مَنِـــــــــ اُو
#رمان_مأوا #پارت_هشتاد_پنج (از زبان فرشته) آرش خان از اتاق خارج شده بود اما حرفهاش هنوز توی ذهنم
#رمان_مأوا
#پارت_هشتاد_شش
بعد کلی حرف زدن باهاش هم آروم شده بودم هم ذهنم پر از سؤال شده بود
بلند شدم و خواستم لباسامو عوض کنم که متوجه شدم هیچی برای پوشیدن ندارم
کلافه پوفی کشیدم
باید یه سر میرفتم بازار برای خرید
چادرم مرتب کردمو از اتاق زدم بیرون
میخواستم اول به آرش خان بگم بعد
صداش از توی حیاط میومد که چیزی رو به نگهبان ها میگفت
سرفه ای کردم که متوجه من شد
اشاره کرد همه پراکنده شدن
من:ببخشید مزاحم کارتون شدم
آرش خان:خواهش میکنم
جانم بفرمایید؟
من:من به یه سری وسیله نیاز دارم
از همه مهمتر لباس
میخواستم بگم من میرم بازار
آرش خان با اخم:توی این شرایط نمیتونم بزارم بری
هرچی نیاز داری بگو
بچه ها برات تهیه میکنند
عصبی شدم و یکم صدامو بردم بالا
من:نمیخوام که فرار کنم
منم نیاز دارم به بیرون رفتن
منم آدمم
آرش خان:میفهمم
اما الان شرایط مناسب نیس
کیان خان دنبال یه فرصته که گیرت بندازه
من با اخم:تا خدا رو دارم غم ندارم
من میرم همین
گفتم بهت بگم نه اینکه اجازه بخوام
خواست چیزی بگه که نزاشتم و برگشتم بالا تا حاضر بشم
بعد سر زدن به مامان جون و بهش خبر دادن زدم بیرون
اونم ابراز نگرانی میکرد
من تا خدا رو داشتم غم نداشتم
یه ماشین آماده کرده بودن
پوزخندی زدم و سوار شدم
من با اخم:بریم
ولی ماشین حرکت نکرد
سرمو بلند کردم عصبی بشم که با دیدن آرش خان پشت فرمان تعجب کردم
من:تو اینجا چیکار میکنی؟
آرش خان با اخم:خودم مراقبتم
پوزخندی زدم دوباره
من آرش البرز که همه ازش میترسیدن رو راننده خودم کرده بودم
حس خوبی داشتم
بعد دو ماه میتونستم برم بیرون و هوایی بخورم
بعد نیم ساعت گذشتن از کوچه پس کوچه ها رسیدیم پاساژ
پیاده شدم که تازه چشمم به ماشین پر از نگهبان مسلح افتاد که پشت سر ما بودن
اهمیتی ندادم و وارد پاساژ شدم
#رمان_مأوا
#پارت_هشتاد_هفت
بعد کلی گشتن بالاخره چند دست لباس و وسیله ضروری گرفتم
توی این همه مدت نگهبان های آرش خان چشمشون رو من بود
نگهبان ها وسیله هارو گذاشتن توی صندوق ماشین که چشمم به آرش خان افتاد
آرش خان:جای دیگه ای نمیری دیگه؟
من با لبخند رضایت:نه ممنون
سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم
دوباره از کوچه پس کوچه ها میرفتیم
سرم پایین بود که ماشین ترمز وحشتناکی کرد
با ترس به روبرو نگاه کردم که با دیدن ادم های مسلح جلوی ماشین هینی کشیدم
من با ترس:اینا کی هستن؟
آرش خان با اخم:هر اتفاقی افتاد و هر صدایی شنیدی لطفا پیاده نشو
من حلش میکنم
نگرانشده بودم
اگه آدم های کیان خان بودن چی؟
خدایا خودت مواظبم باش
آرش خان اول با خونسردی حرف زد باهاشون
صداشون و نمیشنیدم
دل و به دریا زدم و پیاده شدم
پیاده شدنم همانا و گرفته شدنم توسط یکی از پشت همانا؛ جیغ بلندی کشیدم
توجه همه به من جلب شد
آرش خان با داد غرید
آرش خان:ولش کن عوضی
اونی که من و گرفته بود غرید
....:کیان خان امروز به خواسته اش میرسه
از ترس و وحشت و توی یک حرکت به نقاط حساسش ضربه ای زدم و فرار کردم به سمت آرش خان
انگار اونو پناهگاه امن میدیدم برای خودم
صدای اسلحه ها بلند شد
کوچه خلوت بود و گیر افتاده بودیم
دیگه نزدیک آرش خان شده بودم که دادی کشید و بعد گرفتن دستم من و پشتش قایم کرد
اول نفهمیدم چی شد
اما با دیدن دست پر از خون آرش خان متوجه شدم که عوضی ها زدنش
شکمش خونریزی داشت اما بازم کم نمیآورد و تلاش داشت از من محافظت کنه
نگرانش شده بودم
من با نگرانی:زخمی شدی
باید بریم دکتر
آرش با درد:اول جون تو
یه چیزی توی دلم تکون خورد
این همون آرش خان بود؟
بخاطر من جلوی شریکش ایستاده بود!!!
