eitaa logo
چَنتِه 🗃
4هزار دنبال‌کننده
9.2هزار عکس
5.1هزار ویدیو
35 فایل
چَنته: واژه ای بهابادی به معنی ظرف پارچه ای بزرگ(دولو) که در آن تعدادی کیسه های کوچک قرار داده می شد و معمولا محتوی انواع داروهای گیاهی بود . چنته از ملزومات جهیزیه دختران در قدیم بود. پل ارتباطی و تبلیغات @HOSSYN90
مشاهده در ایتا
دانلود
24.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸 ببینید هم تعجب کنید هم نکنید 😲😲 🌟🌟✨⚡️کشور زرخیز ایران ☀️☀️شهر زرخیز ایران✨بافق✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ این ویدئو بخشی از معادن عظیم ایران را به نمایش میگذارد . از جمله ذخایر عظیم سنگ آهن ، فسفات ، ✨اورانیوم✨سرب و روی و سنگهای ساختمانی که در حوزه معدنی شهرستان بافق می باشد. که باوجود این منابع عظیم معدنی در کشور عزیزمون ایران جای بسی تفکر و تأمل وجود دارد. ارسالی : علیرضا عبداللهی ‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿--- 🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇 🆔 @chantehh
16.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بررسی مسائل و مشکلات حوزه کشاورزی ودامپروری شهرستان بهاباد با حضور رئیس سازمان جهاد کشاورزی استان یزد @bahabad_khabar
🖤 ارسالی از بی بی فاطمه رضوانی نژاد دیده اگر خطا کند ، دل که خطا نمی‌کند دل به زمانه داده ام ، هرچه زمانه می‌کند 🔸سلام داداشی ، زودتر از آنچه فکر میکردم دلتنگ فراقت شده ام ، هنوز انتظار آمدنت را دارم و چشم به در تا شاید دوباره خنده های قشنگت رو ببینم . محمدآقای عزیزم ، مامانمون زیاد از داغ برادر اونهم برادر فداکاری مثل دایی شهیدمون برامون گفته بودند ، اما امروز با تمام وجود داغ نبودنت بر دلم دشنه زده و تازه درد بی درمان داغ برادر مرا از پا انداخته . و نگران بابا و مامان هستم که چگونه باید تحمل کنند جای خالیت را . اگر چه تن داده ایم به زمانه و مشیت اللهی . برادر عزیز و دوست داشتنی و خواستنیم ، هر چند دیدار دوباره من و تو به قیامت کشید ، اما ، لحظه لحظه وجودم وقف نگاه‌های زیبا و لبخند مردانه تو خواهد بود . تو تمام وجودم بودی پس بدون تو میسوزم و تا روزِ دیدارِ دوباره ، صبوری پیشه میکنم . بدرود برادرم 🌺 ‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿--- 🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇 🆔 @chantehh
🔸 من و آمپول و طرح کادبه قلم حسین عبداللهیان بهابادی 🌱 قطعا دهه شصتی ها طرح کاد رو یادشونه ، هر دانش آموز دبیرستانی یک روز در هفته رو برای آینده شغلی خودش می رفت آموزش می دید . من هم دوره طرح کادم رو می‌رفتم بهداری بهاباد و تقریبا کارهایی مثل آمپول زنی و پانسمان رو یاد گرفته بودم . اما بعد از اینکه کلاس دوم تجربی رو خوندم برای ادامه تحصیل رفتم یزد و برای انجام طرح کاد، یک روز در هفته رو می‌رفتم یکی ازبیمارستانها . تا اینکه : 🌱 در یکی از روزها پرستاری که تا اون روز به من خیلی لطف کرده بود رو کرد به من و گفت : آقای عبداللهیان من چون کاری برام پیش اومده ساعت یک باید برم مرخصی ، پیرمردی که توی اتاق ۴ بستریه ساعت ۲ نوبت آمپولشه 💉، اگر برات مقدوره من آمپولشو آماده میکنم تو زحمتش رو بکش 🙏. من که واقعا توی این مدت