eitaa logo
دبیرستان ارزش آفرین برنا
418 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
859 ویدیو
105 فایل
متوسطه اول دخترانه تحول گرا پیشرو #مدارس_روش_میزان_اصفهان #توانگری_درمسیر_ارزش_آفرینی 🌐 borna-creative-group.ir خیابان دشتستان شمال،کوچه پژمان بختیاری 03132298998 ✅ شناسه مدیر دبیرستان @Razian_r ✅ شناسه مدیر راهبردی مجتمع: @hamed_saadatpour
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام خانواده‌های عزیز 🌹 🔦 خوبه بدونین … با توجه به شرایط فعلی جامعه و این واقعیت که ورود به دانشگاه هنوز یکی از پرتنش‌ترین مقاطع زندگی نوجوان‌هاست ـ و متأسفانه هر سال هم پیچیده‌تر می‌شود ـ سؤال مهمی مطرح می‌شود: ❓ روش میزان چه رویکردی در برابر این فشار و استرس دارد؟ 🔹 اول از همه، ما واقع‌بین هستیم. نه انکار می‌کنیم که کنکور و ورود به دانشگاه مهم است، و نه تمام مسیر تربیت یک نوجوان را به آن گره می‌زنیم. 🔸 در روش میزان، دانشگاه «یکی از مسیرها»ست، نه «تمام مسیر». یعنی اگر ره‌جو بخواهد وارد دانشگاه شود، باید توان علمی، مهارت ذهنی و تاب‌آوری روانی لازم را داشته باشد؛ نه اینکه صرفاً با فشار، اضطراب و حفظیات جلو برود. 🔹 برای همین، هرچه ره‌جوها به سال‌های بالاتر تحصیلی نزدیک‌تر می‌شوند، به‌تدریج و متناسب با سن‌شان، با روش‌های درست مطالعه، چگونگی بهره‌گیری از منابع آموزشی، برنامه‌ریزی تحصیلی و خوب درس خواندن مواجه می‌شوند. نه رها می‌شوند و نه ناگهانی تحت فشار قرار می‌گیرند. 🔸 از نگاه ما، درک و مدرک از هم جدا نیستند. ما به‌دنبال مدرک‌گراییِ بدون فهم نیستیم، و در عین حال، از اهمیت گرفتن مدارک تحصیلی هم غافل نیستیم. هدف‌مان این است که ره‌جوها در کنار درک عمیق و یادگیری واقعی، به مدارک تحصیلی برسند تا در نهایت افراد ارزش‌آفرین تربیت شوند. 🔹 در مدارس برنا، درس خواندن و خوب درس خواندن یک اصل جدی است؛ در کنار استفاده از روش‌های نوین آموزشی، تقویت روحیه‌ی جست‌وجوگری، پرسش‌گری و توانمندسازی ره‌جوها. 🔸 ما معتقدیم فشارِ ناگهانی در سال‌های پایانی، معمولاً نتیجه‌ی غفلت از تربیت تدریجی در سال‌های قبل است. پس به‌جای «دیر شروع کردن و محکم فشار دادن»، زودتر شروع می‌کنیم و درست پیش می‌رویم. 🔹 تجربه‌ی ما و پژوهش‌های ناظر به روش میزان نشان می‌دهد: نوجوانی که خودراهبر، مسئولیت‌پذیر و باسوادِ یادگیری باشد، در مواجهه با کنکور و دانشگاه، کم‌اضطراب‌تر، منعطف‌تر و موفق‌تر عمل می‌کند. 🔸 خلاصه اگر بخواهیم جمع‌بندی کنیم: ما نه کنکورمحوریم، نه کنکورگریز؛ بلکه انسان‌محور و آینده‌نگر هستیم. و باور داریم: مدرک زمانی ارزشمند است که بر پایه‌ی درک، توانمندی و هویت سالم بنا شده باشد. [به دنبال تعمیق درک ، در کنار اخذ مدرک] 5⃣ ♾ ادامه دارد …
هدایت شده از پردیس برنا
✊🏻 آنها ما را قدرتمند نمی خواهند ❗️ از ایران قوی و متحد می هراسند 🇮🇷 ایران وطن ما | پرچم کفن ما 🇮🇷 بهمن ۱۴۰۴ 🆔 @Borna_creative_Group 🔵 @Borna_campus🟣 💠 @borna_group 🌐 www.borna-gp.ir ┄┄┅┅┅❅☀️❅┅┅┅┄┄ پردیس‌تربیت‌محور [ 👈 خودشناسی|خودیاری|خودیابی|خودشکوفائی ]