#رمان_مأوا
#پارت_هشتاد_هشت
اینقدر دعا کرده بودم از ترس که نزدیک بود بیهوش بشم
بعد یک ساعت مجادله مجبور شدن فرار کنند
چشمم به فرار نوچه های کیان خان بود که با افتادن آرش خان روی زمین جیغ بلندی کشیدم
همه آدم هاش به طرفش دویدن
من با ترس و گریه:باید ببریمش بیمارستان
خیلی خون از دست داده
بین بیهوشی و بیداری آروم غرید
آرش خان:میریم خونه
دیگه نمیخوام ریسک بشه
هرچی اصرار میکردم مخالف میکردن
فکر نمیکردم یه روزی برای کسی که زندگیم رو نابود کرده بود اینطوری نگران بشم و گریه کنم
سعی میکرد هوشیار بمونه و حواسش به من بود
برای اولین بار ستایشش کردم
راه نیم ساعت رو توی ۱۰ دقیقه رسیدیم
نگهبان ها بردنش داخل
خوشبختانه دکتر و پرستار منتظرمون بودن
مامان جون و بابابزرگ با نگرانی و ترس نگاهش میکردن
خجالت میکشیدم تو روشون نگاه کنم
اگه لجبازی نمیکردم الان توی این وضعیت نبود
با ترس گوشه ای نشستم
..................
با صدای دکتر با گریه نگاهش کردم
عذاب وجدان داشت نابودم میکرد
اگه میمرد چی؟
من چه جوابی پیش خدا میدادم؟
دکتر:نگران نباشید الان حالش خوبه
امشب احتمالا تب میکنه
حواستون بهش باشه
بابابزرگ با نگرانی سری تکون داد
بالای سرش ایستادم
همه برگشته بودن سر کار خودشون
من و مامان جون و بابابزرگ توی اتاق آرش خان بودیم
من با گریه و پشیمانی:من خیلی معذرت میخوام
اگه من مجبورش نمیکردم الان حالش خوب بود
بابابزرگ با مهربانی:تو هیچ تقصیری نداری دختر گلم
اون عوضی دیگه شورشو درآورده
بعد حرفش از اتاق زد بیرون
نگران به مامان جون نگاه کردم که لبخند مهربانی زد
مامان جون:آرش قوی تر از این حرف هاست
اون خوب میشه نترس
اونم از اتاق رفت بیرون
میخواستم تا فردا بالای سرش بشینم و مراقبش باشم
این کمترین تلافی بود برام
قرآن برداشتم و شروع کردم به خوندن بالای سرش
غرق خوندن بودم که با شنیدن صدای آرش خان با خوشحالی نگاهش کردم
فکر کردم بهوش اومده اما انگار داشت هذیان میگفت
با تعجب گوشامو تیز کردم
آرش خان:نههه نه
مامان؛بابا
من و تنها نزارید
بابا؛مامان
انگار داشت خواب مامان باباشو میدید
دلم براش سوخت
آرش خان با گریه:چرا؟
چرا من و قاطی این کثافت کاری کردین؟
بابا کجایی؟
دیگه نتونستم دوام بیارم و زدم بیرون
یه حسی بهم میگفت آرش خان یه کودکی دردناکی رو پشت سرش گذاشته
باید امشب یه سر به اتاق میزدم دوباره؛
خداروشکر امروز بدون اینکه متوجه بشن از کلید اتاق ته راهرو یدونه برای خودم گرفته بودم
و راحت میتونستم رفت و امد کنم بدون اینکه کسی بفهمه
ادامه دارد....
"گر بنا هست کسی واسطه ما بشود
ضامنم شاه خراسان بشود خوب تر است..."
@bisaheldel
"کاش یه روزی شاهد
پیام آیت الله سید مجتبی خامنه ای
به مناسبت ساخت حرم امام حسن توسط
شیعه های ایرانی تو خاک عربستان باشیم!😎"
@bisaheldel
"بعد از شهادت رسول الله زیاد بگید
دردت نشد معلوم علی
مظلوم علی
مظلوم علی...💔"
@bisaheldel
"راستی نیست تو را شمع و چراغ و حرمی
نکند سائلی آمد و حرم بخشیدی..."
@bisaheldel
"خلقت چه لایق است که صاحب عزا شود
عالم عزا گرفته و صاحب عزا خداست...🩶"
@bisaheldel
12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رحلت پیامبر یا شهادت پیامبر؟!
اللهم العن اول ظالم ثم الثانی و...
مداحی آنلاینمداحی آنلاین - نماهنگ دوشنبه های امام حسنی - امیر برومند.mp3
زمان:
حجم:
4M
جان حسین جانانه حسن
دین حسین ایمانه حسن
تا ابد هرچه کریم است به قربان حسن
#مداحی