16.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی عکس قدیمی از رفیقت رو نشون میدن
فقط واکنش استاد حسنین اینجا عالی بود😂😂
#محفل
#برادرانه
@bisaheldel
منبع روی ویدیو
12.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
استاد شاکرنژاد به آقای قاسمیان میگه بچه رو بده حسنین بو کنه😂
#محفل
#برادرانه
@bisaheldel
منبع روی ویدیو
18.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاید یکی از بهترین سکانس های #محفل۱ اهدای لباس آتش نشانی به استاد شاکرنژاد بود
اونجا که استاد حسنین میگه ایشون در اولین آتش میسوزه😂
#محفل
#برادرانه
@bisaheldel
منبع روی ویدیو
کنکوری ها بیاین بگین ببینم چطور دادین؟
کی بود ناشناس گفته بود کنکور میدم دعا کنید؟
خوب بود؟منتظر پیام هاتون هستم هااااااا
https://abzarek.ir/service-p/msg/4678393
مَنِـــــــــ اُو
#رمان_مأوا #پارت_صد_ده (از زبان آرش) از صبح یک لحظه هم نتونسته بودم از فکر دیشب بیرون بیام خوابم
#رمان_مأوا
#پارت_صد_یازده
اون شب هرچی سعی کردم بخوابم،نشد
حرفهای بابابزرگ مثل یه تیکه سنگ افتاده بود وسط ذهنم
«اون اتفاق هنوز برای آرش تموم نشده...»
چشمهام رو بستم
تصمیم گرفته بودم دیگه به گذشته فکر نکنم
اما انگار گذشته تصمیم دیگهای برای من داشت...
نیمههای شب بود که با صدای نفسهای خودم از خواب پریدم
دیگه خسته شده بودم از این وضعیت
اتاق تاریک بود
چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجام
دستم رو روی پیشونیم گذاشتم
عرق کرده بودم
نمیدونستم چرا قلبم اینقدر تند میزد
آروم از تخت پایین اومدم و سمت پنجره رفتم
همون لحظه...
تصویر کوتاهی از ذهنم رد شد دوباره
یه ماشین...
صندلی عقب...
دست کوچیک آیسان توی دستم...
چشمهام رو محکم بستم
من:نه نه دوباره نه خداااا...
تصویر دوباره برگشت
این بار واضحتر
منِ بچه، کنار آیسان نشسته بودم
آیسان گریه میکرد
من با صدای بچگانهای میگفتم:
آرشِ کوچیک:گریه نکن... بابا میاد...
صدای مادرم از صندلی جلو میاومد
مادر:آرش... مواظب خواهرت باش
چشمهام باز شد
نفس عمیقی کشیدم
انگار چیزی جلوی گلومو گرفته بود و نمیذاشت نفس بکشم
دستم رو به شیشه تکیه دادم
من:مامان...
چرا اینو گفتی؟
چند ثانیه بعد، تصویر دیگری آمد
پدرم پشت فرمان نبود
کنار ماشین ایستاده بود
مردی روبهروش ایستاده بود
چهرهاش هنوز واضح نبود
فقط صداش را میشنیدم
...:تو فکر کردی میتونی بعد از این همه سال کنار بکشی؟
پدرم با عصبانیت گفت:
پدر:من برای خانوادهام هر کاری کردم... ولی دیگه تمومه
...:هیچچیز تموم نشده
پدرم به سمت ماشین برگشت
نگاهش به من و آیسان افتاد
و برای لحظهای...
چهرهاش پر از ترس شد
نه برای خودش
برای ما....
منِ کودک دست آیسان رو محکمتر گرفتم
بعد...
یک صدای بلند
نور
آتش
صدای جیغ آیسان
من:آیساااااااااان!!!
چشمهام رو باز کردم و با وحشت چند قدم عقب رفتم
سرم دوباره شروع به درد گرفتن کرد
اما این بار...
درد مثل دفعات قبل نبود
انگار چیزی پشت یه دیوار ضخیم توی ذهنم داشت خودش رو به بیرون میکشید
از درد سرم میخواستم داد بکشم و سرمو بکوبم توی دیوار
دستم رو روی سرم گذاشتم
من:نه... نه...
تصویرها پشت سر هم میاومدن بدون اینکه من کنترلی بهشون داشته باشم
ماشین...
