eitaa logo
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
210 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
1.2هزار ویدیو
30 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل ناشناس مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌✨️👆🏻 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل ناشناس رمان مأوا ☕️👆🏻 . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
هنوز چند دقیقه از رفتن آیسان نگذشته بود که صدای یکی از نگهبان‌ها از حیاط بلند شد نگهبان:آرش خان! از جام بلند شدم و سریع از اتاق بیرون رفتم صدای همهمه از پایین می‌اومد وقتی به حیاط رسیدم، چند ماشین جلوی در عمارت ایستاده بودن اخم کردم یکی از نگهبان‌ها جلو اومد نگهبان:کیان خان اومده همین اسم کافی بود تا تمام خشم دنیا بیاد توی وجودم آروم قدم برداشتم و جلوی در ایستادم چند ثانیه بعد، کیان از ماشین پیاده شد مثل همیشه با همون لبخند سردش کیان خان:آرش خان میبینم که هنوز زنده ای!!! من:این بار برای چی اومدی؟ کیان:برای اینکه ببینم هنوزم فکر می‌کنی می‌تونی جلوی من وایسی؟ من:اگه لازم باشه، آره لبخندش محو شد کیان:بعد از اون اتفاق هنوز نفهمیدی با کی طرفی؟ دستم ناخودآگاه روی جای زخم شونه‌ام رفت من:اتفاقی که افتاد، باعث نشد بترسم بلکه تصمیمم قطعی شد که از این لجن زار بکشم بیرون کیان چند قدم جلو اومد کیان:پس هنوز هم اون دختر برات مهمه؟ اخم کردم من:پای فرشته رو وسط نکش کیان:چرا؟ مگه دروغ میگم؟ من:هرچی بین من و تو هست، به اون ربطی نداره کیان:اتفاقاً از وقتی اون وارد زندگی تو شده، همه‌چیز به اون ربط پیدا کرده جلو رفتم من:حرف آخرت رو بزن و برو کیان:اومدم بهت یه فرصت آخر بدم من:لازم ندارم کیان:کار رو رها کن. آدم‌هات رو جمع کن کاری باهات ندارم و اون دختر رو تحویل من بده و همه‌چیز تموم میشه با عصبانیت خندیدم من:فکر کردی بعد از همه اتفاقاتی که افتاده، هنوز می‌تونی برای من تصمیم بگیری؟ کیان:پس انتخابت رو کردی من:خیلی وقته کیان با عصبانیت یقه‌ام رو گرفت نگهبان‌ها جلو اومدن من دستش رو کنار زدم من:دست کثیفت رو بکش! کیان:داری اشتباه بزرگی می‌کنی من:این اولین باری نیست که یکی این جمله رو بهم میگه چند لحظه به هم خیره شدیم کیان عقب رفت کیان:باشه آرش... لبخند سردی زد کیان:ولی یادت باشه، من وقتی چیزی رو بخوام، تا آخر دنبالش میرم من:این بار چیزی گیرت نمیاد کیان برگشت سمت ماشین اما قبل از سوار شدن، مکث کرد کیان:یه روز خودت میای سراغم و ازم جواب می‌خوای اخم کردم من:برای چی؟ کیان فقط لبخند زد کیان:وقتی فهمیدی خانواده‌ات واقعاً چه گذشته‌ای داشتن... خشکم زد خانواده‌ام؟ قبل از اینکه چیزی بپرسم، سوار ماشین شد ماشین‌ها از عمارت دور شدن چند ثانیه همون‌جا ایستادم حرف آخرش مدام توی سرم تکرار می‌شد «وقتی فهمیدی خانواده‌ات واقعاً چه گذشته‌ای داشتن...» برای اولین بار... از ته دلم احساس کردم کیان چیزی درباره گذشته من می‌دونه چیزی که حتی خودم نمی‌دونستم و این بار... باید می‌فهمیدم چرا..... چیه دارن از من پنهون میکنن؟؟؟ ادامه دارد....
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
"چه کرده‌ای با دل ما، حسین... که هرچه از تو دورتر می‌شویم،دلمان بیشتر هوایت را می‌کند" @bisaheldel
"بعضی‌ها بهشت را آرزوی آخرشان می‌دانند؛ من می‌خواهم در بهشت هم باز دلم برای حسین تنگ شود... 🖤" @bisaheldel
"آقای من اگر یک روز پرسیدند تمام دارایی‌ات چیست؟ می‌گویم: یک دلِ کوچک که اسم حسین در آن جا نمی‌شود..." @bisaheldel
"بعضی‌ها را باید دید تا دوستشان داشت؛ اما تو را ندیده، دل سپردیم... عجیب نیست اگر اسمش را عشق بگذاریم؟ 🖤" @bisaheldel
"آقا جان، من از تو نه کربلا می‌خواهم، نه حاجت... گاهی فقط دلم می‌خواهد یک گوشه از زندگی‌ام شبیه تو باشد؛ آن‌قدر پاک، که وقتی از دنیا رفتم، دلم پیش خودم شرمنده نباشد" @bisaheldel
به قربان حسن | رمضانی - @Navaye_mazhabi.mp3
زمان: حجم: 2.5M
🔸 جدید "به قربان حسن" عشق را راهی به جز اصرار نیست هر کسی که میثم تمار نیست با حسن تا خود معراج برو با کریمان کارها دشوار نیست
"حسین جان، تو را آن‌قدر دوست دارم که اگر یک روز تمام دنیا از من بپرسد «چرا؟» جوابی ندارم... بعضی دل‌بستگی‌ها دلیل ندارند؛ فقط صاحب دارند" @bisaheldel
"ماراهنری‌نیست‌به‌جُزنوکریِ‌تو تابوده‌چنین‌بوده‌وتاهست‌چنین‌است . . ️🪽🥲🌱️ " @bisaheldel