمان کاملا مهار شده. برش شخصیت. دراماتیک، تعلیق و هر آنچه که یک داستان کوتاه نیاز دارد. @berrrke
۱۳ اسفند ۱۴۰۱
کاش یک نفر برود و آقای محمودی کارگردان پوست شیر را از برق بکشد.
۱۸ اسفند ۱۴۰۱
. وقتی یک پروژه را تمام‌می‌کنم یا کلمه پایان را می‌زنم پایین متن‌هایم. از اتاق می‌پرم بیرون. دستهایم را به‌هم می‌کوبم و داد می‌زنم آااای پسرا بازی چی تو دست‌و بالتون دارین؟
۲۳ اسفند ۱۴۰۱