45.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸همه چی داشت درست پیش می‌رفت… تا وقتی صدا، جای عقل رو گرفت 🎮 یه خواسته درست… با یه راه اشتباه آخرش چی شد؟ ➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🔻 فرهنگسرای رسانه اینجاست.... ایتا | آپارات | اینستاگرام
سلام خانواده‌های عزیز 🌹 🔦 خوبه بدونین … 🔹 طبعا متناسب با گروه سنی و مقطع تحصیلی، شیوه آموزش ، مهارت ها و پیگیری ها با شیب متناسبی تغییر می کنه. مسئولیت پذیری ره‌جوی دبستانی و دبیرستانی و نوع پاسخگویی اش متفاوت هست.‌ 🔸داریم تلاش می کنیم که تفاوتهای فردی و سبک های یادگیری و ارزشیابی متفاوت ره‌جویان را در فرآیندهای یاددهی - یادگیری لحاظ کنیم. همچنین سعی می کنیم کار تیمی ، تعاون و همیاری را از کودکی تجربه کنیم. 🔹 در کودکستان و دبستان ، هر پایه حدود ۵۰ - ۶۰ نفرند که یک مسئول به عنوان ره‌یار دارند و به ازای هر ۱۵-۱۲ نفر یک مربی (معلم). کلاس های دبیرستان هم حدود ۲۰ نفره هست. 🔺ممکنه این اسم ها را در بعضی مدارس تحول خواه و حتی سنتی هم بشنوین ... اما باید بدونید که در برنا، ره‌یار صرفا یک معاون نیست. چه به جهت تعداد ره‌جویی که همراهش هستند، چه وظایفش. ضمن اینکه یک رفیق جدی برای همدیگر هستند که می توانند روی هم حساب کنند. 🔸 برنا یک محیط شاد و کم استرس هست. تنش های زائدی که بی دلیل در عموم مدارس هست، اینجا خبری نیست. 6⃣ ♾ ادامه دارد …
روایت یک مادر هدهدی این روزها که دغدغه پایه هفتم و ورود به دبیرستان و انتخاب مدرسه دارم، مثل خیلی از مادرهای هدهدی، فقط به اسم‌ها و ادعاها اکتفا نکردم. سعی کردم مدرسه‌ها را از نزدیک ببینم و مدل کارشان را به عناوین مختلف لمس کنم. در همین مسیر، تجربه‌ای داشتم که برایم خیلی جدی و قابل تأمل بود. در اقوام‌مان یک دختر و پسر دوقلو داریم که امسال هفتم هستند و در دو مدرسه متفاوت، هر دو با ادعای آموزشی و تربیتی خاص درس می‌خوانند. با اجازه مادرشان، یک‌بار همین هفته به‌عنوان «ولی دانش‌آموز» در مدرسه یکی‌شان حاضر شدم و حدود یک ماه پیش هم در جلسه اولیای مدرسه دیگر شرکت کردم. نکته‌ای که در هر دو مدرسه قابل مشاهده بود، این بود که بعد از گذشت یک ترم کامل، عملاً شناخت معناداری از دانش‌آموز و خانواده‌اش وجود نداشت. نه از خانواده شناختی داشتند، نه از شرایط بچه، نه حتی از اسم و چهره‌اش. در هر دو مدرسه، هیچ‌کس متوجه نشد من مادر آن دانش‌آموز نیستم. تا وقتی دفتر باز نمی‌شد و اسم جلویش را نگاه نمی‌کردند، نمی‌توانستند بگویند این بچه در چه وضعیتی‌ست. شناخت‌ها محدود بود به چند دانش‌آموز خاص(بیش از حد ضعیف،بیش از حد قوی)؛ بقیه در یک تصویر کلی و مبهم گم می‌شدند و نکته جالب این بود که وقتی پای صحبت خانواده‌ها می‌نشستی، حرف‌ها دقیقاً همان دغدغه‌های آشنای مادرهای هدهدی بود: نگرانی از آموزش، نگرانی از عقب ماندن، نگرانی از اینکه آیا واقعاً چیزی عمیق‌تر از شعار در حال اتفاق افتادن هست یا نه. آن‌جا بود که برای من یک سؤال جدی شکل گرفت: مدرسه‌ای که بعد از یک ترم، هنوز دانش‌آموز و خانواده‌اش را نمی‌شناسد، چطور می‌تواند از «کار تربیتی و آموزشی» حرف بزند؟ این تجربه برای من نه برای قضاوت بود و نه تخریب؛ بلکه یک تلنگر‌شدند. برای ما مادرهای هدهدی که انتخاب مدرسه را فقط بر اساس اسم، ادعا و ویترین انجام ندهیم و حتماً از نزدیک ببینیم که رابطه مدرسه با دانش‌آموز و خانواده، واقعاً چگونه است.
