هرچه از صبح فکر میکنم چه بگویم،
کلمهها بی صدا محو میشوند.
میخواهم بروم در خانهی بابا رضا برای عرض تسلیت.
قبول دارید وقتی عزا برای جوان باشد تسلیت گفتن سختتر میشود.
تا چند سال پیش سختترین روضه برایم، روضهی رباب بود. هنوز هم هست.
روضهی رباب، روضه تمام مادران است.
اما چند وقتی است روضه مادرانهام تغییر کرده. وقتی خبر شهادت جوانی را میشنوم، فکرم میرود پیش مادر شهید.
مخصوصا حالا که پسرم قد کشیده و رشید شده. محاسن روی صورتش مرا به خیالبافی و آرزویهای مادرانه و رخت دامادی میبرد.
از صبح به مادر حضرت جواد (ع) فکر میکنم. هر چه توی نت گشتهام نفهمیدم موقع شهادت حضرت در چه حالی بودهاند.
یک لحظه فکر کن، وقتی خبر شهادت تنها فرزند را شنیده آن هم تو خانهی خودش به دست همسرش چه حالی داشته؟ حتی اگر توی این دنیای خاکی نبوده باشد......
#ختم_صلوات_هدیه_به
#مادر_حضرت_جواد_ع
#سبیکه
#خیزران
#دُره
#همسر_و_مادر_شهید
#از_خاندان_ماریه_قبطیه
https://eitaa.com/chand_jore_ba_man
دخالت
پول قرض کرده بودم جای ماهعسل نرفته، بیاورمش سفر خارجه.
بابام خدابیامرز راست میگفت:<< زن جماعت، آدم نیست! قدر نمیداند>>
خب زن حسابی، اینجا خارج است. وقتی آن خانم لبخند میزند زشت نیست من اخم کنم؟
خودت بگو با خودش نمیگوید زن بدبخت عجب شوهر عنقی دارد.
این خارجیها هم که هیچ چیزشان به آدم نمیماند، زن را چه به پادویی هتل و چمدان کشیدن.
لابد برای جذب مسافر است، از آن روز زنها را گذاشته بودند به بشور و بساب اتاقها، کسی نمیدیدشان.
آن وقت مردهای نره غول، دم در خوشآمد میگفتند، خب معلوم است مشتری میپرد.
نمیدانستند همین فکر اقتصادیشان، دماری از سفر بخت برگشتههایی مثل من در میآورد که نگو.
خوب شد، دست ندادم بهش! وگرنه حسابم با کرام الکاتبین بود.
بی انصافها میبینند باهم دعوایمان شده، نمیکنند دو نفر بیایند جلو، بگویند آقا زن است و ضعیفه، شما مردی کن.
بِرّوبر ایستادهاند و نگاه میکنند. زن ما هم هرچه دلش خواست گفت.
حیف!! حیف، نمیخواستم با خودشان بگویند عجب مرد بی ادبی و گرنه من هم بلد بودم چطور چاک دهانم را وا کنم یا دستم را....
البته دروغ چرا، این همه سال هیچ کدام را بلد نبودم.
یعنی به قول آقاجانم:<<خاک برسر زن ذلیلت حشمت، اسم آقام را حیف کردی>>
بیچاره بعد شش دختر دلش خوش بود بالاخره پسردار شد و اسم پدرش زنده می ماند.
تمام سختی و بدبختی سفر، یک طرف، شانس کچل من یک طرف.
همان روز که زری دوباره زد به سرش، دادوقال توی اتاق راه انداخت که سر میز، چرا جلوی پیشخدمت دست روی سینه گذاشتی و نیمخیز شدی.
نمیفهمم خوب است خودش هم زن است!
بیچاره آن همه مخلفات و غذا روی میز چیده نباید یک تشکر خشک و خالی میکردم؟! همین را گفتم، کفر گفتم.
زد به سیم آخر که خودم را از دست تو میکشم تا توی کشور غریب حالت جا بیاید. فکر کرده بود اینجا هم مثل خانه ی خودمان از ترس آبرو میافتم به دست و پاش.
به خداوندی خدا که حاضر بودم بروم زندان ولی از دست این زن خلاص شوم. رفت سمت پنجره. گفت:<<خودم را پرت میکنم پایین>>
میدانستم بلوف میزند، من هم شیرش کردم، عرضه اش را نداری.
دست گذاشت روی دستگیره و کشید. هرچه کرد باز نشد. رفتم امتحان کردم. خیلی سفت بود. تکان نمی خورد.
عصبانی شماره پذیرش را گرفتم:<< چه وضعش است من و زنم دعوا کردیم میخواهد خودش را از پنجره بیاندازد بیرون>>
از آن طرف خط در آمد گفت:<<ما توی مسائل خصوصی مسافرها دخالت نمیکنیم>>
دیگر نتوانستم تحمل کنم داد زدم:<< زنیکه ی خر، دستگیره خراب پنجره تان را میگویم که بدبختم کرد. آن که دیگر به شما مربوط میشود>>
🖊شکوهی
#روز_عید_یکم_خنده😄😄
#برگردان_یک_لطیفه
#طنز_بنویسم؟
@E_shokoohi 👈 اینجا بگو
https://eitaa.com/chand_jore_ba_man
هدایت شده از روزنوشت⛈
از کودکی عاشق ریاضی بودم. با اعداد زندگی میکردم. وقتی سرخوش، لیلیکنان میرفتم دبستان، درختهای چنار کنار خیابان را میشمردم.
با خود حساب میکردم که اگر روی دیوار هر همسایه، دوتا یاکریم خانه داشته باشند، و هربار سه جوجه بزرگ کنند، آخر زمستان چندتا یا کریم در محلهمان، آواز میخوانند.
موزاییکها را تا مدرسه میشمردم و محاسبه میکردم که اگر یکی درمیان از رویشان بپرم، با چند پرش میرسم دبستان.
بزرگتر که شدم تا دیروقت مینشستم پای حل معادلات ریاضی. بعدها عاشق جدول سودوکو شدم. من عاشق اعداد بودم.
اما اکنون...
در آستانهی پنجاه سالگی، ماندهام متحیر میان دوست داشتن ریاضیات و تنفر از اعداد.
از صبح، عدد ۲۷۴ مدام در ذهنم تکرار میشود. با هربار تکرار قسمتی از قلبم ترک میخورد. صدای شکستن پارههای دل، مغز را خراش میدهد. اگر در هر ثانیه یک عدد را بشمارم،
تا ۲۷۴ ، بیش از چهار دقیقه طول میکشد.
۲۷۴ نفر
۲۷۴تا عشق
۲۷۴تا آرزوی زیستن
۲۷۴ تا امید پدر و مادر
۲۷۴ انسان که برخی کودک بودند. پر از هیاهو، شادی، مهر
۲۷۴ انسان
۲۷۴ انسان
۲۷۴ انسان
خبرگذاری الجزیره
تعدادشهدای قتل عام اردوگاه نصیرات درمرکز باریکه غزه تا کنون به ۲۷۴ نفر و شمار مجروحان نیز به ۶۹۸ نفر رسیده است.
اگر بخواهم تا ۳۵هزار بشمارم چند ساعت زمان میبرد؟
#نارون
https://eitaa.com/rooznevest
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅به این میگن محتوا
✅احسنت به تهیه کننده های این کار
✅فرق می کنه به کی رأی بدیم