مَنِـــــــــ اُو
#رمان_مأوا #پارت_صد_نوزده همه که از اتاق رفتن، چند لحظه همونجا کنار در ایستادم آرش خان چشمهاش بست
#رمان_مأوا
#پارت_صد_بیست
شب تا صبح خوابم نبرده بود اصلا
با سر درد بدی از تخت رفتم پایین
یه دوش چند دقیقه ای گرفتم که بازم سر دردم بهتر نشد
شالمو سرم مرتب بستم و بعد داخل کردن موهام و مطمعن شدن که دیده نمیشه
رفتم پایین تا از خدمتکار یه قرص بگیرم
قبل از ورود حرف های خدمتکار ها توجه ام رو جلب کرد که پشت دیوار قایم شدم تا بشنوم ببینم چی میگن
یکی از خدمتکار ها:دیدی اقا ارش دوباره بیهوش شدن؟
فکر کنم داره از گذشته چیزهایی یادش میاد
یکی دیگه از خدمتکارها:اره
راستی آیسان خانم اینو دادن و گفتن قاطی کنیم غذا یا نوشیدنی اقا که بیشتر از این چیزی یادشون نیاد
نزاشتم ادامه بدن و با حرص وارد شدم
من:به چه جراتی؟
دستپاچه قرص از دستشون افتاد
من:که داره میریزید داخل غذاش تا چیزی یادش نیاد؟
خدمتکار با ترس:ببخشید خانم
ما فقط امر آیسان خانم رو اجرا میکردیم
من تهدید وار:از این به بعد چیزی قاطی نمیکنید
خانم هم پرسید بگید اره که شک نکنه
خدمتکار با ترس:چشممم
من:بفهمم بهش گفتید مستقیم به بابابزرگ میگم
خدمتکار:نه خانم نمیگیم
آبمیوه رو عوض کردم و بعد خوردن قرص رفتم بالا
چرا میخواست اینکارو بکنه؟
دیگه تصمیم من قطعی شده بود
میخواستم هرچه سریعتر همه چی رو بفهمه آرش!!!
پشت در اتاقش ایستادم
آروم در و به صدا درآوردم که در باز شد
با تعجب نگاه کردم
آماده جلوم ایستاده بود
آرش با بی حوصلگی:صبح بخیر
من:صبح شما هم بخیر
جایی میرید؟
آرش:بله
شرکت یه سری کارهای عقب افتاده دارم
من با اخم:اما حالتون هنوز خوب نشده
آرش:خوبم ممنون
نگاهم به استایلش افتاد
اولین بار بود میدیدم اینجوری پوشیده
کت و شلوار مشکی با جلیقه مشکی و پیرهن سفید
خیلی خوشتیپ شده بود
آرش خان با لبخند بدجنس:تموم شد؟
با گیجی سر تکون دادم:هااا
تک خنده ای کرد که به خودم اومدم و خودمو جمع و جور کردم
آرش خان:میتونم برم؟
کنار کشیدم و گفتم
من:بله
آبمیوه آورده بودم براتون
لیوان و برداشت و یک نفس سر کشید
آرش خان:ممنونم
با اجازه
از کنارم رد شد و رفت پایین
من هنوز مست بوی عطرش شده بودم
نمیدونم چرا دلم شور میزد
حس میکردم قراره اتفاقی بیوفته!!!!
#رمان_مأوا
#پارت_صد_بیست_یک
(از زبان آرش)
سوار ماشین شدم و به سمت شرکت راه افتادم
از وقتی از خونه بیرون اومده بودم، یه حس عجیبی داشتم؛ انگار چیزی قرار بود اتفاق بیفته
سرم هنوز کمی درد میکرد، ولی نمیخواستم دوباره همه نگرانم بشن
وقتی به شرکت رسیدم، نگهبان با دیدنم سریع در رو باز کرد
وارد شدم و مستقیم رفتم سمت اتاقم
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای در بلند شد
من: بیا
در باز شد
منشی با نگرانی وارد شد
منشی: آقا... یه بسته براتون آوردن
اخم کردم
من: از طرف کی؟
منشی: نمیدونم
فقط گفتن شخصاً به دست خودتون برسونم
بسته رو گرفتم
هیچ اسمی روش نبود
فقط یک پاکت مشکی روی جعبه قرار داشت
بازش کردم
داخلش فقط یک عکس بود
با دیدنش خون توی صورتم خشک شد
عکس قدیمی پدر و مادرم...
اما چیزی که پشت عکس نوشته شده بود، بیشتر منو شوکه کرد:
«هنوز فکر میکنی مرگشون تصادف بوده؟»
دستم لرزید
همون لحظه گوشیم زنگ خورد
شماره ناشناس بود
جواب دادم
من: بله؟
چند ثانیه سکوت...
بعد صدایی آشنا از پشت خط اومد
کیان خان: بالاخره داری به گذشتهت نزدیک میشی، آرش!!!
فکم رو محکم روی هم فشار دادم
من: تو از کجا درباره گذشته من میدونی؟
کیان خان خندید
کیان خان: بیشتر از چیزی که فکر میکنی
از جام بلند شدم
من: اگه چیزی میدونی، مستقیم بگو
کیان خان: هنوز زوده
همون جملهای که بارها از خانوادهام شنیده بودم
خشم تمام وجودم رو گرفت
من: اگه جرئت داری بیا روبهروم بگو
کیان خان: عجله نکن آرش...
