eitaa logo
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
209 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
1.1هزار ویدیو
30 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل ناشناس مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌✨️👆🏻 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل ناشناس رمان مأوا ☕️👆🏻 . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم برای پارت های امروز رمان مأوا...👇🏻
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
#رمان_مأوا #پارت_صد_شانزده خواست بلند بشه که با صورت اومد زمین جیغی کشیدم و خواستم کمکش کنم که با گ
دکتر بالا سرش بود و من داشتم از نگرانی میمردم آیسان یه بند گریه میکرد فقط به طرفش رفتم و دستمو روی شونه اش گذاشتم من:آیسان خوب میشه نگران نباش با حرص دستمو پس زد آیسان:به من دست نزن تو باعث این حالِ برادر منی میفهمی!!!! ترجیح دادم سکوت کنم تقصیر حال بدی برادرش خودش بود و من و مقصر میدونست با صدای دکتر با عجله نگاهش کردم دکتر:یه فشار عصبی بوده و رد شده باید تا فردا استراحت کنه خیلی ضعیف شده من:خیلی ممنون دکتر نگهبان دکتر و برد بیرون آیسان کنارش نشست و دستشو گرفتم آیسان:داداش؛غلط کردم باهات بد حرف زدم تروخدا چشماتو زود باز کن در باز شد و مامان جون و بابابزرگ با عجله اومدن تو به طرف مامان جون رفتم و دستشو گرفتم و آروم گفتم من:حالش خوبه نگران نباشید چشماشو باز و بسته کرد بابابزرگ عصبی غرید:اینجا چخبره آیسان؟ آرش چرا تو این حالِ؟ آیسان با خشم من و نشون داد:همش تقصیر این دختر کوفتیِ اگه نمی‌رفت تو اون اتاق ته راهرو؛الان این نبود وضعیت با شنیدن حرف آیسان، سرم رو پایین انداختم نمی‌خواستم دوباره بحث بالا بگیره، مخصوصاً وقتی آرش خان هنوز روی تخت بیهوش بود بابابزرگ با اخم به آیسان نگاه کرد بابابزرگ: منظورت چیه؟ مگه فرشته چی کار کرده؟ آیسان با گریه: خودش می‌دونه! چند بار بهش گفتم نزدیک اون اتاق نشه، ولی گوش نکرد رفت اونجا و گذشته‌ای رو که سال‌ها از آرش پنهون کرده بودیم، زیر و رو کرد بابابزرگ با تعجب نگاهم کرد بابابزرگ: فرشته؟ لب باز کردم، اما قبل از اینکه چیزی بگم، مامان‌جون جلو اومد مامان‌جون: تقصیر اون نیست همه ساکت شدیم حتی آیسان هم با تعجب بهش نگاه کرد فکر نمیکردم مامان جون اینجا و توی این موقعیت سکوتش رو بشکنه مامان‌جون: آرش خودش باید یه روز می‌فهمید صدای مامان‌جون آروم بود، اما محکم بابابزرگ با نگرانی گفت: بابابزرگ: هنوز وقتش نرسیده مامان‌جون نگاهش رو به آرش دوخت مامان‌جون: پس تا کی می‌خوایم ازش پنهان کنیم؟ قلبم فرو ریخت آیسان با بغض گفت: آیسان: شما نمی‌فهمید! اگه آرش همه‌چیزو یادش بیاد... مامان‌جون حرفش رو قطع کرد مامان‌جون: اون دیگه اون بچه‌ی اون روز نیست، آیسان چند لحظه سکوت شد من نگاهم رو به آرش دوختم آروم روی تخت افتاده بود و نفس‌های منظمی می‌کشید اما صورتش هنوز رنگ‌پریده بود همون لحظه انگشت‌هاش کمی تکون خورد همه ساکت شدیم آرش با صدای خیلی ضعیفی گفت: آرش: مامان... اشک توی چشم‌های مامان‌جون جمع شد آروم نزدیک تخت رفت و در کمال ناباوری باهاش حرف زد!!! مامان‌جون: من اینجام پسرم... آرش چشم‌هاش رو باز نکرد فقط دوباره زیر لب گفت: آرش: چرا... هیچ‌کس بهم نمی‌گه چی شده؟ هیچ‌کس جواب نداد و من همون‌جا فهمیدم... آرش هنوز همه‌ی حقیقت رو نمی‌دونه؛ اما دیگه اون‌قدر به حقیقت نزدیک شده بود که هیچ‌کس نمی‌تونست برای همیشه جلوی برگشتنش رو بگیره
چند ثانیه همه‌مون فقط به آرش خان خیره شده بودیم صدای نفس‌هاش آروم‌تر شده بود، اما هنوز رنگ صورتش پریده بود مامان‌جون کنار تخت نشسته بود و دست آرش رو توی دستش گرفته بود چشم‌هاش پر از اشک بود برای اولین بار می‌دیدم این‌قدر بی‌قرار شده آرش دوباره زیر لب گفت: آرش: مامان... مامان‌جون لب‌هاش لرزید انگار می‌خواست چیزی بگه... اما قبل از اینکه حرفی از دهنش بیرون بیاد، بابابزرگ با نگرانی گفت: بابابزرگ: معصومه الان نه... مامان‌جون نگاهش کرد بابابزرگ خیلی آروم سرش رو تکون داد انگار داشت بهش یادآوری می‌کرد که هنوز وقتش نرسیده مامان‌جون چند لحظه به آرش نگاه کرد و بعد دوباره سکوت کرد آرش کم‌کم چشم‌هاش رو باز کرد چند بار پلک زد تا بالاخره صورت‌های اطرافش رو دید من با نگرانی نزدیک تخت ایستاده بودم آیسان هم اون طرف تخت ایستاده بود و دستش رو روی دهنش گذاشته بود تا گریه‌ش رو کنترل کنه آرش چند ثانیه به سقف نگاه کرد بعد با صدای گرفته گفت: آرش: کجام؟ بابابزرگ: اتاقت آرش اخم کوچیکی کرد آرش: چرا چیزی یادم نمیاد؟ بابابزرگ: فشار عصبی بود. طبیعیه آرش با بی‌حوصلگی چشم‌هاش رو بست آرش: نه... چند لحظه سکوت کرد آرش: این فقط فشار عصبی نیست نگاهش رو روی ما چرخوند آرش: یه چیزی یادم اومده بود قلبم فرو ریخت آرش ادامه داد: آرش: یه ماشین... آیسان با شنیدن این کلمه رنگش پرید آرش نگاهش کرد آرش: آیسان... آیسان: جانم؟ آرش: تو هم اون ماشین رو یادت میاد؟ آیسان برای چند لحظه خشکش زد بعد سریع نگاهش رو پایین انداخت آیسان: آرش، الان وقت این حرف‌ها نیست آرش با اخم گفت: آرش: چرا نیست؟ آیسان جواب نداد آرش نگاهش رو به بابابزرگ دوخت آرش: شما می‌دونید؟ بابابزرگ آهی کشید بابابزرگ: خیلی خسته‌ای. بعداً درباره‌ش حرف می‌زنیم آرش با عصبانیت گفت: آرش: همیشه همینو می‌گید! صدای آرش بلند شد آیسان از ترس یک قدم عقب رفت من سریع جلو رفتم من: آرش خان، خواهش می‌کنم آروم باشید. دکتر گفت نباید به خودتون فشار بیارید آرش چند لحظه نگاهم کرد بعد آروم‌تر شد آرش: فرشته... من: بله؟ آرش: تو هم چیزی می‌دونی؟ نمی‌دونستم چی باید بگم نگاهم ناخودآگاه رفت سمت مامان‌جون مامان‌جون سرش پایین بود و تسبیحش رو می‌چرخوند همون زن ساکت همیشگی. آرش نگاه من رو دنبال کرد چشم‌هاش روی مامان‌جون ثابت موند آرش: مامان‌جون... مامان‌جون سرش رو بالا آورد آرش چند لحظه منتظر موند آرش: شما چیزی می‌دونید؟ مامان‌جون هیچ جوابی نداد فقط نگاهش کرد آرش با تعجب گفت: آرش: چرا جواب نمی‌دید؟ باز هم سکوت آرش لبخند تلخی زد آرش: حتی شما... دستش رو روی صورتش کشید آرش: همه‌تون یه چیزی می‌دونید بابابزرگ جلو رفت بابابزرگ: آرش، بس کن آرش با ناراحتی گفت: آرش: من بچه نیستم! صدای خودش هم لرزید آرش: بیست و چند ساله دارم با یه داستان زندگی می‌کنم که شاید اصلاً واقعیت نداشته باشه چشم‌هاش پر از اشک شد آرش: فقط یه بار... فقط یه بار راستشو بهم بگید هیچ‌کس چیزی نگفت آرش نگاهش رو پایین انداخت چند ثانیه بعد آروم گفت: آرش: باشه... بلند شد که بشینه، اما سرش گیج رفت من سریع بازوش رو گرفتم من: آروم باشید آرش با صدای گرفته گفت: آرش: من خودم می‌فهمم مامان‌جون با شنیدن این جمله برای لحظه‌ای چشم‌هاش رو بست اما چیزی نگفت بابابزرگ به سمت من اومد بابابزرگ: فرشته، بذار استراحت کنه سر تکون دادم قبل از اینکه از اتاق خارج بشم، یک بار دیگه به مامان‌جون نگاه کردم صورتش پر از درد بود اما سکوتش رو نشکست حتی وقتی آرش دوباره چشم‌هاش رو بست و زیر لب گفت: آرش: من یه چیزی رو فراموش کردم... مامان‌جون فقط تسبیحش رو محکم‌تر توی دستش گرفت و من فهمیدم... راز هنوز قرار نبود گفته بشه نه امشب نه جلوی آرش. اما خاطراتی که سال‌ها پشت دیوارهای ذهنش زندانی شده بودند، دیگر آرام نمی‌گرفتند... و هر بار که برمی‌گشتند، یک تکه‌ی کوچک‌تر از حقیقت را با خودشان می‌آوردند
همه که از اتاق رفتن، چند لحظه همون‌جا کنار در ایستادم آرش خان چشم‌هاش بسته بود، اما از حالت صورتش معلوم بود خوابش نبرده آروم نزدیک تخت رفتم و لیوان آب رو روی میز گذاشتم چند ثانیه بهش خیره شدم همون مردی که همیشه فکر می‌کردم هیچ‌چیز نمی‌تونه شکستش بده... حالا جلوی چشم‌هام با گذشته‌ای می‌جنگید که حتی خودش هم نمی‌دونست چیه خواستم برم که صدای آرومش بلند شد: آرش: فرشته... برگشتم چشم‌هاش هنوز بسته بود من: بله؟ چند ثانیه سکوت کرد آرش: اگه یه چیزی ازم می‌دونی... قلبم ریخت آرش چشم‌هاش رو باز کرد و نگاهم کرد آرش: فعلاً بهم نگو با تعجب نگاهش کردم من: چرا؟ لبخند تلخی زد آرش: چون هنوز نمی‌دونم اگه همه‌ش رو بفهمم، قراره با خودم چه کار کنم حرفی نزدم آرش نگاهش رو به پنجره دوخت آرش: فقط یه قول بده من: چه قولی؟ آرش: وقتی حقیقت خودش رو نشون داد... مکث کرد آرش: نذار کسی دوباره منو ازش فراری بده چشم‌هام پر از اشک شد آروم گفتم: من: قول میدم لبخند خیلی کمرنگی زد و دوباره چشم‌هاش رو بست من چند لحظه همون‌جا موندم اما چیزی که بیشتر از همه ذهنم رو درگیر کرده بود، حرف آخرش بود... «نذار کسی دوباره منو از حقیقت فرار بده.» آرش هنوز نمی‌دونست چه چیزی در انتظارشه و من هم نمی‌دونستم... اما یک چیز رو خوب می‌دونستم؛ این بار، گذشته قرار نبود فقط یک خاطره باشه... قرار بود زندگی آرش رو برای همیشه تغییر بده ادامه دارد....
