eitaa logo
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
176 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
551 ویدیو
23 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل مربوط به ناشناس خود کانال🦋 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل مربوط به ناشناس رمان مأوا☕️ . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
"دل چو روشن شد، چراغ صد جهان گردد تو را ورنه در تاریکیِ خود، چشم کور آید گوا" https://eitaa.com/bisaheldel
"آسمان چشمان تُ وسعتی دارد به اندازه تمام کهکشان‌ها و من در مدار نگاهت گم شده‌ام در زیبایی بیکران" https://eitaa.com/bisaheldel
' أنتِ كُلُّ الحَياة '
'يا مَن سَلَبتِ لُبّي وَ فُؤادي' https://eitaa.com/bisaheldel
"تو آن شبنم زلالی بر برگ گلبرگ‌های وجودم که با هر قطره‌اش، زندگی دوباره در رگ‌هایم جاری می‌شود" https://eitaa.com/bisaheldel
"کودکی‌های دلِ ماست که ما را زیبا کرد پیریِ جان چو بیاید، همه دنیا برسد" https://eitaa.com/bisaheldel
"هر که با نفس درافتاد، به پیروزی رسید مردی آن است که در جنگِ درون، فتح کند" https://eitaa.com/bisaheldel
(از زبان کیوان) قلبم برای این دختر مچاله شد؛اینقدر غریب و تنها بود که کسی رو نداشت از زیر لگد امیر نجاتش بده خدای من این دختر چطور دوام میاره این همه درد رو؟ بخیه رو زدم؛توی همه این مدت چشمش به سقف بود و گریه میکرد میترسیدم؛خیلی میترسیدم از آه این دختر؛خدا داشت میدید و قطعا یه روز انتقامش رو می‌گرفت از ما زخمش و پانسمان کردم؛نگاهم به پهلوش افتاد پهلوش کبود شده بود؛ من:خانم پرستار لطفا کمک کنید لباساشو عوض کنه رفتم بیرون و در و بستم؛رفتم پایین؛چشمم به خون کشیده شده روی زمین افتاد؛امیر روی مبل نشسته بود و کیارش هم جلوی پنجره سیگار می‌کشید رو به امیر کردم و با اخم گفتم من:زنگ بزن برادرش بیاد ببرتش؛اینجا بمونه جنازه اش از خونه بیرون میره امیر:زنگ زدم نیازی نیس تو نگران باشی چیزی نگفتم و روی مبل نشستم؛خدا آخر و عاقبت این دختر و بخیر کنه .......... (از زبان راوی) کاش وقتی حرفی زده میشه به عاقبتش فکر کنیم دلی که با این حرف ها شکسته میشه ممکنه دیگه هیچوقت به روز اول برنگرده هیچکدومشون از سرنوشت شومی که در انتظار دخترک معصوم بود خبر نداشتن نه امیرعلی میدونست داره چه کسی رو از دست میده نه بقیه ....
(از زبان امیرعلی) بعد چند ساعت در خونه به صدا دراومد کیارش در و باز کرد علی با کیف بزرگی به دست وارد خونه شد؛بلند شدم و جلو رفتم من:خوش اومدی علی با خوشرویی:ممنون؛دلارام کجاست؟ کیوان:بالا توی اتاق علی:با اجازتون؛من اول باید گریمش کنم بعد ببرمش اشکالی نداره که؟ من:نه نداره کیوان:من اتاق رو نشونتون بدم چشمش به خون روی زمین افتاد؛وحشت زده به هممون نگاه کرد؛ترس و نگرانی توی چشماش موج میزد کیوان بردش توی اتاق (از زبان علی) بعد چند ماه دیدمش؛ای کاش میمردم و توی این وضعیت نمیدیدمش رنگ صورتش به زردی میزد؛با دیدن صورت لاغر و پژمرده اش اشکهام سرازیر شد کیوان با ناراحتی:تازه مسکن خورده و خوابیده من:چه بلایی سرش اومده؟اون خون روی زمین مال دلارامِ؟ کیوان:متاسفانه من با خشم کنترل شده ام:چرا؟مگه من هر مدارک کوفتی که ثابت میکنه دلارام قاتل نیست رو ندادم به امیرعلی ؟! کیوان:چی بگم داداش؟من شرمنده ام من:باشه ممنون رفت بیرون؛کنارش نشستم؛روی صورتش جای پنج انگشت کبود شده بود؛اشکهام بی اختیار سرازیر شدن چه بلایی سرت آوردن قشنگم؟ آروم پیشونیشو بوسیدم کیف و کنار دیوار گذاشتم و رفتم پایین هر۳تاشون داشتن صحبت میکردن که با دیدن من ساکت شدن با ناراحتی و حرص کنترل کرده ام رو به امیرعلی کردم و گفتم:حتی یه عوضی رو هم اینجوری کتک نمیزنن آقای رضایی!!! خوبه تو همه مدارک بی گناهیشو داشتی و این کار و باهاش کردی!!! امیرعلی:هرچقدر هم بی گناه باشه اون هم شریک قتل محسوب میشه رو به کیارش کردم و دلخور گفتم:اگه یکم دیرتر میومدم جنازه خواهرمو بهم تحویل میدادین؟ وقتی خونه تو اومد دلارام این بود؟ کیارش:انتظار داشتی با قاتل همسرم با لطافت برخورد کنم؟ تو چشم من هنوز هم اون قاتلِ نه کسی دیگه!! بحث با اینا بی فایده بود؛پوفی کشیدم و روی مبل نشستم کیوان:نمیدونی خانواده واقعیش کیا هستن؟ من:منم کوچیک بودم وقتی دلارام آوردن خونه؛۴سالش بود؛ترسیده بود اونشب قشنگ یادمه؛از گریه نخوابید؛طوری بود که فردای اونشب بابا و سعید بردنش و ... سخت بود برام حرف از ظلمی که از بچگی بهش شده بود بزنم من:حافظشو پاک کردن عوضی ها
کیوان با حرص:حرومی ها من:این دختر از همون بچگی عذاب کشیده زیر دست شیخ و سعید من خیلی تلاش کردم بفهمم خانوادش کی هستن تا نجاتش بدم؛فقط در همین حد فهمیدم که از بیمارستان دزدیده بودنش خیلی تلاش کردم مدارک جمع کنم و تحویل پلیس بدم ولی نشد اون لعنتی ها همه چیز و از بین برده بودن نمیتونستم به کیارش و امیرعلی هم چیزی بگم؛به هر حال خواهر یکی و همسر دیگری به دست برادر و پدر خود من کشته شده بود ولی این دختر گناه داشت غرق افکارم بودم که با صدای دلارام تند از جام بلند شدم انقدر دلتنگش بودم که فقط من میدونستم و خدا دلارام:داداش... آروم و با احتیاط داشت پایین میومد؛به سمتش پرواز کردم به پله آخر که رسید محکم بغلش کردم که آخی گفت ازش جدا شدم و با دستام صورتشو قاب گرفتم من:الهی قربون داداش گفتنت بشم من؛چقدر دلم برات تنگ شده بود خوشگلم دلارام با بغض:دل منم... من:خیلی درد داری؟ دلارام:یکم🙂🥲 کیوان:بیاین بشینین سر پا نایستید کمکش کردم؛فاصله ی بین نشیمن و پله ها چند بار ایستاد از درد بغض داشت خفه ام میکرد؛با درد داشت راه می‌رفت کمکش کردم نشست روی مبل امیرعلی و کیارش بد نگاهش میکردن غریب گیر آورده بودنش (از زبان امیرعلی) یه جوری داشت فیلم بازی می‌کرد برای علی که انگار چی شده بود کیوان برای هردوشون چای اورد؛به کیارش نگاه کردم؛سرش پایین بود و دستش مشت شده معلوم‌بود خیلی داره جلوی خودشو میگیره نگاهم به اونا بود و غرق فکر که با صدای زنگ در نگاهم و به سمت آیفون کشیدم کیوان با تعجب:منتظر کسی بودی امیر؟ من:نه بلند شدم و جلوی آیفون ایستادم؛یه مرد جوانی بود که نمیشناختمش گوشی رو برداشتم من:بفرمایید؟ مرده:منزل جناب رضایی؟ من:بله خودمم؛بفرمایید مرده:بهتر نیس بیام تو حرف بزنیم؟ با استیصال در و باز کردم کیارش:کی بود؟ من:نمیشناسم در و باز کردم؛یه مرد جوانی تقریبا همسن خودم با دو تا نره غول جلوی در ظاهر شدن حس خوبی نگرفتم ازشون من با اخم:بفرمایید؟ مرده:چقدر بی صبری تو سرگرد!!! من و کنار زد و وارد خونه شد؛دلارام و علی به محض دیدنش سریع بلند شدن از روی مبل هر کی بود اونا میشناختن من با اخم:میشه خودتو معرفی کنی داداش؟ مرده با لبخند چندشی:تو من و نمیشناسی اما دلارام خوب میشناسه دلارام با صدای لرزونش:تو اینجا چیکار میکنی؟ علی با حرص:اینجا رو چطوری پیدا کردی؟مگه نگفته بودم از دلارام دور بمون؟!!! کیارش با حرص غرید:میشه بگید دارید چه غلطی میکنید؟ روی مبل نشست؛خواستم به سمتش حمله کنم که کیوان جلومو گرفت من:علی اینجا چه خبره؟؟؟؟ علی با حرص:این عوضی چند سال پیش سعی داشت دلارام و بکُشه!!! مرده با خنده:من؟فقط میخواستم نوازشش کنم😂 اصلا ازش خوشم نیومد؛