مکث کرد
کیان خان: فقط یه نصیحت برات دارم
من: چی؟
صداش جدی شد
کیان خان: به هیچکس اعتماد نکن
تماس قطع شد
چند ثانیه به گوشی خیره موندم
بعد دوباره به عکس نگاه کردم
این بار متوجه چیزی شدم که قبلش ندیده بودم...
گوشهی عکس، پشت سر پدرم، یک ماشین مشکی دیده میشد
همون ماشینی که از دیشب مدام توی خاطراتم میدیدم
قلبم به شدت زد
آروم زیر لب گفتم:
من: این ماشین...
همون لحظه صدای انفجار مهیبی از پارکینگ شرکت بلند شد
شیشههای پنجره لرزیدند
سرم رو به سمت پنجره چرخوندم
دود سیاهی از پایین بالا میرفت
و تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود:
کیانخان فقط نمیخواست من گذشتهام رو بفهمم...
میخواست قبل از رسیدن به حقیقت، منو از سر راه برداره
#رمان_مأوا
#پارت_صد_بیست_دو
صدای انفجار هنوز توی گوشم میپیچید
چند لحظه فقط به دود خیره موندم
بعد سریع از اتاق بیرون زدم
من: همه از ساختمان خارج بشن! سریع!
کارمندها با ترس از راهروها بیرون میاومدن
من خودم رو به راهپله رسوندم، اما قبل از اینکه پایین برم، صدای زنگ گوشیم بلند شد
شماره ناشناس
با عصبانیت جواب دادم
من: کی هستی؟
صدای کیان خان از اون طرف خط اومد:
کیان خان: گفتم بهت آرش... عجله نکن
من: این کار تو بود؟
کیان خان: مهم نیست کار کی بود
من: اگه به یکی از آدمای من آسیب زده باشی...
کیان خان با خنده کوتاهی گفت:
کیان خان: هنوز هم فقط به آدمای اطرافت فکر میکنی؟
مکث کرد
کیان خان: یه نگاهی به جیبت بنداز
اخم کردم
دستم رو داخل جیب کتم بردم
یه تکه کاغذ بیرون آوردم
خشکم زد
من: این از کجا اومده؟
کیان خان: از جایی که تو نباید هیچوقت پیداش میکردی
کاغذ رو باز کردم
فقط یک جمله روش نوشته شده بود:
«آن شب، فقط پدر و مادرت و بچه ها نبودند که داخل آن ماشین بودند»
قلبم فرو ریخت
من:کی به جز ما ۴ تا اونجا بود؟؟؟
تماس قطع شد
چند ثانیه بیحرکت موندم
کارمند ها میدویدند و من و هم هل میدادند
تمام بدنم سرد شده بود
اگر حرف کیان درست بود...
پس چرا هیچکس تا امروز درباره اون شب حرف نزده بود؟
گوشیم رو برداشتم و سریع شماره آیسان رو گرفتم
جواب نداد
دوباره تماس گرفتم
باز هم جواب نداد
این بار شماره فرشته رو گرفتم
چند بوق خورد
فرشته: الو؟ آرش خان؟
چشمهام رو بستم
من: فرشته...
صدام لرزید
حالم خوب نبود اصلا...
فرشته: چی شده؟
من: باید یه چیزی رو ازت بپرسم
مکث کردم
من: اون شب... فقط من و آیسان و مامان و بابا توی ماشین نبودیم؟درسته؟
آن طرف خط سکوت شد
و همین سکوت...
بیشتر از هر جوابی منو ترسوند
اما حتی یه درصد هم احتمال ندادم که شاید فرشته هم نمیدونه
اما من قاطی کرده بودم و میخواستم هرچه سریعتر همه چیز و بفهمم
با شنیدن یه انفجار دیگه با عجله از ساختمون خارج شدم
ادامه دارد...
"علی جان؛
من از تو چیز زیادی نمیخواهم...
فقط گاهی که دنیا
از هر طرف شلوغ میشود،
دلم را به سمتِ نامت برگردان؛
همانجا که آدم
لازم نیست چیزی را توضیح بدهد،
فقط میگوید:
«یا علی...»
و دلش یادش میآید هنوز
یک پناهِ قدیمی دارد"
@bisaheldel
"جهان اگرچه پر از نامِ آشنایان است
دلم هنوز گرفتارِ یک «علی» جان است
نه کوه خواهم و نه سایهسارِ امنِ کسی
همین که نام تو باشد، دلم چه بیجان است
چه رازهاست میانِ «علی» و دلِ آدم
که یک «یا علی» به لبم،حالِ من دگرگون است
تو را نه با صفتِ تیغ میشود سنجید
که عدل،پیشِ بلندای نام تو حیران است
اگرچه قرن گذشتهست از طلوع تو، ولی
هنوز روشنیِ نام تو در دلِ ما هست"
@bisaheldel
"اگر عدالت، صورت داشت
شاید شبیه مردی بود
که سهم خودش از بیتالمال را
از سهم یک کودک هم بیشتر نمیدانست"
@bisaheldel
"علی را دوست داشتن
فقط «یا علی» گفتن نیست؛
گاهی یعنی
وقتی قدرت داری،
کسی را نشکنی؛
وقتی حق با توست،
کسی را تحقیر نکنی"
@bisaheldel
"علی را اگر ندیدهای،
از شمشیرش نپرس؛
از نخلستان بپرس...
از چاههایی که هنوز
رازهایشان را به هیچکس نگفتهاند"
@bisaheldel