مدیون و ممنونش بودم، برای نشون دادن معرفت خودم کلی تحویلش گرفتم و گفتم:«با کمال میل و خیالت راحت ، هر وخت دوست داری تشریف ببر » 😌 ساعت ۱ بود که بنده خدا شال و کلاه کرد و سفارشات لازم را هم به من کرد و آمپول رو مسلح نمود و رفت . من تقریبا دیگه مطمئن بودم کاره ای شدم 😊. برای اولین بار به طور مستقل قرار بود سوزن بزنم . برای همین لحظه شماری می‌کردم ساعت دو بشه . و دقیقه ای یک بار نگاه به ساعت می‌کردم. تا اینکه رسید لحظه موعود . از ترس اینکه پرستار دیگه ای آمپول رو ازم نگیره به رسم فیلم‌های پلیسی اون رو تو جیبم گذاشتم و به سمت اتاق ۴ روان شدم . پشت در اتاق نگاهی به چپ و نگاهی به راست کردم و وارد شدم . ظاهرا دو مریض این اتاق امروز مرخص شده بودند و تنها مریضی که باید بهش سوزن می‌زدم رو به پنجره ، به پهلو و پشت به من خوابیده بود و ملافه ای روی خودش کشیده بود . انگار آماده نوش جان کردن آمپول بود 😭. برای اینکه مریض بیدار نشه پاورچین پاورچین به سمتش قدم برداشتم و ملافه رو آروم کنار زدم . شلوارش رو با کمی تلاش مضاعف 😂 کشیدم پایین و به خاطر عجله بدون اینکه جای سوزن رو با پنبه ضد عفونی کنم تا جایی که راه داشت سوزن رو در باسن مبارک اون بنده خدا فرو کردم . با سوزش وحشتناک سوزن از خواب و از جا با هم پرید و با فریادی بلند نعره زد : اااااخخخخخ سوووووختم . رنگ از روی من پریده بود 🥵 آن مرد جوان که اتفاقا چاق بود و صورتی گوشت آلود با غبغبی بزرگ داشت نیم خیز شده بود و یک دستش بر روی باسنش و جای آمپول بود و یک دستش به عنوان تکیه گاه رو متکا بود و در حالیکه مشخص بود خیلی درد کشیده با صورتی برافروخته رو به من با لهجه یزدی و با فریاد و ناله گفت : آقای پرستار چه مُکُنی ، کُشتیم خو ، مریض خو من نیستم . من که حسابی هول شده بودم گفتم : پس کو مریض . مرد دوباره با فریاد و درد گفت : اشتباهی زدی ، مریض بابامه که الان رفته دسشویی . من فقط پادارشم😲( فقط صحنه رو تصور کنید 🤣🤣 ) ، تازه متوجه شدم چه گندی زدم ، امپول رو به پادار مریض زده بودم .😜 فقط در جوابش گفتم : من خو آمپولمو زدم ، حالا هر کی میخواد مریض باشه و با عجله خودم رو به ایستگاه پرستاری رسوندم و در حالیکه تند و تند لباس سفید رو از تنم در می‌آوردم به سمت در خروجی رفتم . اون بنده خدا هم در حالیکه دولا شده بود و یک دستش توی شلوار ، روی محل آمپول بود لنگ لنگان و خمیده از اتاق خارج شده بود و با درد و ناله ، داد و فریاد میکرد . در حالیکه دیگر اثری از من نبود .😂😂 ‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿--- 🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇 🆔 @chantehh
‌ ‌🎙بسم الله الرحمن الرحیم 🌺سلام صبحتون به خیر و شادی🌺 📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم 💌صفحه ۲۳۴ قرآن کریم 🔸 جزء ۱۲ سوره هود ‌---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿--- 🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇 🆔 @chantehh
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‏الهی امروز را بایادت به خیرکن🤲 سلام صبح بخیر😍 ‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿--- 🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇 🆔 @chantehh