هدایت شده از پردیس برنا
🌟 تورگشت نهم عنوان برنامه: 👨‍👩‍👦‍👦 تورگشت بازی‌های زمستانی 📅 زمان اجرا: پنجشنبه، ۹ بهمن ماه زمان رفت: ۶ صبح زمان برگشت: آخر شب پنج شنبه 🏛 مکان: پیست زمستانی فریدونشهر 🚘 وسیله نقلیه: اتوبوس دربستی ۴۴ نفره ✨ خدمات برنامه: 🚌اتوبوس رفت و برگشت ☕️میان وعده گرم ⛷هزینه ورودی پیست 🛡بیمه 🎁 نکات مهم: 🔸هزینه خرید صبحانه و ناهار در محل رستوران پیست فریدونشهر به عهده مسافرین عزیز می باشد. لازم به ذکر است قیمت ناهار حدود ۲۵۰ تا ۴۰۰ هزار تومان بر اساس نوع انتخاب برای هر نفر می باشد. 🔹هزینه بازی های پیست شامل سورتمه، زیپ لاین و...به عهده خانواده های محترم می باشد. 🔸حضور خانواده‌های غیر برنایی نیز امکان‌پذیر است. 🔹در صورت تکمیل ظرفیت اتوبوس ، برنامه برگزار خواهد شد. 🔶🔹لطفا جهت ثبت نام، برای هر نفر مبلغ ۶۵۰ هزار تومان را به شماره کارت 5041721113524145 واریز و فیش و مشخصات خود را به آیدی زیر ارسال نمایید. 🆔 @Borna_creative_Group به گروه آوای سفر در ایتا بپیوندید😍 🔵 @Borna_campus🟣 💠 @borna_group 🌐 www.borna-gp.ir ┄┄┅┅┅❅☀️❅┅┅┅┄┄ پردیس‌تربیت‌محور [ 👈 خودشناسی|خودیاری|خودیابی|خودشکوفائی ]
"به‌نام‌نامی‌زینب" دو روز از پایان سفرمان میگذرد و من احساس میکنم تکه‌ای از وجودم را آنجا جا گذاشته‌ام. سه روزی که در آن،خنده ها و شیطنت ها جای خود داشت و در اقیانوس افکار و نوشته ها غرق شدن جای دیگری داشت. کاش حواسمان باشد فقط خوش گذرانی ها را به خاطر نسپاریم. اصل موضوع اگر به دست نسیان سپرده شود،هیچ نبرده‌ای! اشک‌ها در میان خنده‌ها گم میشد؛ گاهی هم در عین کنار هم بودن،سکوت همه جا را فرا میگرفت. انگار همگی میدانستیم این سفر کوتاه،باید ثمره‌ای نیز داشته باشد. میدانستیم که باید از تک‌تک لحظات بهره‌برد. به نظر من این سفر مثل قرآن بود؛ هر کس به اندازه‌ی فهم خودش از آن بهره میبرد ! آموختیم و آموختیم که فرصت کوتاه است و راه ناهموار. ای موجود دوپا از چه می‌ترسی وقتی که بی‌رحم ترین اشرف مخلوقاتیم ؟ آموختیم که از شب و خاموشی نترسیم؛ که خداوند شب را پناهِ دل قرار داد. گاهی در زندگی‌ همه، لحظاتی تاریک وجود دارد؛ اما اگر دریابیم که آن تاریکی برای پناهِ دل و قدر نعمت دانستن است،دیگر نمیترسیم. و ما آموختیم که سختی اعتکاف،فانوس روشنی‌ست در دلِ تاریکی روزگار... بخواهیم یا نخواهیم در گرداب زندگی غرق شده‌ایم. یا همراهش میشوی و با میل آن جلو میروی، و یا برای خود،قایقی می‌سازی. کاش در این سه روز،قایق محکمی ساخته باشیم ! جرئت میخواهد زندگی کردن؛ دلی مقتدر میطلبد ! وقت رفتن بود... خانواده ها با ذوق منتظر ایستاده بودند تا فرزندشان را در آغوش بکشند ؛ اما همه مطمئن بودند که تا دقایقی دیگر،قرار است از در حیاط پا به بیرون بگذارد. اونم از کجا؟ از جایی که یه روز در کنار دوستانش زندگی کرده و رهیارانی بوده‌اند که رسیدگی کامل بکنند ! روزی‌روزگاری خانواده‌هایی بودند‌ که با صدبرابر ذوق، بیشتر از خانواده‌های ما، آمدند دنبال فرزندشان، تا شاید بعد از سال ها دوری بغلش کنند،ببوسند و ببویند و از نفس کشیدن در کنارش لذت ببرند. اما آن بچه‌ها،هیچ‌وقت برنگشتند... حداقل،دلخوشی خانواده بازگشت جسدش بود ! اما آن هم نیامد... سه روز که سهل است!! شده سه سال میوه‌ی دلشان را لا‌به‌لای توپ و تانک بفرستند... بدون آب و غذای خوب ! تا مبادا آرامش ما خدشه‌دار شود. حالا قصه‌ی سه روزه‌ی ما و انتظار خانوادمان که به سر رسید ؛ اما قصه‌هایی وجود دارد که هنوز به سر نرسیده‌اند... سه‌هفته، سه‌ماه، سه سال،سی سال... این بازی دنیاست؛ دنیایی که حتی در عشق هم محنت و غم می‌کارد. و خداگفت: -وَآتَاكُمْ مِنْ كُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ . + یادت نره برای تمام چیزهایی که الان داری ، یک روزی دعا کردی :) بچه‌ها! یکم به خودمون بیایم ! حواسمون هست داریم چیکار میکنیم ؟ بیاین با هم دعا کنیم، خدایا قلبامون یخ زده یکم قلبامونو گرم کن... :) الهم‌عجل‌ولیک‌الفرج هِجدَهُمین‌روز از دَهُمین ماه «ضاد.سین»
روز دوم اعتکاف شاید به یاد ماندنی ترین روزش بود . نمیدانم چرا ، فقط اینجوری حس میکنم . شب دوم من از همه دوستام زود تر خوابم برده بود و در واقع بیهوش شده بودم . و صبح روز اول خیلی سرحال تر بودم به نظرم ‌. حال سحر خیلی خیلی خاصه . اگه درست یادم باشه بعد از نماز صبح با بچه ها همینجوری یهویی نشستیم و دعای عهد و زیارت عاشورا رو خوندیم . اصلا نمیدونم چیشد که خوندیم اول اصلا جدی نبودیم و بعد جدی شد . بعد بچه ها رفتند خوابیدند و من درباره یه چیزی که ذهنم رو درگیر کرده بود از یه آدم بینهایت مهربون و دوست داشتنی سوال پرسیدم و اون دقایق برام اونقدر ویژه است که دلم میخواد چند بار از اول زندگیش کنم . از توی حرفامون یه چیزی رو میتونم بگم اونم اینکه بعضی وقتا ما آدما ذهنمون همش توی گذشته است . در حالی که به قول حضرت علی گذشته رفته و آینده که نیومده پس زمان حال قطعا اولویته . چون من همین الان میتونم براش کاری انجام بدم و بعد تموم میشه و تبدیل به گذشته ای میشه که دیگه کاری از دستم براش برنمیاد . حالا اومدیم و تبدیل به گذشته شد اگه شد خب فقط میتونیم ازش تجربه بگیریم و به هیچ درد دیگه ای نمیخوره . پس اول حال مهمه و بعد اینده که یه کار هایی از الان براش میشه کرد و اخر گذشته برای زمان حال تجربه هاش به دردمون میخوره . بعد از اینکه جواب سوالم رو گرفتم ازشون تشکر کردم و رفتم سراغ دفترم چون خیلی هیجان داشتم و باید یه جوری تخیله میشد ... یکم کتاب هم خوندم و به صفحه شانسی قرآن و رفتم پیش دوستام و خوابیدم . صبح عالییی بود . صدای یکی از مربیان پسرا که برای ما هم پخش میشد بیدار شدیم که یه یکی از بچه ها میگفتند صبح شده جوجو ‌. فکر کنم مخاطبشان یک پسر پنجمی بود . دیگه آنقدر به آن بنده خدا خندیدیم تا همه بچه ها بیدار شده اند . داشتیم میگفتیم صداشون رو باید ضبط میکردیم برای آلارم گوشی هامون . به لطف ایشون همه جوری خواب از سرمان پرید که حس میکردیم حالا حالا ها دیگر