بخارِ چای.
نیمه گمشده عزیزم!
اگه قرار نیست هر روز بیای و با هم چایی بخوریم
همون بهتر که گمشده بمونی.
حس میکنم مدت هاست سقوط میکنم و به زمین نمیرسم؛غرق میشوم و خفه نمیشوم؛میسوزم و جان نمیدهم.
در پایانی بی پایان به سر میبرم...
بخارِ چای.
اشک هایش در استکان کمر باریک می چکید!
این روزها داشت
به نوشیدن چایِ شور عادت می کرد...