: 🔸 ارسالی از خانم زهرا جلیلی( محمود ) چرا مقبره بوعلی سینا ۱۲ ستون داره ؟؟ آرمگاه ابوعلی سینا، فیلسوف، دانشمند و طبیب مشهور ایرانی ملقب به نابغه شرق «428-370 ه.ق» در میدانی به نام بوعلی سینا در شهر همدان واقع شده است. آرامگاه بوعلی سینا در زمینی به مساحت 3090 متر مربع احداث شده و زیر بنای اصلی آن حدود 1792 متر مربع و نمای آرامگاه از سنگ خاراست اما چرا آرامگاه شیخ‌الرییس 12ستون داره؟ این بنا 12ستون داره كه نشون‌دهنده 12رشته دانشی است كه ابن سینا بر آن‌ها آگاه بوده است ‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿--- 🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇 🆔 @chantehh
17.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کیک یخچالی 😋 کاری از بچه های دوست داشتنی کودکستان تسنیم بهاباد ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿--- 🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇 🆔 @chantehh
کودکستان تسنیم برای سال تحصیلی ۱۴۰۴-۱۴۰۵ نو آموزان ۳ تا ۶ سال؛ثبت نام می کند آدرس :شهرک میدان جانباز؛کودکستان تسنیم جهت ثبت نام تماس بگیرید نفیسی ۰۹۱۳۰۶۵۲۳۱۹ برای دیدن فعالیت های کودکستان عضو کانال تسنیم شوید 🌟شاد و خلاق باشید به کانال تسنیم بپیوندید⬇️ https://eitaa.com/tasnim_bahabad
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارسالی از عباس آقای زینلی ‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿--- 🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇 🆔 @chantehh
🔸حسادت 🔸قسمت اول ✍ هنرمند گرامی استاد اصغر بمانی ---------------------------------------------------------- 💫 من همیشه باید برنده میشدم. عاشق مسابقه و رقابت بودم ،البته بیشتر عاشق بردن و اول شدن. تا دانشگاه رقیب خیلی جدی نداشتم، نه توی درس و نه توی چیزای دیگه..... اما توی دانشگاه یه رقیب خیلی سرسخت پیدا کردم ، عینهو خودم،سمج، یدنده و بالانشین. رقیب اصلی من تو دانشگاه سهیلا بود ، چه توی درس ، چه توی عشق و چه توی..... در ظاهر من و سهیلا با هم دوست بودیم،ت اما در واقع رقیبای سرسخت همدیگه، که هیچکدوم حاضر نبودیم کوتاه بیاییم. واقعیتش من خیلی به سهیلا حسودیم میشد، چون واقعا یه سر و گردن از من بالاتر بود. هم خوشکلتر بود و هم قدش از من بلندتر بود و هم خیلی خوش صحبت، توی درس هم همیشه یا اون اول بود ،یا من دوم. و این برای من خیلی آزاردهنده بود چون واقعا هر کاری میکردم نمی تونستم به گردشم برسم. روزی که سهیلا کارشناسی ارشد قبول شد یک روز سیاه و غم انگیز بود برای من ، یک شکست سنگین،چون من قبول نشدم. وقتی هم ازم پرسید چرا قبول نشدم، گفتم: میخوام تغییر رشته بدم. دروغ گفتم، نمی خواستم شکست رو قبول کنم، نمی خواستم بپذیرم که سهیلا از من بهتره ، توی آتیش حسادت داشتم می سوختم ، تا روزی که مجید رسما اومد خواستگاری من. این خواستگاری آب سردی بود بر آتش حسادتم. مجید یه بچه پولدار بسیار محجوب و مودب بود که با اون کاریزمای جذاب و چشمای خرمایی و قد رشیدش دل هر دختری رو می برد. من و سهیلا برای به دست آوردن مجید دوسال بود که با هم کورس گذاشته بودیم ، هر کاری از دستمون برمیومد انجام میدادیم .