خوابمان نمیگیرد . ساعت اول صبح برای درس بود و یکم درس خواندیم و نماز و بعد خانمی امدند و درباره صحیفه سجادیه باهامون حرف زدند . برام جالب بود چون من هیچ وقت فکر نمیکردم صحیفه اینقدر جالب باشد و الان یکم متفاوت تر بهش نگاه میکنم و دلم میخواهد برم ببینم چی درونش دارد که آنقدر مهم است . بعد از آن آقای طائبی و مردان شاه آمدند برای محفل قرآنی که تایم دوست داشتنی بود . یکم خسته بودیم ولی چیز های خیلی جالبی رو برامون گفتند و یادگاری خاصه من از اون تایم شاید این بود که دلم میخواد بیشتر قرآن گوش بدم تا بتونم با نغمه قرآن بخونم . و اینکه هر کلمه قرآن یه کتاب حرف نهفته در خودش داره و اگه زمان بزاریم و دقت کنیم خیلی چیزا از قرآن میتونیم یاد بگیریم . مثلا معنی کلمه عبد یعنی چشم گو ... بعد از این جلسه رفتیم توی سالن خودمون یه کلیپ خیلی ناز از حاج قاسم برامون گذاشتند که معنای رفیق واقعی رو قشنگ میشد حس کرد از کلیپ . توی ویدیو حاج قاسم درباره شهید احمد کاظمی میگفتند که چقدر باهم دوست بودند و بعد کلیپی دیدیم که رهبرمون درباره حاج قاسم میگفتند به عنوان دوست خوب . و بعد درباره این حرف زدیم که دوست خوب واقعا چجوریه و مثلا اینکه دوست خوب یعنی یادگار تمام یادگاری ها و خاطرات و حس های خوب . یعنی کسی که باهاش رودربایستی نداریم ... بعد یکی از دوستای گلمون یه سری رزق بهمون داد که درباره یه شهید خیلی دوست داشتنی بود و من رزق خودم رو خیلی دوستش دارم و برام واقعا خاصه و حاوی یه پیام از طرف شهید برام . بعد اذان شد و ماشالا حج آقا از اون خوباش بود ، بعضی بچه هامون بهش نمیرسیدند اینقدر که تند میخوند . تا میومدیم وضو بگیریم نماز مغرب تموم شده بود . بعد از افطار روضه حضرت زینب بود . و اولین تجربه من بود که یه جمع سینه سنی دخترونه داشتیم و حتی اخرش لیلا نبض... رو خوندیم . حس متفاوتی داشت روضه . بعد از اون آقای خانی اومدند و درباره پدر و مادر باهامون حرف زدند و بعضی حرفاشون واقعا برام جالب بود . و در آخر هم یک همسر شهید امدند و درباره همسرشون حرف زدند که چی بود جریانشون و داستان جالبی بود . بعد دیگه خیلی خوابمون میومد و من و یکی از دوستام زده بود به سرمون یه مقداری و خاطرات بامزه ای داشتیم و در وسط خنده هامون خوابمون برد ... روز دوم اعتکاف برنا سال ۱۴۰۴
روز دوم خیلی به یاد ماندنی بود از صبح ساعت ۹:۳۰ که بیدار شدیم مکان رو مرتب کردیم چون میخواستن از صدا و سیما بیان و بعدش رفتیم برای آماده شدیم برای نماز ظهر و عصر بعد از نماز نشستیم با دوستم سوره نور رو خواندیم بعد از آن محفل صحیفه سجادیه داشتیم و خیلی آموزنده و خوب بود و بعد از آن محفل قرآنی داشتیم که آقای طائبی آمده بودن و یک سری نکات قشنگ درباره قرآن گفتند و بعد از آن دوتا کیلیپ خیلی زیبا خانم رضیان برامون گذاشتن درباره حاج قاسم و صحبت های رهبرمان درباره حاج قاسم و خیلی یادگاری و قشنگ بود وبعد از آن زیارت آل یاسین خواندیم و من بی هوش شدم تا قبل از نماز مغرب و عشا و بعد