•{#قشاع🖤🤍}••
#قلم_N
#part_260
دستی زیر چشمام کشیدم..
+دنبال بهانه ای ها!
خیله خوب...
آ ...آ ... بیا... دیگه گریه نمیکنم!
_آفرین!
+خانوم فهیمی جان؟
با صدازدنای من فهیمی اومد و مشغول وصل کردن دوربینا شد...
لباس مجلسی پوشیده و طوسی رنگ تنم بود!
طرح لباسه رو پسندیده بودم و خیلی دوسش داشتم...
تنها بدی که داشت این بود که تنگ بود برام ..
اونم بخاطر تپلی بیش از حدم بود!
کلافه شده بودم ازین چاقی بیش ازحد!
البته نگران هم بودم!
تقریبا دوماه از سقط بچه میگذره...
ازاونموقع ب این وضع افتادم!
_آقا داوود... لطفا شنود پنج چک بشه!
× بله چشم ... چک شد.
_خب تموم شد عزیزم! خدا پشت و پناهت!
بغلش کردم و لب زدم؛
+فدات شم ممنونم ! دعا کن برام!
داوود: آبجی مراقب خودت باش ! ایشاالله بری و با دست پر برگردی!
رسول: آره همینکه این میگه !
خندیدم و ممنونی گفتم.
باصدای آقامحمد برگشتیم سمت در:
_به به...جمعتون جمعه...
لبخندی زدم و گفتم:
+بله...گلمون کم بود!
رسول زیر لب زمزمه کرد:
_خلمون کم بود!
دستمو گرفتم جلو دهنم تا بیشتر ازین خندم معلوم نشه...
نگاهی گذرا به بچه ها انداختم که درحال ترکیدن بودن...
_آقارسول چیزی گفتی؟
رسول ترسیده گفت؛
× چی؟ من؟ نه بابا ! گفتم خوش اومدید!
_آها...
فرشید؛ دروغ میگه آقا گفت خلمون کم بود!
زدم زیر خنده که رادین گفت:
_آدم فروش بدبخت!
با لحن بامزه رادین همه شروع ب خندیدن کردن...
خیره شدم به رادین...!
چقدر قشنگ میخندید!
من دلم برای این خنده هاش تنگ میشد!
دلم برای این نطنز بازیاش و غیرتی شدناش تنگ میشد!
طاقتشو داشتم؟!
معلومه که نه!
چون تنها امید و انگیزم برای زندگی همین بود!
خیلی آروم از جمع کنار کشیدم وسمت حیاط پشتی که حکم درمانگاه رو برام داشت رفتم...
اینجا پراز حس خوب بود!
درمان تمام غم و غصه هام!
اونقدر که سرسبز بود!
حتی با چمن و درختای مصنوعی!
•{#قشاع🖤🤍}••
#قلم_N
#part_261
یه چیزی وسط گلوم مثل غده سرطانی گیر کرده بود!
نه میتونستم قورتش بدم نه بشکونمش !
ولی من باید خالی میشدم!
چون تموم نفسم بند بود به حامد!
چرا باید به خودم دروغ میگفتم؟!
هی خودمو گول بزنم و بگم نه !
اون آدم الان از ما نیست!
اون آدم خلافکاره !
یه حروم خور به تمام معناست!
کسی که انگ هرزگی و خیانت رو روی پیشونیم زد!
هضم حرفای حامد برام سخت بود!
حتی فکر کردن به رفتار وحرفای اخیرش جونمو میگیره!
ولی من دلمو باخته بودم!
تو این چندروز فکرم درگیر حامد بود!
حامدی که حتی یه دفه هم نیومد تا ببینمش!
بگم اشتباه کردن همون تجربه ست!
ولی گاهی اوقات بعضی اشتباهات دل میشکونه!
جبرانش خیلی سخته!
ولی بازم دوسش داشتم!
دلم برای دیدنش پر میکشید!
فکر کنم خدا صدامو شنید که با صدای حامد اشکامو پاک کردم...:
_فکر نمیکردم انقدر دوسش داشته باشی !
بلند شدم و روبروش وایستادم...
پوزخندی زد و دستاشو تو جیبش کرد...
_چه تیپی هم زدی !
+چی داری م...میگی!
_حقیقت رو میکوبم تو سرت ! درد میگیره؟ یا تلخه برات دونستنش؟
+بس کن حامد!
_اوو! دیرت میشه ؟ برو برو...منتظرته!
+کیو میگی ! کی منتظر منه !
_ارسلان !
با شنیدن اسم ارسلان پاهام سست شد...
+چرت نگو حامد ! برو کنار میخام رد شم...
_چیه؟ دلتنگی امونت نمیده؟
لبمو گاز گرفتم تا اشکام روی صورتم جاری نشن...
× اومدی اینجا که چی بشه؟
خیره شدم ب رادین...
با اومدنش جرئت حرف زدن پیدا کردم:
+لعنت به من که هنوزم دلم گیره !
ولی خودت داری خرابش میکنی حامد!
هیچوقت این کاراتو یادم نمیره !
شونمو به شونش زدم و از حیاط اومدم بیرون!...
از یه جایی به بعد دیگه فقط بهشون نگاه کردم.
به کاراشون
به مسخره بازیاشون
حتی دیگه خندمم نگرفت.
انگار دیگه برام مهم نبود میخوان چه کاری انجام بدن و چه کاری انجام ندن فقط این برام مهم بود که منو بذارن به حال خودم.این برام مهم بود که منو قاطی کثافت کاریاشون نکنن این برام مهم بود که دیگه روان منو نابود نکنن.بیخیال من بشن،انگار که منی وجود ندارم.
ولی باز خودمو ساختم!
آره!
خودتو بساز !
#انگیزشی
#توییت
#پروف
@CafeYadgiry💘
چطور سـاعت خوابم رو کم کنم😳 :
⊱⋅ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ─ ⋅⊰
قدم 𝟏 : هر ادمی لازم ب هفت ساعت خوابیدن داره پس زود بخواب و زود بیدار شو🌸 ؛
قدم 𝟐 : برنامه روزانت رو با یه درسی که دوست
داری شروع کن🧡 ؛
قدم 𝟑 : گوشی رو موقع خواب بزار پیشت که یهو ساعت از دستت در نره اما یکمی از خودت دورش کن اینطوری بهتره🫐👌🏼 ؛
قدم 𝟒 : قبل خواب برنامه فردات رو مرور کن😺 ؛
قدم 𝟓 : بدون الارم بیدار شو🌱👀 ؛
. ׁ ֢ #ترفند🥑🌱
#توصیه
@CafeYadgiry💛
•غذای ملی کشور ها. 🌸🍐.
⊱ – – – – – – – – – – – ⊰
•امریکا:همبرگر .🚙👐🏽.
•ژاپن:سوشی . 🍪🥛.
•ایتالیا:پاستا .🌧📗.
•چین :پنکیک داگ . 🥧💙.
•هند:چیکن تندروی . 🐻🌿.
•فرانسه:کرپ .🍓👩🏽🍳.
•کانادا:پوتین . 🦋🐤.
•ایران:چلوکباب . 📃🌸.
#دانستنی 🦴🧃 . ִֶָ 𓂅
@CafeYadgiry🖤