من ۲۱۱ تا تماشاگر محفل دارم 🙂✨️
بریم برای پارت های امروز رمان مأوا...👇🏻
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
#رمان_مأوا #پارت_صد_نوزده همه که از اتاق رفتن، چند لحظه همون‌جا کنار در ایستادم آرش خان چشم‌هاش بست
شب تا صبح خوابم نبرده بود اصلا با سر درد بدی از تخت رفتم پایین یه دوش چند دقیقه ای گرفتم که بازم سر دردم بهتر نشد شالمو سرم مرتب بستم و بعد داخل کردن موهام و مطمعن شدن که دیده نمیشه رفتم پایین تا از خدمتکار یه قرص بگیرم قبل از ورود حرف های خدمتکار ها توجه ام رو جلب کرد که پشت دیوار قایم شدم تا بشنوم ببینم چی میگن یکی از خدمتکار ها:دیدی اقا ارش دوباره بیهوش شدن؟ فکر کنم داره از گذشته چیزهایی یادش میاد یکی دیگه از خدمتکارها:اره راستی آیسان خانم اینو دادن و گفتن قاطی کنیم غذا یا نوشیدنی اقا که بیشتر از این چیزی یادشون نیاد نزاشتم ادامه بدن و با حرص وارد شدم من:به چه جراتی؟ دستپاچه قرص از دستشون افتاد من:که داره میریزید داخل غذاش تا چیزی یادش نیاد؟ خدمتکار با ترس:ببخشید خانم ما فقط امر آیسان خانم رو اجرا میکردیم من تهدید وار:از این به بعد چیزی قاطی نمیکنید خانم هم پرسید بگید اره که شک نکنه خدمتکار با ترس:چشممم من:بفهمم بهش گفتید مستقیم به بابابزرگ میگم خدمتکار:نه خانم نمیگیم آبمیوه رو عوض کردم و بعد خوردن قرص رفتم بالا چرا میخواست اینکارو بکنه؟ دیگه تصمیم من قطعی شده بود میخواستم هرچه سریعتر همه چی رو بفهمه آرش!!! پشت در اتاقش ایستادم آروم در و به صدا درآوردم که در باز شد با تعجب نگاه کردم آماده جلوم ایستاده بود آرش با بی حوصلگی:صبح بخیر من:صبح شما هم بخیر جایی میرید؟ آرش:بله شرکت یه سری کارهای عقب افتاده دارم من با اخم:اما حالتون هنوز خوب نشده آرش:خوبم ممنون نگاهم به استایلش افتاد اولین بار بود میدیدم اینجوری پوشیده کت و شلوار مشکی با جلیقه مشکی و پیرهن سفید خیلی خوشتیپ شده بود آرش خان با لبخند بدجنس:تموم شد؟ با گیجی سر تکون دادم:هااا تک خنده ای کرد که به خودم اومدم و خودمو جمع و جور کردم آرش خان:میتونم برم؟ کنار کشیدم و گفتم من:بله آبمیوه آورده بودم براتون لیوان و برداشت و یک نفس سر کشید آرش خان:ممنونم با اجازه از کنارم رد شد و رفت پایین من هنوز مست بوی عطرش شده بودم نمیدونم چرا دلم شور میزد حس میکردم قراره اتفاقی بیوفته!!!!
(از زبان آرش) سوار ماشین شدم و به سمت شرکت راه افتادم از وقتی از خونه بیرون اومده بودم، یه حس عجیبی داشتم؛ انگار چیزی قرار بود اتفاق بیفته سرم هنوز کمی درد می‌کرد، ولی نمی‌خواستم دوباره همه نگرانم بشن وقتی به شرکت رسیدم، نگهبان با دیدنم سریع در رو باز کرد وارد شدم و مستقیم رفتم سمت اتاقم هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای در بلند شد من: بیا در باز شد منشی با نگرانی وارد شد منشی: آقا... یه بسته براتون آوردن اخم کردم من: از طرف کی؟ منشی: نمی‌دونم فقط گفتن شخصاً به دست خودتون برسونم بسته رو گرفتم هیچ اسمی روش نبود فقط یک پاکت مشکی روی جعبه قرار داشت بازش کردم داخلش فقط یک عکس بود با دیدنش خون توی صورتم خشک شد عکس قدیمی پدر و مادرم... اما چیزی که پشت عکس نوشته شده بود، بیشتر منو شوکه کرد: «هنوز فکر می‌کنی مرگشون تصادف بوده؟» دستم لرزید همون لحظه گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود جواب دادم من: بله؟ چند ثانیه سکوت... بعد صدایی آشنا از پشت خط اومد کیان خان: بالاخره داری به گذشته‌ت نزدیک میشی، آرش!!! فکم رو محکم روی هم فشار دادم من: تو از کجا درباره گذشته من می‌دونی؟ کیان خان خندید کیان خان: بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی از جام بلند شدم من: اگه چیزی می‌دونی، مستقیم بگو کیان خان: هنوز زوده همون جمله‌ای که بارها از خانواده‌ام شنیده بودم خشم تمام وجودم رو گرفت من: اگه جرئت داری بیا رو‌به‌روم بگو کیان خان: عجله نکن آرش... مکث کرد کیان خان: فقط یه نصیحت برات دارم من: چی؟ صداش جدی شد کیان خان: به هیچ‌کس اعتماد نکن تماس قطع شد چند ثانیه به گوشی خیره موندم بعد دوباره به عکس نگاه کردم این بار متوجه چیزی شدم که قبلش ندیده بودم... گوشه‌ی عکس، پشت سر پدرم، یک ماشین مشکی دیده می‌شد همون ماشینی که از دیشب مدام توی خاطراتم می‌دیدم قلبم به شدت زد آروم زیر لب گفتم: من: این ماشین... همون لحظه صدای انفجار مهیبی از پارکینگ شرکت بلند شد شیشه‌های پنجره لرزیدند سرم رو به سمت پنجره چرخوندم دود سیاهی از پایین بالا می‌رفت و تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود: کیان‌خان فقط نمی‌خواست من گذشته‌ام رو بفهمم... می‌خواست قبل از رسیدن به حقیقت، منو از سر راه برداره
صدای انفجار هنوز توی گوشم می‌پیچید چند لحظه فقط به دود خیره موندم بعد سریع از اتاق بیرون زدم من: همه از ساختمان خارج بشن! سریع! کارمندها با ترس از راهروها بیرون می‌اومدن من خودم رو به راه‌پله رسوندم، اما قبل از اینکه پایین برم، صدای زنگ گوشیم بلند شد شماره ناشناس با عصبانیت جواب دادم من: کی هستی؟ صدای کیان خان از اون طرف خط اومد: کیان خان: گفتم بهت آرش... عجله نکن من: این کار تو بود؟ کیان خان: مهم نیست کار کی بود من: اگه به یکی از آدمای من آسیب زده باشی... کیان خان با خنده کوتاهی گفت: کیان خان: هنوز هم فقط به آدمای اطرافت فکر می‌کنی؟ مکث کرد کیان خان: یه نگاهی به جیبت بنداز اخم کردم دستم رو داخل جیب کتم بردم یه تکه کاغذ بیرون آوردم خشکم زد من: این از کجا اومده؟ کیان خان: از جایی که تو نباید هیچ‌وقت پیداش می‌کردی کاغذ رو باز کردم فقط یک جمله روش نوشته شده بود: «آن شب، فقط پدر و مادرت و بچه ها نبودند که داخل آن ماشین بودند» قلبم فرو ریخت من:کی به جز ما ۴ تا اونجا بود؟؟؟ تماس قطع شد چند ثانیه بی‌حرکت موندم کارمند ها می‌دویدند و من و هم هل می‌دادند تمام بدنم سرد شده بود اگر حرف کیان درست بود... پس چرا هیچ‌کس تا امروز درباره اون شب حرف نزده بود؟ گوشیم رو برداشتم و سریع شماره آیسان رو گرفتم جواب نداد دوباره تماس گرفتم باز هم جواب نداد این بار شماره فرشته رو گرفتم چند بوق خورد فرشته: الو؟ آرش خان؟ چشم‌هام رو بستم من: فرشته... صدام لرزید حالم خوب نبود اصلا... فرشته: چی شده؟ من: باید یه چیزی رو ازت بپرسم مکث کردم من: اون شب... فقط من و آیسان و مامان و بابا توی ماشین نبودیم؟درسته؟ آن طرف خط سکوت شد و همین سکوت... بیشتر از هر جوابی منو ترسوند اما حتی یه درصد هم احتمال ندادم که شاید فرشته هم نمیدونه اما من قاطی کرده بودم و می‌خواستم هرچه سریعتر همه چیز و بفهمم با شنیدن یه انفجار دیگه با عجله از ساختمون خارج شدم ادامه دارد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
امشب مهمون امام مهربونمون،بابا علی هستیم!!!