از آن نماز خواندیم و بعد از آن افطار کردیم و بعد از آن برای حضرت زینب روضه داشتیم این قسمت خیلی دوست داشتم نمیدونم چرا ولی خیلی به یاد ماندنی بود و به خصوص اون سینه زنی دخترانه که داشتیم و آخر روضه همخوانی لیلا نبض... رو داشتیم و خیلی حس خوبی داشت و من تجربه اولم بود که سینه زنی دخترونه داشتیم و متاسفانه وسط اون رفتیم برای عکس دسته جمعی و بعد از آن سخنرانی آقای خانی بود و درباره والدین صحبت کردن و یه جاهای صحبت‌هایشان خیلی قشنگ بود و بعد از آن همسر شهید اقادادی آمدند و من خیلی خوشحال شدم که ایشون رو دیدم و خاطرات شهید رو شنیدم و بعد ار آن پذیرایی داشتیم و بعد از آن ما رفتیم درس خواندیم و خیلی خوب بود و بعد از آن رفتم داخل مسجد در خلوت خود زیارت عاشورا و سوره واقعه که خوندم و بعداز آن خاموشی بود باید میخوابیدم و تا ساعت ۲:۳۰ دقیقه خوابم نمی‌برد و متوجه نشدم که چی شد که بی هوش شدم و بعد از یک ساعت بیدار شدم سحری خوردم و بعد از آن نماز خواندم و ناراحت بودم که داره تموم میشه اعتکاف و از ناراحتی خوابم برد من متاسفانه سال هفتمم نتوانستم برم و خیلی حسرت خوردم اعتکاف رو بیشتر آدم تو دوران نوجوانی درک میکنه پیشنهاد میکنم که کسانی که تجربه نکردن حتما در سال‌های آینده تجربه کنند و بیش ترین استفاده رو بهره ببرند روز دوم به یاد ماندنی اعتکاف مدرسه ارزش آفرین برنا سال ۱۴۰۴
حس عجیبی داشت ، حسِ دارد تمام میشود ، اما خب ناراحت نبودم چون خیلی خوش گذشته بود و از خیلی از لحظه هاش استفاده کرده بودم به سبک خودم . ساعت حدودا ۸ یا ۹ صبح بود و من بیدار شده بودم نمیدانم چرا ، شاید چون روز اخر بود ناخداگاه دلم نمیخواست خواب باشم ‌. از بین دوستام تلاش کردم بیدارشون نکنم و رد شدم و رفتم توی راهرو . مربی هامون مثل فرشته ها خوابیده بودند . دلم برایشان ضعف رفت که از خستگی انقدر ناز و معصومانه خوابشان برده بود . چند دقیقه فقط نشستم و بهشان نگاه کردم و فکر کردم که فردا صبح که بیدار میشوم دیگر اینجا نیستم . دفترم رو دراوردم و از عمق وجودم با تک تک سلول هام از خدا تشکر کردم برای داشتن همچین فرشته هایی توی زندگیم . حس اون تایم خیلی برام خاص بود . صدای بازی پسر کوچولو ها از پایین به گوشم میخورد و در زاویه دیدم روی دیوار نوری که از پنجره بالای سرم رد شده بود را میدیدم . سعی کردم حال آن لحظه را در ذهنم ثبت کنم و بعد جزوه ریاضیم رو دراوردم و دوباره نشستم سر سوالی که جوابش توی گوشیم بود و بهش رسترسی نداشتم و باید انقدر بهش ور میرفتم که به یک چیزی برسم . یکم مخم رو ورز دادم و خسته شدم و رفتم خوابیدم ... حدود یک ربع از روز سوم اعتکاف برنا_ سال ۱۴۰۴
هدایت شده از پردیس برنا
✊🏻 آنها ما را با نشاط نمی خواهند ❗️ از ایران قوی و متحد می هراسند 🇮🇷 ایران وطن ما | پرچم کفن ما 🇮🇷 بهمن ۱۴۰۴ 🆔 @Borna_creative_Group 🔵 @Borna_campus🟣 💠 @borna_group 🌐 www.borna-gp.ir ┄┄┅┅┅❅☀️❅┅┅┅┄┄ پردیس‌تربیت‌محور [ 👈 خودشناسی|خودیاری|خودیابی|خودشکوفائی ]