eitaa logo
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
207 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
1هزار ویدیو
30 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل ناشناس مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌✨️👆🏻 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل ناشناس رمان مأوا ☕️👆🏻 . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
#رمان_مأوا #پارت_صد در باز شد برای چند ثانیه فقط به کف زمین نگاه کردم صاحب قدم‌ها وارد اتاق شد اما
چند دقیقه همون‌جا ایستاده بودم و به عکس خیره شده بودم دلم نمی‌خواست به چیزی دست بزنم؛ انگار هر وسیله‌ای که توی اون اتاق بود، تکه‌ای از گذشته‌ای رو با خودش حمل می‌کرد که سال‌ها از آرش پنهان شده بود آروم عکس رو برداشتم و پشتش رو نگاه کردم دوباره همون جمله هنوز جلوی چشمم بود: «آخرین روزی که همه کنار هم بودند...» اما این بار چیزی توجهم رو جلب کرد پایین جمله، یک تاریخ نوشته شده بود تاریخی که انگار یادآور روز مهمی بود پس این عکس و این اتفاق توی اون تاریخ افتاده بود؟ یعنی اون روز، آرش دیگه یه بچه کوچیک بود و آیسان هم کنارش بود با خودم زمزمه کردم: من:پس آرش اون روز اونجا بوده... چشمم به عکس افتاد آرش کوچولویی که کنار پدر و مادرش ایستاده بود، هیچ شباهتی به مردی نداشت که امروز پشت اون همه دیوار و سکوت پنهان شده بود عکس رو آروم سر جاش گذاشتم نگاهم رو توی اتاق چرخوندم روی دیوار، قاب کوچیکی بود که تا اون لحظه متوجهش نشده بودم جلو رفتم داخل قاب، تصویر یک ماشین قدیمی بود قلبم فرو ریخت همون ماشینی که توی یکی از عکس‌های خانوادگی دیده بودم زیر عکس فقط یک جمله نوشته شده بود: «هیچ‌کس نباید بدونه.» نفسم رو حبس کردم یعنی چی؟ چرا باید عکس اون ماشین اینجا باشه؟ همون لحظه صدای قدم‌هایی از پشت در شنیدم سریع عقب رفتم در باز شد این بار کسی که وارد شد، باعث شد خشکم بزنه مامان‌جون بود چند لحظه فقط به هم نگاه کردیم چشم‌های مامان‌جون روی عکس افتاد و بعد روی صورتم ثابت موند آروم جلو اومد من:مامان‌جون من... اشک توی چشم‌هاش جمع شد من:من نمی‌خوام به آرش خان آسیبی بزنم دستش رو روی قلبش گذاشت من:فقط می‌خوام بدونم چرا همه از یه گذشته‌ای حرف می‌زنید که اون هیچ چیزی ازش یادش نیست؟ مامان‌جون لب‌هاش رو به هم فشار داد اشکی از گوشه چشمش پایین اومد انگار حرف زدن براش سخت بود من:اون روز چی شده بود؟ چند لحظه سکوت کرد بعد آروم سرش رو تکون داد مامان‌جون:هنوز نه دخترم... من:ولی من باید بدونم! دستم رو گرفت مامان‌جون:نه هنوز زوده ... مکث کرد مامان‌جون:برای آرش هنوز زوده... ساکت شدم مامان‌جون دستم رو فشرد مامان‌جون:اگه چیزی رو زودتر از زمانش بفهمی، ممکنه ناخواسته باعث بشی اون هم بفهمه من:اما چرا باید حقیقت اینقدر سخت باشه؟ مامان‌جون جوابم رو نداد فقط نگاهم کرد نگاهی که بیشتر از هزار کلمه حرف داشت بعد آروم به سمت در رفت قبل از اینکه خارج بشه، برگشت و گفت: مامان‌جون:گاهی خدا بعضی حقیقت‌ها رو پنهان نمی‌کنه که آدم رو بی‌خبر بذاره... مکث کرد و با بغض ادامه داد: مامان‌جون:پنهانشون می‌کنه تا وقتی که دل آدم توان تحملش رو پیدا کنه در بسته شد من موندم و هزار سؤال بی‌جواب اما حالا یک چیز رو مطمئن بودم... آرش فقط گذشته‌اش رو فراموش نکرده بود؛ همه تلاش می‌کردن مطمئن بشن اون گذشته دوباره به یادش نیاد
