14.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آهنگ زیبای محلی 🌸💐
---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿---
🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇
🆔 @chantehh
#نوستالژی
ِ#خاطره_قدیمی
#قد_کوچه_باباد
قدِ کوچه ی باباد
✍ حسین عبداللهیان بهابادی
💫 آفتاب ِصبح، زمین خورده و نخورده اتوبوس آغ رضا آغا نسرین( نصری ) با اون بوق معروفِ مخوفِ کذائی از پیچ شهرک گذشته و انگار قراره کار خروس بی محل محله های بهاباد را که نیمه کاره مونده تموم کنه و راه و بیراه صدای «آیی آیی» این بوق که نه ، در واقع سور اسرافیل، ملت را که در خواب صبحگاهی قرارهاشونو تنظیم می کردند ، از خواب خوش بپرونه.
ماها شبهایی را که درِ قلعه و خونه عمه شهربونو (مادر اُس ممد حاتمی) به صبح میرسوندیم حسابی دوست داشتیم . چرا که با صدای اتوبوس، از خواب پریده و با شعف و چشمان خواب آلوده، خودمون رو با پوشیدن دمپاییهای لنگه به لنگه جلوی مسجدجامع می رسوندیم و به سیلِ مسافران خیلی خوشبخت اتوبوس مشغول می شدیم ( البته از دید ما مغز نخودیهای کوچولو😂 ) و چنان به آدمهای از فضا آمده ی پشتِ شیشه های اتوبوسِ آقا رضا زُل می زدیم که اگر قرار بود ساعتها سرِ چنگو بنِشینیم و و کلّه های راس قَدِ این موجودات عجیب و غریب را بنگریم امکان نداشت خسته بشیم و پلک بر هم بزنیم . در این حال البته من گاهی بر اثر چرت زدن به زمین میخوردم و دوباره باسن مبارک را بر زمین کشیده و خودم را به محمدرضا می رسوندم و برادر بزرگتر با دست چنان بر گُرده ی من میکوبید که دادم به آسمونِ نمیدونم چندم می رفت و صدبار یاد گُرده مشتوهای ننه زمزم را گرامی میداشتم😏
باز این ممرضا بود که با لهجه کرمونی چنان میگفت :« چرت نِزن ، اتومبوسو رِ ببین » که انگاری ممکنه لحظه ی حساسی از اکشن ترین فیلم هالیوود یا بالیوود رو از دست بدیم و من در حالی که کلّه ای میخاروندم و با پشت دست نوک دماغمو میمالوندم، دوباره محو حرکات آکروباتیک جناب ابوالقاسم عشقی میشدم.
اون روزا و در عالم کودکی، ابوالقاسم عشقی که را به راه گونی و یا وسیله ای را به جعبه بغل اتوبوس منتقل می کرد و یا بر روی سقف اتوبوس ، موتورسیکلت غُراضه ی از جنگ برگشته ای را با طناب محکم می کرد از نگاه ما، فرشته ی آسمانی از پیش خدا برگشته ای بود که در کمال خوشبختی در کنار آقا رضا آغا نسرین و در جوار دیوار رنگ و رو رفته ی مسجد جامع، در آن کله سحر میتوانست سیگاری آتیش کنه و دودش را نصف به ریه و نصفش را به ما هدیه بده و با آن عینک ته استکانی و آستینهای ورمالیده به مسافران بافق و یزد نهیب بزنه و بگه :
«بِجیکِت بالا که میخِم بریم» 👺
و حسرت پشت حسرتِ ما بود که در پس اتوبوس پر دودِ آغا رضا که حالا داشت از کمرتای خیابونای بهاباد از نظرها ناپدید می شد، میدوید.
تو راه برگشت، با ذوق، بوق شیپوری و بوق آیی آیی رو تمرین می کردیم و تا خود خونه ی عمه شربونو میدویدیم و همچون اتوبوس از خودمون گاز در می کردیم 🤣( با دهنمون گاز دادن اتوبوس رو تمرین میکردیم ) و الحق و الانصاف در تقلید بوق اتوبوس آغ رضا آقا نسرین هیچ کس به گَرد پای حسن عمو علیا ( عبداللهیان ) با اون لباسهای منحصر به فردش نمیرسید.
و ما بعد از رفتن اتوبوس که انگار دلهای ما رو هم با خودش برده بود تا خود یزد ، تا ساعت پنج عصر به انتظار می نشستیم و برگشتنش رو به اتفاق حسن عمو علیا جلوی دانشگاه کندئو لحظه شماری می کردیم و تصورمون این بود که یزد در کُره ی دیگه هست و اتوبوس آقا رضا در فضا سیر میکنه و مسافرانی فضایی را برای ما هر روز با خود به بهاباد می یاره.
