"تو از آنهایی هستی که وقتی لبخند میزنی،
روز معنا میگیرد"
https://eitaa.com/bisaheldel
"دل چو روشن شد، چراغ صد جهان گردد تو را
ورنه در تاریکیِ خود، چشم کور آید گوا"
https://eitaa.com/bisaheldel
"آسمان چشمان تُ
وسعتی دارد به اندازه تمام کهکشانها
و من در مدار نگاهت
گم شدهام در زیبایی بیکران"
https://eitaa.com/bisaheldel
♡مَنِـــــــــ اُو♡
' أنتِ كُلُّ الحَياة '
"تو تمام زندگی من هستی"
https://eitaa.com/bisaheldel
♡مَنِـــــــــ اُو♡
'يا مَن سَلَبتِ لُبّي وَ فُؤادي' https://eitaa.com/bisaheldel
"ای کسی که عقل و قلب مرا ربودی"
https://eitaa.com/bisaheldel
"تو آن شبنم زلالی بر برگ گلبرگهای وجودم که با هر قطرهاش، زندگی دوباره در رگهایم جاری میشود"
https://eitaa.com/bisaheldel
"کودکیهای دلِ ماست که ما را زیبا کرد
پیریِ جان چو بیاید، همه دنیا برسد"
https://eitaa.com/bisaheldel
"هر که با نفس درافتاد، به پیروزی رسید
مردی آن است که در جنگِ درون، فتح کند"
https://eitaa.com/bisaheldel
#رمان_بی_ساحل
#پارت_سی_نهم
(از زبان کیوان)
قلبم برای این دختر مچاله شد؛اینقدر غریب و تنها بود که کسی رو نداشت از زیر لگد امیر نجاتش بده
خدای من این دختر چطور دوام میاره این همه درد رو؟
بخیه رو زدم؛توی همه این مدت چشمش به سقف بود و گریه میکرد
میترسیدم؛خیلی میترسیدم از آه این دختر؛خدا داشت میدید و قطعا یه روز انتقامش رو میگرفت از ما
زخمش و پانسمان کردم؛نگاهم به پهلوش افتاد
پهلوش کبود شده بود؛
من:خانم پرستار لطفا کمک کنید لباساشو عوض کنه
رفتم بیرون و در و بستم؛رفتم پایین؛چشمم به خون کشیده شده روی زمین افتاد؛امیر روی مبل نشسته بود و کیارش هم جلوی پنجره سیگار میکشید
رو به امیر کردم و با اخم گفتم
من:زنگ بزن برادرش بیاد ببرتش؛اینجا بمونه جنازه اش از خونه بیرون میره
امیر:زنگ زدم نیازی نیس تو نگران باشی
چیزی نگفتم و روی مبل نشستم؛خدا آخر و عاقبت این دختر و بخیر کنه
..........
(از زبان راوی)
کاش وقتی حرفی زده میشه به عاقبتش فکر کنیم
دلی که با این حرف ها شکسته میشه ممکنه دیگه هیچوقت به روز اول برنگرده
هیچکدومشون از سرنوشت شومی که در انتظار دخترک معصوم بود خبر نداشتن
نه امیرعلی میدونست داره چه کسی رو از دست میده نه بقیه ....