با توجه به ویژگی های خاصی که سهیلا داشت من شانس کمتری داشتم، اما بلاخره توی این کورس، من از سهیلا جلو زدم و مجید رسما اومد به خواستگاری من. یه حس غرور عجیبی بهم دست داده بود، حس انتقام تموم شکست هام از سهیلا، فکر می کردم سهیلا با شنیدن این خبر در هم بشکنه، اما خیلی راحت با لبخند بهم تبریک گفت، اصلا باورم نمی شد با این موضوع به این راحتی کنار بیاد. با خواستگاری مجید آتش حسادتم فروکش کرده بود . تا روزی که سهیلا با یه ماشین پژوی۲۰۷ آلبالویی صفر وارد دانشگاه شد و یکراست اومد کنار پراید سیاه، رنگ و رو رفته، آفتاب سوخته و قراضه من پارک کرد. وقتی سهیلا شیرینی ماشینش رو بین بچه ها پخش میکرد و دخترا با کف و سوت و هورا بهش تبریک می گفتن، دوباره آتش حسادتم شعله کشید ، داغ شدم فکر کردم سهیلا با پارک کردن ماشینش کنار ماشین من خواسته تحقیرم کنه، شایدم خواسته انتقام مجیدو ازم بگیره با صدای بلند گفتم: مهمتر از ماشین، رانندگی و دست و فرمونه، من با همین پراید فسکنی حاضرم با پژوی ۲۰۷ سهیلا کورس بذارم صدای کف و سوت و هورای بچه ها فضای دانشگاه رو پر کرد. سهیلا گفت:فریبا عزیزم همه میدونن تو رانندگیت عالیه........ گفتم:چیه میترسی ماشینت خط بیفته؟ دخترا برام دست زدن و یک صدا فریاد زدن، مسابقه.......مسابقه........ ملیکا گفت:من روی ۲۰۷ سهیلا شرط می بندم نازگل گفت:من روی دست و فرمون فریبا شرط می بندم و................. با اصرار بچه ها سهیلا چاره ای جز پذیرفتن نداشت گفت: قبوله وقتی مجید به جمعمون اضافه شد ، با غرور خاصی گفتم: همین امروز عصر ساعت سه بلوار پشت دانشگاه...........چون اون موقع خلوته، من و سهیلا کورس میذاریم ، هر کی ام باخت دیگه حق نداره با ماشینش بیاد دانشگاه سهیلا با اعتماد بنفس خاصی گفت:قبوله ساعت سه بعد از ظهر بلوار پشت دانشگاه خلوت ، خلوت فقط دوستای خودمون بودن. انگار بلوار رو برای کورس ما قرق کرده بودن. با سوت مجید مسابقه شروع شد.از همون لحظه استارت سهیلا با یه تیک آف عین جت حرکت کرد، صدای سوت و هورای بچه ها اعصابمو خط خطی میکرد.اصلا نمیخواستم کم بیارم. دنده رسوندم و پامو تا آخر روی پدال گاز فشار دادم رسیدم به سهیلا ، شونه به شونه هم میرفتیم. گاهی سهیلا جلو میفتاد و من دوباره خودم رو بهش میرسوندم. دیگه نه چیزی میدیم ، نه چیزی میشنیدم آتش حسادت تموم وجودم را شعله ور ساخته بود. تمام حواسم به سهیلا بود که داشت به آخر بلوار، خط پایان نزدیک میشد. نه نباید سهیلا برنده بشه تموم آبرو و حیثیتم به این کورس بستگی داشت. با تمام قدرت پدال گاز رو فشار دادم عقربه کیلومتر شمار مدام روی۱۴۰ بالا و پائین میرفت، رسیدم درست پشت ۲۰۷ سهیلا که ناگهان......... همه چیز فقط در چند ثاتیه اتفاق افتاد یه لحظه کشیدم سمت چپ که از سهیلا سبقت بگیرم ، یه دفعه کنترل از دستم خارج شد به جدول وسط بلوار برخورد کردم ، ماشینم توی هوا در حال پرواز بود ،برخورد با درخت وسط بلوار، مرتب به در و سقف و شیشه ها برخورد میکردم شکستن شیشه ها...... صدای جیغ، بوی بنزین، آتیش ، برخورد شدید سرم به.... و دیگر هیچ....... ‌ ‌ ‌---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿--- 🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇 🆔 @chantehh