نمیدونم هنوز هم گاهی یادت میافتم یا نه اما من هنوز بعضی روزها، وسط شلوغی دنیا، به تو فکر میکنم. به حرفهایی که زدیم خندههایی که دلیل خاصی نداشتن و روزهایی که فکر میکردم قرار نیست هیچوقت تموم بشن.
عجیبه، نه؟ بعضی آدمها میرن، اما انگار یه تکه از حضورشون رو جا میذارن توی آهنگها توی خیابونهای آشنا توی کلمههایی که دیگه نمیتونیم مثل قبل به زبون بیاریم
_نامههایبدوننام
گاهی دلم برای آدمهایی تنگ میشه که دیگه حتی نمیدونم کجای زندگیشون ایستادم
آدمهایی که یه روزی تمام حرفهام رو میدونستن و حالا شاید حتی از حال امروزم خبر ندارن.
چه زود عادت کردیم به نبودن هم
انگار نه انگار روزی تمام هم بودیم…
_نامههایبدوننام
نمیدانم با این همه دوستداشتنت چه کنم؛
نه راهی برای رسیدن دارم، نه دلی برای فراموشکردن.
تو شبیه شعری هستی که تمامش را از برم، اما هیچوقت جرئت خواندنش را نداشتهام.
تو را به خاطر میسپارم
حتی اگر سهم من از تو
فقط به خاطر سپردن باشد.
_نامههایبدوننام
نمیدونم کِی اینقدر از هم دور شدیم. فقط یه روز به خودم اومدم و دیدم دیگه اولین کسی نیستی که دلم میخواد اتفاقای روزم رو براش تعریف کنم.
هنوز هم برام عزیزی، ولی انگار بین ما یه عالمه حرف نگفته جمع شده که هیچکدوممون نمیدونیم از کجا باید شروعش کنیم.
گاهی آدمها از هم جدا نمیشن؛
فقط دیگه راهی به دل هم پیدا نمیکنن.
_نامههایبدوننام