فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
شب جمعه شب زیارتی ارباب بی کفن صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین (هر که سه بار بگه زیارت کامل انجام شده)🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
صلی الله علیک يا اباعبدالله💔
9.12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌 این قسمت از دیدار آقا با شعرا ، قسمت اولش زیاد پخش شد
اما ادامه اش قشنگ تره
مخصوصا همراه میکس با صدای همایون شجریان
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
83420576_5787206524254291706.mp3
9.95M
شبتون آروم با نوای #قرآن که آرامش بخش دلهاست ❤️
روزنوشت⛈
🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀 🍀🍀 #نقاب_هیولا #قسمت_صدوسیوهشت لنا نشست روبروی افسر شاباک. تو یک اتاق اد
🍀🍀🍀🍀🍀🍀
🍀🍀🍀🍀🍀
🍀🍀🍀🍀
🍀🍀🍀
🍀🍀
#نقاب_هیولا
#قسمت_صدوسیونه
دو گروه از افراد هیچگاه به زندگی عادی باز نخواهند گشت. آنانکه به جنگ رفتهاند و آنان که عاشق شدهاند!
و لنا جزو هر دو گروه بود.
لنا تنها قدم میزد تو آپارتمان کوچکش، تو طبقهی چهل و پنج یک برج بلند وسط تلآویو. پردهها را کامل کشید. چراغها و پکیج خاموش بود. تنها نور کم رنگ تلوزیون، اتاق را روشن میکرد. تصاویری مستند از کرهی زمین، بیصدا از آن پخش میشد.
لنا پتوی نازکی را دور خود پیچید. لم داد روی مبل چرمی سیاهرنگ. پارچه رویه، چروک شد. خیره شد به تلویزیون. مستندی از قطب شمال را نشان میداد. کوههای عظیم یخ با تابش آفتاب کمرنگ بهاری، ترک میخوردند و ناگهان فرو میریختند. صحنهی باشکوهی بود. یک لحظه حجم عظیمی از آبهای سورمهای موج میزد و سفیدی مطلق یک قلهی برفی فرو میرفت تویش.
صدای تلویزیون قطع بود. لنا تصور کرد صوت عظیم تکه شدن، شکستن و ریختن این انبوه یخی را تو اقیانوس.
اندیشید چطور میشود که یک کوه با آن عظمت ترک میخورد؟ نور خورشید خیلی قوی است یا قلب کوه تا این حد شکسته که با اندک تلنگری، متلاشی میشود.
سرما افتاد به جان لنا. پتو را محکمتر پیچید دور خودش. کانال را عوض کرد. میزگرد سیاسی بود. هیچ وقت با سیاستبازها رابطهی خوبی نداشت. از دیدن این آدمها حالش به هم میخورد. زد شبکه دیگر.
چندتا کفتار، یک شیر مجروح را دوره کرده بودند و هر کدام زخمی بهش میزدند.
لنا حوصلهی نگاه کردن نداشت. صدای تلفن بلند شد. آنقدر زنگ خورد تا قطع شد. دوباره و سهباره. لنا جُم نزد. بیشتر خودش را فرو کرد تو مبل. تو تصویر روبرو، دو تا توله شیر تنها مانده بودند تو صحرا. دور استخوانهای سفید مادر که تکههای کوچک گوشت سرخ، چسبیده بود بهش، میچرخیدند.
لنا چشمش به تلوزیون بود، دلش پیش سعید و سلیمه. الان چه کسی بچهها را سیر میکرد؟ کاش راهی بود تا چند قوطی شیرخشک برای بچهها میفرستاد. نکند عبدالله برای تهیهی آن خودش را به خطر بیندازد، مثل مقداد. یاد تن سوختهی او افتاد. دماغ را چین داد.
صدای زنگ آمد. لنا چشم دوخت به در. نوری که از تغییر تصاویر تو تلوزیون میتابید، رنگ در را هر لحظه عوض میکرد. صدای زنگ دوباره آمد. لنا محل نگذاشت. چند دقیقه بعد در با کلید باز شد:« لنا! عزیزم. خونهای؟»
اول دوتا دست با پلاستیک دیده شد و بعد سر دیوید. مردک آمد تو و با پا در را بست. با آرنج کلید برق را زد. خوشلباس بود مثل همیشه. با موهای ژل زدهی پریشان روی پیشانی. معلوم بود تازه اصلاح کرده چون از ته ریش همیشگی خبری نبود. پلاستیکهای تو دست را گذاشت رو اپن آشپزخانه. رو کرد به لنا:« چرا جواب نمیدی، عزیزم؟»
منتظر پاسخ نماند. دکمهی قهوه ساز را زد. میوهها را تو یخچال چید:« اینجا چقدر سرده!»
پکیج را روشن کرد. صدای شعله پیچید تو سکوت خانه.
فنجانها را گذاشت تو سینی. قهوه ریخت تویش. عطر نوشیدنی زودتر از خودش رسید به لنا. یک لحظه ویار قهوه کرد. صدیقه آمد تو با یک فنجان توی دست. لباس سبز بلندی تنش بود با روسری تیرهتر. فنجان را تعارف کرد. لنا فنجان را به لب برد. عمیق نفس کشید. خستگیاش کم شد. الان صدیقه چکار میکرد؟
:« با شیر یا شکر؟» به دیوید نگاه کرد. تیشرت سورمهای با شلوار جین به تن داشت.
جوابی نداد. دیوید سینی را گذاشت روی میز جلوی لنا. بخار قهوهی داغ میپیچید تو هوا و محو میشد. دیوید دست کشید روی صفحه شیشهای. رد انگشتها روی میز افتاد:« همهجارو خاک و خل برداشته. مگه خدمتکار نمیاد اینجا؟»
لنا نگاهی به گردوغبار روی میز کرد و شانه بالا انداخت:« مرخصش کردم.»
دیوید نشست کناراو. مبل فرو رفت. دست انداخت دور شانهاش:« عزیزم! سه روزه دارم زنگ میزنم. چرا جواب تلفنو نمیدی؟ حتی بابا هم نگران شده.»
لنا رو برگرداند.
دیوید با دست دیگر، چانهی او را گرفت و نرم برگرداند سمت خودش:« ببین منو دختر خوب! من... من یه معذرت خواهی بهت بدهکارم.»
لنا سعی کرد شانه را از دستش رها کند. دیوید خود را کنار کشید. کف دستها را بالا برد:« باشه! تسلیم. حق با توئه.... فقط بگو چکار کنم تا منو ببخشی؟»
🖋د.خاتمی « نارون»
https://eitaa.com/rooznevest
🍀
پرش به پارت اول
https://eitaa.com/rooznevest/65
منتظر نظرات شما هستم.
@Akhatami
🍀🍀
🍀🍀🍀
🍀🍀🍀🍀
🍀🍀🍀🍀🍀
🍀🍀🍀🍀🍀🍀
هدایت شده از امین
احکام ریزه میزه قسمت بیست و دو.mp3
1.35M
احکام ریزه میزه
رنگ لباس
✍نعیمه جلالی نژاد
🎙امین اخگر