یاد آغا رضا و مرحوم ابوالقاسم عشقی به خیر و گرامی .
ادامه دارد . . .
🔸 کلمه ها و ترکیبهای تازه :
☀️ سیلِ : تماشای
☀️ چِنگو : روی سر انگشتان دو پا نشستن
☀️ راس قَد: ایستاده ، کشیده
☀️ گُرده مشتو : مشت گره کرده
☀️ بجیکت : بپرید
---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿---
🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇
🆔 @chantehh
#نوستالژی
#مردم_بهاباد
📨 ✍ یکی از دوستان و همشهریای عزیزمون، همین الان با خوندن داستان اتوبوس و ابوالقاسم عشقی، لطفشون رو در حق چنته ایا تموم کرده و دویدن رفتن سراغ آلبومشون و با ارسال این تصویر پر خاطره نوشتن:
«سلام ، شبتون بخیر
حالا که صحبت از مرحوم ابوالقاسم عشقی شد عکسی از ایشون تو آلبوم داشتیم، مربوط هست به عروسی آقای حسن علیزاده که تو درگاه حموم محمد آباد داشتن تنبک میزدن»
🗓 شهریور سال ۱۳۷۲
---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿---
🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇
🆔 @chantehh
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💫☀️ اسباب بازی عمو نادر🔸💫
✨ قابل توجه همشهریان عزیز⚡️⚡️🌟 اسباب بازی عمو نادر متعلق به جناب نادر گرانمایه فرزند حاج علی اصغر گرانمایه با انواع اسباب بازیهای متنوع و با سابقه چند ساله و قیمتهای بسیار مناسب در خدمت همشهریان عزیز میباشد . ✨
⭐️ برای تولد و یا جشنهای فرزندانتون میتوانید اسباب بازیهای متنوع رو در مرکز استان از این همشهری گلمون خریداری نمایید☄💥
آدرس یزد خیابان کاشانی خیابان مسکن نرسیده به چهار راه مسکن و شهرسازی سمت چپ گالری اسباببازی عمو نادر
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
🌸سلامی گرم درطلوعی زیبـا
🌱تقدیم شما مهربانان
🌸سلامی به زیبـایی عشق
🌱به لطافت دل مهربونتون
🌸آرزومیکنم
🌱پنجره دلتون همیشه رو
🌸به خوشبختی بازبشه
🌱ودلتون سرشار ازشادی باشه
🌸صبحتون زیبـا و دل انگیز❥ ❥
سلام صبح_بخیر
🔸 ارسالی از خانم زهرا دهقان🙏
---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿---
🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇
🆔 @chantehh
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💟 هـرروز آیت الکرسی رابخوانیم 💟
.
💚🍃 بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم 🍃💚
اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَهٌ وَ لاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَ لاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضَ وَ لاَ یَۆُودُهُ حِفْظُهُمَا وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ
لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُۆْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقَیَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ
اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّوُرِ وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآۆُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ
❤️❤️❤️❤️🌸🌸🌸🌸
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸 ارسالی از خانم زهرا جلیلی ( محمود )
🌼مـــعـــمـــاری...
🌸هنرسرودن شعرفضاست...
🌼معماری رد زمان است بر فضا...
🌸معماری یعنی ساختن خانه وجود تو...
🌼3 اردیبهشت ،
🌸روز معمار ایرانیان
🌼از گرامیترین روزها که
🌸به یاد استاد بزرگ ایران شیخ بهائی،
🌼توسط معماران جشن گرفته میشود
🌸برهمه مهندسین معمار و دانشجویان
🌼مــعــمــاری مــبـــارک بــــاد ...💝
---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿---
🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇
🆔 @chantehh
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#سپاه
🔸 دیروز سالروز تاسیس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود . اما انگار ما توی کانالمون سپاهی و یا از خانواده سپاه کسی رو نداریم . چرا که نه تبریکی رو فرستادند نه کلیپی و نه تصویری .
بنابراین بنده خودم این روز رو به پاسداران عزیز خصوصا به پاسداران شهرم و به ویژه به بر و بچه های قدیمی سپاه بهاباد تبریک میگم و یادی کنیم از سرداران سپاه شهید رفیعیان ، امینی پور ، زمانی و جانباز سرافراز حاج علی رضاپور عزیز .
