#رمان_مأوا
#پارت_صد_بیست_دو
صدای انفجار هنوز توی گوشم میپیچید
چند لحظه فقط به دود خیره موندم
بعد سریع از اتاق بیرون زدم
من: همه از ساختمان خارج بشن! سریع!
کارمندها با ترس از راهروها بیرون میاومدن
من خودم رو به راهپله رسوندم، اما قبل از اینکه پایین برم، صدای زنگ گوشیم بلند شد
شماره ناشناس
با عصبانیت جواب دادم
من: کی هستی؟
صدای کیان خان از اون طرف خط اومد:
کیان خان: گفتم بهت آرش... عجله نکن
من: این کار تو بود؟
کیان خان: مهم نیست کار کی بود
من: اگه به یکی از آدمای من آسیب زده باشی...
کیان خان با خنده کوتاهی گفت:
کیان خان: هنوز هم فقط به آدمای اطرافت فکر میکنی؟
مکث کرد
کیان خان: یه نگاهی به جیبت بنداز
اخم کردم
دستم رو داخل جیب کتم بردم
یه تکه کاغذ بیرون آوردم
خشکم زد
من: این از کجا اومده؟
کیان خان: از جایی که تو نباید هیچوقت پیداش میکردی
کاغذ رو باز کردم
فقط یک جمله روش نوشته شده بود:
«آن شب، فقط پدر و مادرت و بچه ها نبودند که داخل آن ماشین بودند»
قلبم فرو ریخت
من:کی به جز ما ۴ تا اونجا بود؟؟؟
تماس قطع شد
چند ثانیه بیحرکت موندم
کارمند ها میدویدند و من و هم هل میدادند
تمام بدنم سرد شده بود
اگر حرف کیان درست بود...
پس چرا هیچکس تا امروز درباره اون شب حرف نزده بود؟
گوشیم رو برداشتم و سریع شماره آیسان رو گرفتم
جواب نداد
دوباره تماس گرفتم
باز هم جواب نداد
این بار شماره فرشته رو گرفتم
چند بوق خورد
فرشته: الو؟ آرش خان؟
چشمهام رو بستم
من: فرشته...
صدام لرزید
حالم خوب نبود اصلا...
فرشته: چی شده؟
من: باید یه چیزی رو ازت بپرسم
مکث کردم
من: اون شب... فقط من و آیسان و مامان و بابا توی ماشین نبودیم؟درسته؟
آن طرف خط سکوت شد
و همین سکوت...
بیشتر از هر جوابی منو ترسوند
اما حتی یه درصد هم احتمال ندادم که شاید فرشته هم نمیدونه
اما من قاطی کرده بودم و میخواستم هرچه سریعتر همه چیز و بفهمم
با شنیدن یه انفجار دیگه با عجله از ساختمون خارج شدم
ادامه دارد...
"علی جان؛
من از تو چیز زیادی نمیخواهم...
فقط گاهی که دنیا
از هر طرف شلوغ میشود،
دلم را به سمتِ نامت برگردان؛
همانجا که آدم
لازم نیست چیزی را توضیح بدهد،
فقط میگوید:
«یا علی...»
و دلش یادش میآید هنوز
یک پناهِ قدیمی دارد"
@bisaheldel
"جهان اگرچه پر از نامِ آشنایان است
دلم هنوز گرفتارِ یک «علی» جان است
نه کوه خواهم و نه سایهسارِ امنِ کسی
همین که نام تو باشد، دلم چه بیجان است
چه رازهاست میانِ «علی» و دلِ آدم
که یک «یا علی» به لبم،حالِ من دگرگون است
تو را نه با صفتِ تیغ میشود سنجید
که عدل،پیشِ بلندای نام تو حیران است
اگرچه قرن گذشتهست از طلوع تو، ولی
هنوز روشنیِ نام تو در دلِ ما هست"
@bisaheldel
"اگر عدالت، صورت داشت
شاید شبیه مردی بود
که سهم خودش از بیتالمال را
از سهم یک کودک هم بیشتر نمیدانست"
@bisaheldel
"علی را دوست داشتن
فقط «یا علی» گفتن نیست؛
گاهی یعنی
وقتی قدرت داری،
کسی را نشکنی؛
وقتی حق با توست،
کسی را تحقیر نکنی"
@bisaheldel
"علی را اگر ندیدهای،
از شمشیرش نپرس؛
از نخلستان بپرس...
از چاههایی که هنوز
رازهایشان را به هیچکس نگفتهاند"
@bisaheldel
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شد پایمال خال و خطت آبروی چشم
از اشک شد تهی و پر از خون سبوی چشم
"اگر روزی از من پرسیدند
«علی را کجا پیدا کردی؟»
میگویم:
در فاصلهی کوتاهِ
میانِ شکستنم
و دوباره بلند شدنم"
@bisaheldel