به عکس های متفاوتی که از اقیانوس های مختلف جهان جمع کرده بودم نگاه میکنم، اقیانوس ها برای من چه بودند؟.
از روی میز کار بلند میشوم و به سمت آشپز خانه میروم. لیوان را از آب پر میکنم و به آن خیره میشوم، اگر در اقیانوس زندگی میکردم، وضع حالم چگونه بود؟
آب را یک سره میخورم. به بیرون از پنجره نگاه میکنم و آهی میکشم. زیر لب با خودم میگویم: «شاید اقیانوسها رازهایی دارند که هیچوقت نمیفهمم.»
به میز کار برمیگردم. یکی از عکسها را برمیدارم؛ تصویری از اقیانوس آرام، با آسمانی صورتی در غروب. انگشتم روی تصویر میلغزد. با خودم فکر میکنم، آیا واقعاً آرامش اقیانوس حقیقی است، یا در دل آن طوفانهایی پنهان شده؟
چشمانم را میبندم. در خیالم صدای موجها را میشنوم، بوی نمک در هوا و لمس شنهای خیس زیر پاهایم. شاید اقیانوسها چیزی به من میگویند، اما من هنوز زبانشان را نمیدانم. شاید، فقط شاید، آنها هم مثل من دنبال چیزی هستند؛ آرامشی که همیشه از دسترس دور است.
دفتر یادداشت کنارم را باز میکنم و مینویسم: «اقیانوس، تصویری از خود من است. آرام در بیرون، اما پر از تلاطم درون.»