3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه وقتایی دلت برای چیزایی تنگ میشه که شاید خیلی هم دور نباشن، ولی انگار به یه زمان دیگه تعلق دارن. به وقتی که از مدرسه میاومدیم و کیف رو پرت میکردیم یه گوشه و مستقیم میزدیم به کوچه.
به بازیهای توی کوچه، به وسطی، قایمباشک، دوچرخهسواری تا شب. به زانوهای زخمی، به دستای خاکی، به مامانایی که از پنجره صدامون میزدن: «بیا بالاااا!»
به وقتایی که غروب یعنی آخر بازی، نه شروع فکر و استرس. به وقتی که کل دنیا همون چند تا خونه و چند تا رفیق بود.
برای آهنگهایی که توی هندزفری گوش میدادیم و فکر میکردیم خیلی بزرگ شدیم. برای بازیهایی که با دوستا انجام میدادیم و سر برد و باختش دعوا و خنده قاطی هم بود.
دلتنگی یعنی دلت برای وقتی تنگ شه که خسته میشدی از بازی، نه از زندگی.
وقتی بیشترین دغدغهات این بود که فردا با کی بازی کنی، نه اینکه به چی فکر کنی.
"غَرقِدرافْکارِپوچْ"
کاشکی اون فرد بفهمه که من راجبش دقیقا همینجوریم و تمام چیزایی که میگه رو یادم میمونه(به خودت بگیر)
"غَرقِدرافْکارِپوچْ"
کاشکی اون فرد بفهمه که من راجبش دقیقا همینجوریم و تمام چیزایی که میگه رو یادم میمونه(به خودت بگیر)
کصخل بفهم کل اکسپلورو لایک و ریپست کرده
غرق شدن برای من فقط مردن در آب نیست.
بیشتر شبیه لحظهایه که میفهمی
دیگه رابطهات با کنترل قطع شده.
تا قبلش فکر میکنی هنوز سهمی از اختیار داری،
هنوز میتونی مسیر رو عوض کنی،
اما یه نقطهای میرسی که
واقعیت جلوتر از اراده حرکت میکنه.
ترسناکترین بخشش کم شدن نفس نیست؛
ترسناکترین بخشش اینه که میفهمی
خواستن، همیشه قدرت نیست.
اینکه سالها بهت گفتن
اگه بخوای، اگه بجنگی، اگه کوتاه نیای،
میتونی از هر چیزی رد بشی،
اما غرق شدن جاییه
که این روایت فرو میریزه.
اونجا میفهمی خیلی از چیزایی که اسمش رو گذاشتیم «انتخاب»،
در اصل فقط وقتی وجود دارن
که شرایط اجازه بده.
وقتی شرایط نده،
تو هنوز زندهای،
اما دیگه تصمیمگیرنده نیستی.
بیشتر شبیه کسی هستی
که داره اتفاق رو از درون خودش عبور میده.
غرق شدن برای من یعنی
دیدنِ مرزِ واقعیِ توانِ انسان.
نه مرزی که توی حرفهاست،
نه مرزی که توی انگیزشیها میگن،
بلکه اون مرزی که
بیسر و صدا میاد
و نشون میده
قدرت، همیشه مالِ تو نبوده؛
فقط تا وقتی بهت قرض داده شده
که دنیا مخالفت نکنه.