گاهی دلم برای آدمهایی تنگ میشه که دیگه حتی نمیدونم کجای زندگیشون ایستادم
آدمهایی که یه روزی تمام حرفهام رو میدونستن و حالا شاید حتی از حال امروزم خبر ندارن.
چه زود عادت کردیم به نبودن هم
انگار نه انگار روزی تمام هم بودیم…
_نامههایبدوننام
نمیدانم با این همه دوستداشتنت چه کنم؛
نه راهی برای رسیدن دارم، نه دلی برای فراموشکردن.
تو شبیه شعری هستی که تمامش را از برم، اما هیچوقت جرئت خواندنش را نداشتهام.
تو را به خاطر میسپارم
حتی اگر سهم من از تو
فقط به خاطر سپردن باشد.
_نامههایبدوننام
نمیدونم کِی اینقدر از هم دور شدیم. فقط یه روز به خودم اومدم و دیدم دیگه اولین کسی نیستی که دلم میخواد اتفاقای روزم رو براش تعریف کنم.
هنوز هم برام عزیزی، ولی انگار بین ما یه عالمه حرف نگفته جمع شده که هیچکدوممون نمیدونیم از کجا باید شروعش کنیم.
گاهی آدمها از هم جدا نمیشن؛
فقط دیگه راهی به دل هم پیدا نمیکنن.
_نامههایبدوننام
تو با قلب ویرانه من چه کردی؟
ببین عشق دیوانه من چه کردی
در ابریشم عادت آسوده بودم…
تو با “بال” پروانه ی من چه کردی؟
ننوشیده از جام چشم تو مستم…
خمار است میخانه ی من…چه کردی؟
مگر لایق تکیه دادن نبودم؟
تو با حسرت شانه ی من چه کردی؟
مرا خسته کردی و خود خسته رفتی…
سفر کرده ، باخانه ی من چه کردی؟
جهان من از گریه ات خیس باران…
تو با سقف کاشانه ی من چه کردی؟
_نامههایبدوننام