نمیدونم کِی اینقدر از هم دور شدیم. فقط یه روز به خودم اومدم و دیدم دیگه اولین کسی نیستی که دلم میخواد اتفاقای روزم رو براش تعریف کنم.
هنوز هم برام عزیزی، ولی انگار بین ما یه عالمه حرف نگفته جمع شده که هیچکدوممون نمیدونیم از کجا باید شروعش کنیم.
گاهی آدمها از هم جدا نمیشن؛
فقط دیگه راهی به دل هم پیدا نمیکنن.
_نامههایبدوننام
تو با قلب ویرانه من چه کردی؟
ببین عشق دیوانه من چه کردی
در ابریشم عادت آسوده بودم…
تو با “بال” پروانه ی من چه کردی؟
ننوشیده از جام چشم تو مستم…
خمار است میخانه ی من…چه کردی؟
مگر لایق تکیه دادن نبودم؟
تو با حسرت شانه ی من چه کردی؟
مرا خسته کردی و خود خسته رفتی…
سفر کرده ، باخانه ی من چه کردی؟
جهان من از گریه ات خیس باران…
تو با سقف کاشانه ی من چه کردی؟
_نامههایبدوننام