بعد از رفتن مامان‌جون، چند دقیقه همون‌جا ایستادم حرف‌هاش از ذهنم بیرون نمی‌رفت «تا وقتی دل آدم توان تحملش رو پیدا کنه...» یعنی آرش خان چه چیزی رو تحمل نمی‌کرد؟ آروم به عکس خانوادگی نگاه کردم آرش کوچولو کنار پدر و مادرش ایستاده بود و آیسان هم کنارش بود همه لبخند می‌زدن... اما پشت اون لبخندها چه چیزی پنهان شده بود؟ عکس رو سر جاش گذاشتم و تصمیم گرفتم از اتاق بیرون برم قبل از رفتن، چشمم به دفتر خالی روی میز افتاد دفتر اصلی رو بابابزرگ برده بود، اما یک تکه کاغذ زیر میز افتاده بود خم شدم و برداشتمش فقط چند خط روش نوشته شده بود: «بعد از آن روز، آرش دیگر مثل قبل نبود...» خط بعدی با عجله پاره شده بود «برای اینکه فراموش کند، مجبور شدیم...» همین بقیه جمله وجود نداشت دستم لرزید فراموش کند؟ پس واقعاً چیزی باعث شده بود آرش بخشی از گذشته‌اش رو فراموش کنه؟ کاغذ رو دوباره سر جاش گذاشتم نمی‌خواستم چیزی بردارم که بعدها باعث دردسر بشه همین که خواستم از اتاق خارج بشم، صدای آرش از انتهای راهرو اومد: آرش:فرشته خانم؟ قلبم ریخت خدای من دید من از اتاق خارج شدم؟ سریع در رو بستم و از اتاق بیرون اومدم آرش چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاده بود نگاهش روی من بود آرش:اینجا چی کار می‌کنی؟ برای چند لحظه نتونستم جواب بدم بعد لبخند کوچیکی زدم من:دنبال شما می‌گشتم چشم‌هاش ریز شد مشکوک نگاهم کرد آرش:من؟ من:مامان‌جون گفتن داروهاتون رو بیارم نگاهش روی دست خالیم افتاد بعد دوباره به صورتم نگاه کرد آرش:عجیبه... من:چی؟ آرش:هر وقت من دنبال تو می‌گردم، یه جایی پیدات می‌کنم که انگار نباید اونجا باشی قلبم تندتر زد اما خودمو نباختم من:شاید چون شما زیادی کنجکاوید لبخند کمرنگی زد آرش:شاید... چند لحظه سکوت کرد بعد آروم گفت: آرش:فرشته خانم... من:بله؟ آرش:اگه یه روزی بفهمی آدم‌هایی که بهشون اعتماد کردی، یه حقیقت مهم رو ازت پنهون کردن... چی کار می‌کنی؟ نگاهش کردم این سؤال فقط یک سؤال ساده نبود انگار داشت غیرمستقیم درباره خودش حرف می‌زد آروم گفتم: من:اول سعی می‌کنم بفهمم چرا پنهانش کردن. آرش:و اگه دلیلش رو دوست نداشتی؟ من:بازم حقیقت رو می‌خوام چند ثانیه نگاهم کرد بعد لبخند تلخی زد آرش:منم همینو می‌خوام... و از کنارم رد شد اما قبل از اینکه دور بشه، آروم گفت: آرش:فقط نمی‌دونم چرا همه فکر می‌کنن من هنوز برای فهمیدنش آماده نیستم خشکم زد پس آرش هم شک کرده بود و حالا... دیگه فقط فرشته دنبال حقیقت نبود