آتش...
دست مادرم...
دست آیسان...
و صدای پدرم:
«بچههام رو کاری نداشته باش...»
بعد همهچیز تاریک شد
روی زانو افتادم
چند لحظه فقط به سختی نفس میکشیدم
اما وسط اون همه تصویر...
یک چیز بیشتر از همه ذهنم رو درگیر کرده بود
پدرم قبل از اون اتفاق...
اسم یک نفر رو صدا زده بود
اسمش رو کامل نشنیده بودم
فقط...
«...کیا...»شنیده بودم
چشمهام گرد شد
آروم زمزمه کردم:
من:کیا؟
قلبم فرو ریخت
نه...
این امکان نداشت
اگه کیا همون کیان خان بود که سالها بود توی زندگی من حضور داشت
اما اگر این اسم واقعاً متعلق به او بود...
پس تمام این سالها...
من کنار کسی ایستاده بودم که شاید بخشی از بدترین خاطره زندگیام را میدونست
سرم رو بالا آوردم
برای اولین بار از گذشته نترسیدم
از چیزی که ممکن بود بفهمم ترسیدم
و درست همان لحظه...
صدای آرام قرآن از راهرو به گوشم رسید
فرشته بودکه داشت قران گوش میداد
چند ثانیه چشمهام رو بستم
آرامتر شده بودم
اما یک تصمیم گرفتم
فردا...
اولین کاری که میکنم، میرم سراغ فرشته
این بار نه برای یاد گرفتن قرآن
برای اینکه ازش بپرسم...
چقدر از گذشته من رو میدونه؟
#رمان_مأوا
#پارت_صد_دوازده
تا صبح همینجوری کنار پنجره نشسته بودم و از سر درد داشتم میمردم
نگاهی به ساعت انداختم
۹ صبح رو نشون میداد
بلند شدم و بعد شستن دست و صورتم و تعویض لباسهام زدم بیرون
نگاهم به اتاق ته راهرو افتاد
دلم میخواست دوباره برم تو اتاق و هرچی اونجا هست رو یکی یکی ببینم و بگردم
میخواستم برم به اونطرف که با صدای فرشته ایستادم
فرشته:سلام صبح بخیر
برگشتم و نگاهش کردم
لبخند زیبایی به لب داشت و آروم بود
یه لحظه بهش حسودی کردم
من با بیحوصلگی:سلام..صبح شما هم بخیر
فرشته با نگرانی:خوبین؟
انگار اصلا نخوابیدید؟
من:نه نخوابیدم
چون خاطرات گذشته ام اجازه ندادند
خواستم ازش بپرسم که چی دیده توی اتاق و چی میدونه که با صدای آیسان توجهم بهش جلب شد
انگار گریه کرده بود
آیسان:داداش
من با نگرانی:جان داداش؟
خوبی؟
چرا گریه کردی؟
آیسان با بغض:کیان خان از طرف کیوان برگه طلاق فرستاده واسه من
از خشم دستامو مشت کردم
خواهرم خط قرمز من بود
چطور جرات کرده بود؟
من با حرص:به چه جراتی
با حرص از خونه زدم بیرون
آیسان و فرشته با نگرانی پشت سرم راه افتادن
امروز دیگه اتمام حجت میکردم با اون مرتیکه
داشتم آدما رو جمع میکردم برم سراغش که در عمارت به صدا دراومد
با فکر اینکه کیان خان اومده؛فرشته و آیسان رو فرستادم داخل اما با اصرار نرفتن
اسلحه مو درآوردم و مسلح کردم
اما با دیدن کیوان با سر و صورت خونی و لباس های پاره به سمتش رفتم
آیسان با دیدنش جیغ بلندی کشید و به طرفش دوید
من:کیوان چت شده؟
کیوان با درد:دیگه شورشو درآورده
من زنم رو طلاق نمیدم
اونم با حرف کیان خان
بعد دیگه از هوش رفت
دکتر خبر کردیم
آیسان یه بند گریه میکرد
دیگه دوام نیاوردم و صدامو بلند کردم
من با داد:بسه دیگه
قوی باش
نگاه متعجب و نگران فرشته روی من افتاد
حال خودم اصلا خوب نبود
قلبم درد میکرد و سرم داشت میترکید