3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه وقتایی دلت برای چیزایی تنگ میشه که شاید خیلی هم دور نباشن، ولی انگار به یه زمان دیگه تعلق دارن. به وقتی که از مدرسه میاومدیم و کیف رو پرت میکردیم یه گوشه و مستقیم میزدیم به کوچه.
به بازیهای توی کوچه، به وسطی، قایمباشک، دوچرخهسواری تا شب. به زانوهای زخمی، به دستای خاکی، به مامانایی که از پنجره صدامون میزدن: «بیا بالاااا!»
به وقتایی که غروب یعنی آخر بازی، نه شروع فکر و استرس. به وقتی که کل دنیا همون چند تا خونه و چند تا رفیق بود.
برای آهنگهایی که توی هندزفری گوش میدادیم و فکر میکردیم خیلی بزرگ شدیم. برای بازیهایی که با دوستا انجام میدادیم و سر برد و باختش دعوا و خنده قاطی هم بود.
دلتنگی یعنی دلت برای وقتی تنگ شه که خسته میشدی از بازی، نه از زندگی.
وقتی بیشترین دغدغهات این بود که فردا با کی بازی کنی، نه اینکه به چی فکر کنی.
"غَرقِدرافْکارِپوچْ"
کاشکی اون فرد بفهمه که من راجبش دقیقا همینجوریم و تمام چیزایی که میگه رو یادم میمونه(به خودت بگیر)
"غَرقِدرافْکارِپوچْ"
کاشکی اون فرد بفهمه که من راجبش دقیقا همینجوریم و تمام چیزایی که میگه رو یادم میمونه(به خودت بگیر)
کصخل بفهم کل اکسپلورو لایک و ریپست کرده