eitaa logo
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
210 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
1.2هزار ویدیو
30 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل ناشناس مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌✨️👆🏻 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل ناشناس رمان مأوا ☕️👆🏻 . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم برای پارت های امروز رمان مأوا...👇🏻
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
#رمان_مأوا #پارت_چهل_هشت (از زبان آرش) تلفنم برای چندمین بار زنگ خورد هیچ میلی برای جواب دادن ندا
(از زبان فرشته) با اومدنم توی اتاق زود صورتشو پاک کرد گریه کرده بود؟ نه! آرش البرز و گریه؟ اون بلد بود به گریه بندازه نه گریه کنه! نگاهمو ازش گرفتم و گفتم: من:ببخشید مزاحم شدم آرش خان با صدای گرفته:خواهش میکنم بفرمایید من:فکر کنم مامان جون کارتون داره آرش خان:اتفاقی افتاده؟ من:نه، فقط با اشاره گفتن که بیاین پیششون سرشو تکون داد آرش خان:باشه، الان میام خواستم از اتاق بیرون برم که صدام کرد آرش خان:فرشته! با حرص برگشتم سمتش و غریدم من:ببخشید؟ من و شما از کی اینقدر صمیمی شدیم که همو با اسم صدا میزنیم؟ چند ثانیه به صورتم خیره شد و گفت: آرش خان:ببخشید عذر میخوام سوالی داشتم من با اخم:میشنوم آرش خان:اگه یه روزی فهمیدی یه آدم واقعاً پشیمونه، می‌بخشیش؟ اخمم شدید تر شد اینروز ها دیگه داشت زیادی سوال می‌پرسید من:بستگی داره چه اشتباهی کرده باشه لبخند تلخی زد آرش خان:حق با توئه بدون اینکه حرف دیگه‌ای بزنم از اتاق بیرون اومدم نمی‌دونستم چرا اما این روزها آرش خان برام عجیب شده بود اما این دلیل نمیشد فراموش کنم که چه بلایی سر زندگیم آورده از یه طرف هم هر چقدر با بابا و مامان تماس میگرفتم جواب نمیدادن فرشید برادرم هم همینطور خیلی دلخور بودم از دستشون شاید من مُرده باشم نباید سراغمو بگیرن؟
(از زبان آرش) همین که وارد اتاق مامان جون شدم، لبخندی بهم زد و کنار خودش اشاره کرد که بشینم مثل همیشه آروم و مهربون نگاهم می‌کرد و این آروم بودنش من و هم آروم میکرد نمی‌دونم چرا، اما از بچگی فقط پیش اون آرامش داشتم کنارش نشستم و سرمو روی شونه‌اش گذاشتم خسته بودم؛دلم یه خواب راحت و بدون دغدغه میخواست از خودم، از گذشته‌ام و از آدمی که شده بودم خسته بودم مامان جون دستش رو روی سرم کشید و بعد با اشاره ازم پرسید چی شده؟ لبخند تلخی زدم چی میگفتم بهش؟ من:هیچی مامان جون! فقط یکم خسته‌ام نگاهش روی صورتم موند انگار همه چیزو می‌فهمید از نگاهم با اشاره بهم فهموند که مواظب خودم باشم بلند شدم و روبروش نشستم من:جانم کارم داشتین؟ با اشاره گفتن که میخواسته فقط من و ببینه لبخندی بهش زدم کاش می‌تونستم بهش بگم این چند وقت چه بلایی به سر قلبم اومده اینکه دختری که باید ازم متنفر باشه، داره راه خدا رو نشونم میده و من برای اولین بار از تغییر کردن نمی‌ترسیدم بلکه ازش استقبال میکردم
بعد از بیرون اومدن از اتاق مامان جون، مستقیم رفتم به اتاق کارم نگاهم به قرآن کوچیکی افتاد که چند روز پیش خریده بودم لبخندی روی لبم نشست اگه چند ماه پیش کسی بهم می‌گفت یه روزی برای خوندن قرآن ذوق می‌کنی، به عقلش شک می‌کردم تلفنم رو برداشتم و بعد از چند دقیقه مکث،کلی فکر کردن با خودم برای فرشته پیام دادم «اگه وقت داشتین، می‌تونم امشب یه سؤال ازتون بپرسم؟» چند دقیقه بعد جوابش اومد با هیجان بازش کردم «در مورد نماز؟» بی‌اختیار لبخند زدم «بله.» «باشه.» همین یک کلمه باعث شد لبخندم عمیق‌تر بشه نمی‌دونستم این دختر چطور تونسته بود کاری کنه که بعد از سی سال، دلم بخواد خدا رو بشناسم و شاید خودش هم خبر نداشت که خدا، اون رو وسیله نجات قلبی قرار داده که سال‌ها ازش دور بوده است با خیال راحت به صندلی تکیه دادم توی فکر هام غرق بودم که با صدای زنگ گوشی بدون اینکه نگاهش کنم جواب دادم من:بله؟ ...:چرا محموله رو رد نکردی؟ بچه ها کجا هستن آرش؟ با شنیدن صدای کیان خان پشت گوشی صدامو صاف کردم من:همون جایی که باید می‌بودند کنار خانوادشون کیان خان با حرص:میفهمی داری چی میگی؟ من:بله خوبم میفهمم دیگه ازت نمی‌ترسم کیان خان دیگه نمیتونی با تهدید خواهرم من و وادار به هرکاری بکنی کیان خان با لحن تهدید:که اینطور؟ نمیترسی؟ باشه بشین و ببین چه بلایی سرت میارم قبل اینکه من حرف بزنم قطع کرد عصبی مشتی به میز کوبیدم لعنت به من که قاطی این کثافت کاری ها شده بودم ادامه دارد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
"نمی‌دانم این دلتنگی از کِی شروع شد فقط می‌دانم هر سال،زودتر از تقویم به سراغم می‌آید" @bisaheldel
"چه کرده‌ای که با نامت، دلم آشفته‌تر شده‌ست؟ غروبِ این شبِ دلتنگ،از همیشه بیشتر شده‌ست" @bisaheldel
"گویند حسین، دستِ همه را می‌گیرد... ما مانده‌ایم؛ دستِ خالی را چه کنیم؟" @bisaheldel
"فکر می‌کنم خدا،بعضی دل‌ها را با یک «کم داشتن» آفریده است؛ کمِ حسین(ع)" @bisaheldel
"هر سال این روزها،احساس می‌کنم یک نفر مرا می‌شمارد؛ نه میان زائران، میان دلتنگان" @bisaheldel
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیچاره ام کرده کربلا مرهم درده کربلا آدم بهشت بره بازم میخواهد برگرده کربلا ...🥺