هدایت شده از «پشتِصحــhamehrــنه»
آهااا حالا چیشد که سید گفت حامد بیا اینجاااا
بعد این پسره سیستانی یچیزی شبیه پله برقی ساخته بود بعد اونو که آوردن سید گفت با همین پله برقی پیش به سوی هواپیمای حامد😂
بعد دیگه حاجی هم گفت یکروز خودم با هواپیما میبرمتتت😂✨️
بعد دیگه سید طاقت نداشت گفت حامد بیا اینجاا😭😭✨️
بعد حاجی اومد رفت قشنگ کنار سید نشستتتت😭✨️ .
بعد سید دستشو گزاشت روی پای حاجی ،
بعد دیگه حاجی هم اون اولاش دستشونو گرفتنننن😭😭😭😭💘💘💘💘
و سید تا یه ربعی که اونجا بودن و نشسته بودن دستش روی پای حاجی بود😭😭💘💘💘
-
مَنِـــــــــ اُو
آهااا حالا چیشد که سید گفت حامد بیا اینجاااا بعد این پسره سیستانی یچیزی شبیه پله برقی ساخته بود ب
من دیگه نمیکشم این همه زیبایی رو خداااااااااااا🥲🫠🫠
مَنِـــــــــ اُو
#جدید منتشر شده از پشت صحنه محفل ستاره ها @bisaheldel
اینو دیدیددددددد😭😭😭😭😭
مَنِـــــــــ اُو
#جدید منتشر شده از پشت صحنه محفل ستاره ها @bisaheldel
چرااااا اینقدر قشنگننننننن
مَنِـــــــــ اُو
#جدید منتشر شده از پشت صحنه محفل ستاره ها @bisaheldel
اوخداااااااااا دستاشونوووووووو
مَنِـــــــــ اُو
دوستان گلم ۱۷۵ بشیم هم بک گراند میزارم از سید و حاجی براتون هم برنامه شبی در قبرستان که سید حسنین
دو تا فرشته دیگه تا قول آماری...
مَنِـــــــــ اُو
دو تا فرشته دیگه تا قول آماری...
یه فرشته دیگه تا قول آماری...
مَنِـــــــــ اُو
#رمان_مأوا #پارت_بیست_هفتم آرش با حرص:من جواب اون بالا دستی رو چی بدم؟ بابابزرگ با خونسردی:خودت
#رمان_مأوا
#پارت_بیست_هشتم
(از زبان فرشته)
چند روزی بود که اینجا بودم
دلم برای خانوادم تنگ شده بود
طبق گفته بابابزرگ آرش خان
من پرستاری مادربزرگشو میکردم
توی خونه فقط من و مادربزرگش و خدمتکارها بودیم
آرش خان به همراه باباجونش رفته بودن شرکت
توی فکر بودم که با شنیدن صدای چند نفر از پایین سالن از اتاق زدم بیرون
از بالای پله ها نگاهی به پایین انداختم
آرش خان به همراه چند نفر پایین بودن
با دیدن من دستشو اشاره داد که بیا پایین
حرصم گرفت
مگه من حیوون خانگیش بودم که اینطوری رفتار میکرد؟
رفتم پایین و روبروشون ایستادم
همه چشم ها روی من بود
آرش خان با غرور:همون دختری که بهت میگفتم
به کسی که مخاطب قرارش داده بود نگاه کردم
یه مرد همسن بابام که نگاه کثیفش با پوزخند روی من بود
من با اخم:برای چی من و صدا زدی؟
آرش خان:که با رئیس واقعی تو آشنا کنم
تعجب کردم
داشت درمورد چی حرف میزد؟
مردِ با پوزخند و نگاه بد بلند شد و روبروم ایستاد
دستشو به سمتم دراز کرد تا باهاش دست بدم
مردِ:کیان هستم
من با اخم:من با نامحرم دست نمیدم اقا
درضمن اینجا چخبره؟
مردی که خودشو کیان معرفی کرده بود گفت:مگه آرش بهت نگفته؟
قراره جنس های من و آب کنی!!!!
حرصم گرفت از حرفش
من فکر میکردم تموم شده اون ماجرا اما انگار کشش داشت
من با حرص:من به آرش خان گفتم به شما هم میگم
من دست به حرام خدا نمیزنم
هر غلطی دلتون میخواد انجام بدین
نزاشتم حرفی بزنن و برگشتم بالا