(از زبان آرش) بعد از حرف‌هایی که به فرشته زده بودم، مستقیم رفتم سمت اتاقم حس میکردم داره از من چیزایی رو مخفی میکنه حس میکردم از اتاق ممنوعه اومد بیرون نمی‌دونستم چرا اون سؤال رو ازش پرسیدم شاید چون برای اولین بار احساس می‌کردم کسی هست که اگر حقیقتی وجود داشته باشه، حاضر نیست برای همیشه از من پنهانش کنه در اتاق رو بستم و روی صندلی نشستم چشمم به قرآن روی میز افتاد دست کشیدم روی جلدش چند روز قبل حتی فکر نمی‌کردم یه روز بشینم و دنبال معنی آیه‌های قرآن بگردم اما حالا... انگار هرچی بیشتر می‌خوندم، بیشتر دلم می‌خواست آدم بهتری باشم همون موقع صدای در اومد آیسان بود آیسان:داداش؟ من:بیا وارد شد و در رو بست چند لحظه نگاهم کرد آیسان:حالت بهتره؟ من:آره روی صندلی روبه‌روم نشست من:آیسان... نگاهم کرد من:یه سؤال دارم آیسان:چی؟ من:تو از گذشته من چیزی می‌دونی که من نمی‌دونم؟ صورتش برای لحظه‌ای تغییر کرد اما خیلی زود خودش رو جمع کرد آیسان:باز شروع کردی؟ من:جوابم رو بده آیسان:نه من:پس چرا هر بار اسم اون روز میاد، همه ساکت میشن؟ چشم‌هاش رو پایین انداخت من:من یه سری خواب می‌بینم آیسان چیزی نگفت من:ماشین.. مکث کردم من:صدای مامان... صدای بابا... آتیش... آیسان ناگهان از جا بلند شد آیسان:بس کن آرش! با تعجب نگاهش کردم من:چرا؟ آیسان:چون بعضی چیزا رو نباید دنبال کنی من:چرا نباید؟ آیسان:چون ممکنه چیزی که پیدا می‌کنی، چیزی نباشه که می‌خوای بدونی چند لحظه بهش خیره شدم من:تو می‌دونی. آیسان:نه. من:دروغ نگو چشم‌هاش پر از اشک شد آیسان:من فقط می‌خوام برادرم دوباره آروم باشه من:من الان آروم نیستم! صدام بالا رفت من:سال‌هاست یه چیزی توی سرمه که نمی‌فهمم چیه! همه جواب یه سؤال رو می‌دونن جز خود من! آیسان چیزی نگفت فقط اشک‌هاش رو پاک کرد آیسان:فعلاً به فرشته اعتماد کن همین.... متعجب شدم. من:فرشته؟ سرش رو پایین انداخت آیسان:اون تنها کسیه که این روزها باعث شده تو بخوای گذشته‌ات رو بفهمی بدون اینکه ازش فرار کنی چند لحظه سکوت کردم من:تو از فرشته بدت میاد؟ آیسان:من... مکث کرد آیسان:من از چیزی می‌ترسم که ممکنه با اومدن اون دوباره زنده بشه. قبل از اینکه سؤال دیگه‌ای بپرسم، از اتاق خارج شد در بسته شد به نقطه‌ای که آیسان ایستاده بود خیره شدم «دوباره زنده بشه...» یعنی چه چیزی؟ سرم رو بین دست‌هام گرفتم خدایا... من از گذشته‌ام چی نمی‌دونم؟ همون لحظه چشمم به قرآن افتاد آروم زیر لب گفتم: من:خودت کمکم کن حقیقت رو وقتی باید... بفهمم اما ته قلبم می‌دونستم... دیگه نمی‌تونستم مثل قبل بی‌خیال گذشته‌ام بشم
هنوز چند دقیقه از رفتن آیسان نگذشته بود که صدای یکی از نگهبان‌ها از حیاط بلند شد نگهبان:آرش خان! از جام بلند شدم و سریع از اتاق بیرون رفتم صدای همهمه از پایین می‌اومد وقتی به حیاط رسیدم، چند ماشین جلوی در عمارت ایستاده بودن اخم کردم یکی از نگهبان‌ها جلو اومد نگهبان:کیان خان اومده همین اسم کافی بود تا تمام خشم دنیا بیاد توی وجودم آروم قدم برداشتم و جلوی در ایستادم چند ثانیه بعد، کیان از ماشین پیاده شد مثل همیشه با همون لبخند سردش کیان خان:آرش خان میبینم که هنوز زنده ای!!! من:این بار برای چی اومدی؟ کیان:برای اینکه ببینم هنوزم فکر می‌کنی می‌تونی جلوی من وایسی؟ من:اگه لازم باشه، آره لبخندش محو شد کیان:بعد از اون اتفاق هنوز نفهمیدی با کی طرفی؟ دستم ناخودآگاه روی جای زخم شونه‌ام رفت من:اتفاقی که افتاد، باعث نشد بترسم بلکه تصمیمم قطعی شد که از این لجن زار بکشم بیرون کیان چند قدم جلو اومد کیان:پس هنوز هم اون دختر برات مهمه؟ اخم کردم من:پای فرشته رو وسط نکش کیان:چرا؟ مگه دروغ میگم؟ من:هرچی بین من و تو هست، به اون ربطی نداره کیان:اتفاقاً از وقتی اون وارد زندگی تو شده، همه‌چیز به اون ربط پیدا کرده جلو رفتم من:حرف آخرت رو بزن و برو کیان:اومدم بهت یه فرصت آخر بدم من:لازم ندارم کیان:کار رو رها کن. آدم‌هات رو جمع کن کاری باهات ندارم و اون دختر رو تحویل من بده و همه‌چیز تموم میشه با عصبانیت خندیدم من:فکر کردی بعد از همه اتفاقاتی که افتاده، هنوز می‌تونی برای من تصمیم بگیری؟ کیان:پس انتخابت رو کردی من:خیلی وقته کیان با عصبانیت یقه‌ام رو گرفت نگهبان‌ها جلو اومدن من دستش رو کنار زدم من:دست کثیفت رو بکش! کیان:داری اشتباه بزرگی می‌کنی من:این اولین باری نیست که یکی این جمله رو بهم میگه چند لحظه به هم خیره شدیم کیان عقب رفت کیان:باشه آرش... لبخند سردی زد کیان:ولی یادت باشه، من وقتی چیزی رو بخوام، تا آخر دنبالش میرم من:این بار چیزی گیرت نمیاد کیان برگشت سمت ماشین اما قبل از سوار شدن، مکث کرد کیان:یه روز خودت میای سراغم و ازم جواب می‌خوای اخم کردم من:برای چی؟ کیان فقط لبخند زد کیان:وقتی فهمیدی خانواده‌ات واقعاً چه گذشته‌ای داشتن... خشکم زد خانواده‌ام؟ قبل از اینکه چیزی بپرسم، سوار ماشین شد ماشین‌ها از عمارت دور شدن چند ثانیه همون‌جا ایستادم حرف آخرش مدام توی سرم تکرار می‌شد «وقتی فهمیدی خانواده‌ات واقعاً چه گذشته‌ای داشتن...» برای اولین بار... از ته دلم احساس کردم کیان چیزی درباره گذشته من می‌دونه چیزی که حتی خودم نمی‌دونستم و این بار... باید می‌فهمیدم چرا..... چیه دارن از من پنهون میکنن؟؟؟ ادامه دارد....
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
"چه کرده‌ای با دل ما، حسین... که هرچه از تو دورتر می‌شویم،دلمان بیشتر هوایت را می‌کند" @bisaheldel
"بعضی‌ها بهشت را آرزوی آخرشان می‌دانند؛ من می‌خواهم در بهشت هم باز دلم برای حسین تنگ شود... 🖤" @bisaheldel
"آقای من اگر یک روز پرسیدند تمام دارایی‌ات چیست؟ می‌گویم: یک دلِ کوچک که اسم حسین در آن جا نمی‌شود..." @bisaheldel
"بعضی‌ها را باید دید تا دوستشان داشت؛ اما تو را ندیده، دل سپردیم... عجیب نیست اگر اسمش را عشق بگذاریم؟ 🖤" @bisaheldel
"آقا جان، من از تو نه کربلا می‌خواهم، نه حاجت... گاهی فقط دلم می‌خواهد یک گوشه از زندگی‌ام شبیه تو باشد؛ آن‌قدر پاک، که وقتی از دنیا رفتم، دلم پیش خودم شرمنده نباشد" @bisaheldel