eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
506 دنبال‌کننده
223 عکس
13 ویدیو
0 فایل
واژه‌های بیهوده‌، اما پوچ نه. کپی بدون ذکر منبع ممنوع! شناسِ بنده: @Zahra_vm ناشناسِ بنده: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
من از مدرسه تازه رسیدم خونه. لرزش دستام تازه آروم شده. تپش قلبم هنوز به وضعیت قبلش برنگشته.
زنگ آخر بود، پشت به بچه‌ها و رو به تخته داشتم تکالیف رو می‌نوشتم، یه دفعه یه صدای بلند اومد، رعد و برق بود، ولی من اولش نفهمیدم رعد و برقه، از بس که این روزا مدام منتظریم ببینیم وضعیت جنگ چی میشه و انگار که هر لحظه بعید نیست یه موشک بغل گوشمون منفجر بشه، فکر کردم موشکه! صداش همون‌شکلی بود، همون‌طوری که توی نبرد رمضان بود.
مطمئنم که چرخش من از وضعیت پشت به بچه‌ها تا رو به بچه‌ها، به ثانیه نکشید، ولی من تو همون لحظه به تک‌تک بچه‌هام، دونه‌دونه فکر کردم. به این فکر کردم که چی بگم که آروم شن، به اینکه چطور از طبقه دوم بیرون ببرمشون، به اینکه مواظب باشم گم نشن تا کسی دنبالشون بیاد، به اینکه کدومشون استرس بیشتری داره و باید بغلش کنم، و...
هنوز یه ثانیه تموم نشده بود که فهمیدم رعد و برق بود، ولی من باز خیلی فکر کردم، این‌بار به تک تک معلمای ... چی‌کشیدن از لحظه‌ی انفجار اول تا دوم؟
و بعد به این‌ فکر کردم که شاید اون دقایق، برای اون معلما، سخت‌ترین ابتلائی بوده که دچارش شدن، و بعد، از این امتحان چنان سربلند بیرون اومدن که تونستن به خود خدا برسن... آه...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
اون ستون که از این بهش فرجه کجاست؟
به یه کاسه‌ی جدید برای صبر نیازمندیم، قبلیه لبریز شده.
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
هربار با این سوال مواجه میشم که "خب بالاخره چی ‌‌میشه؟" به اونایی فکر می‌کنم که تو عاشورا پای امام ح
✍🏻 کربلا، یک صبح ناگهانی نبود. و حسین عليه‌السلام را، فقط آن شمشیرها نکشتند؛ عاشورا، حاصلِ سال‌ها عادت کردن به دنیا‌طلبی بود. •|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
ظاهرا مغزم یه ادارهٔ مستقل تو سرم تأسیس کرده که با ساعت آمریکای جنوبی کار می‌کنه و همین الان یه کمیت
کیفم هم شبیه مغزمه؛ هرچی لازم نیست با خودش حمل می‌کنه، هرچی لازمه یه جایی گذاشته که هیچ‌کدوممون یادمون نیست کجاست.
کُندر دود کردم، پدر صدای فندک رو شنید، از اتاق آمد بیرون و گفت: زهرا چی می‌کِشیدی؟
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
می‌خواستم بنویسم: "تو این زندگی که نشد، تو زندگی بعدی میرم خانوم معلم یه روستای کوچولو می‌شم که فقط
داشتم فکر می‌کردم که "اگه می‌شد از من چندتا نسخه وجود داشته باشه، حتما یکی‌شونو می‌فرستادم نماینده‌ی مجلس یا یه سیاست‌مداری چیزی در همین حدودا بشه! بعد از همه‌ی آدمای دوست‌داشتنی زندگیم جدا می‌شدم که چیزی برای از دست دادن نمونه و بتونم با خیال راحت و کله‌ی خراب علیه هر کس و ناکسی افشاگری کنم! احتمالا هم هر روز پیامک تهدید می‌گرفتم ولی به کارم ادامه می‌دادم تا..." بعد یادم افتاد خدا ما خانما رو واسه این‌کارا نیافریده، منصرف شدم.