و تبریک میگیم این روز رو به پاسداران قدیمی بهاباد دکتر حسین دهقان ، عباس دهقان ( شاغلمسین ) علی ابراهیمی ، عباس علیزاده ، حسن رضاپورتقی آباد ، خواجه زاده ، دکتر خواجه زاده ، آسید محمد رضوی ، محمدرضا غنی زاده ، آسیدکاظم و آسیدعباس رضوانی ، محمد ابوالقاسمی ، آسیدجلیل رضوی ، محمدرضا دهقان ( دادگر ) ، حسین خدادادی ،عباس دهقان ( علی اکبر عبدالحسین ) ، مهندس کامران شجاعی ، محمدمهدی دهقان ، نیکروان.
و همینطور گرامی میداریم یاد و نام حاج احمدآقای حاجی زاده عزیز رو .
و همینطور این روز عزیز رو به پاسداران فعلی بهاباد هم تبریک عرض میکنم .
---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿---
🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇
🆔 @chantehh
#مژده
🔸 مژده
💫 دوستان دهه شصتی حتما اردوهای اندکی رو که از طرف امورتربیتی مدرسه میرفتن سانیج یادشونه ، اونجا یک گروهی بودند که از وروود تا خروج ، بچه ها رو میخندونند . اعضای اون گروه قدیمی معلم های عزیزی بودند که هنرمند بودند . افرادی مثل آقایان طباخ و منصور جهاندوست و در رأس اون عزیزان جناب اصغرآقای بمانی بودند . و اگر یادتون باشه کتاب "برپا " که خاطرات آقای بمانی بود رو معرفی کردم خدمتتون و حالا در آستانه روز معلم جناب استاد بمانی بخشهایی از خاطرات خودشون رو که بسیار هم شیرین است رو برامون ارسال فرمودند که توصیه میکنم حتما بخونید و لذتش رو ببرید . البته با اجازه ایشون ما در کانالمون فامیلشون رو به پسوند بهابادی هم مزین میکنیم . پس باهم میخونیم اولین قسمت رو :
🔸هو الجمیل
#داستان
✍نویسنده : استاد اصغر بمانی بهابادی
☀️ قسمت اول : انشاء
----------------------------------------------------------
💫 من تا کلاس دوم راهنمایی درس انشام خیلی ضعیف بود. معلم موضوع انشا میداد و من توی خونه کلی روی اون موضوع فکر میکردم و یک عالمه مطلب در مورد موضوع توی ذهن من جمع میشد، اما وقتی میخواستم بیارم روی کاغذ و بنویسم مشکل داشتم.
اتصال بین مغز و دستم برقرار نمیشد مشکل چی بود؟ نمیدونستم. به خاطر همینم همیشه نمره انشای من پایین بود. هشت ، ده و نهایتا بهترین نمره انشایی که تا اون موقع گرفتم دوازدهن بود،که اونم داداش کمکم کرد😜.
تا اینکه کلاس دوم راهنمایی دبیر انشامون یه موضوع خیلی جالب داد.موضوعی که فکر میکنم همه توی دوران تحصیل در مورد اون انشا نوشتن .
-((فایده گاو را بنویسید😲))
من مثل همیشه توی خونه کلّی در مورد این شخصّیت بسیار مهم اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و حتی عقیدتی😜 فکر کردم و یک عالمه مطلب در مورد گاو توی تخیل و ذهنم تلمبار کردم.
-بخش عمده ای از اقتصاد جهان و بشریت مدیون گاو هست😊
-بخش کشاورزی ،دامپروری و تغذیه بدون گاو معنا نداره😊
-بخش عمده ای از فرهنگ و متون و ادبیات بشر برگرفته از شخصیت ادبی و فرهنگی گاو است😊.
- حتی در بخش عقیدتی😲..........
اما موقع نوشتن انشا باز به مشکل همیشگی برخوردم که از کجا شروع کنم، جملهبندیها چطور باشه، فعل، فاعل، قید، زمان، مقدمه متن ،جمعبندی و نتیجه گیری .......... .
چند خطی نوشتم ، امااصلاً چیز خوبی از آب در نیومد ، منم دفتر را پرت کردم گوشه اتاق و از نوشتن منصرف شدم، با خودم گفتم جلسه قبل که من انشامو خوندم و یه نمره هشت گرفتم. قطعا تا چند جلسه دیگه نوبت من نمیشه. پس لازم نیست بنویسم و ننوشتم😄.
جلسه بعد نه تنها انشا ننوشته بودم که دفترش را هم به کلاس نیاوردم .
دبیر وارد شد و
-گفت:خوب همه انشای خود را نوشتهاند؟
من بلندتر از بقیه
- گفتم :بله........
قاعدتاً اونهایی که تکلیف انجام نمیدن زودتر و بلندتر جواب میدن😍.
دبیر هم با تعجب نگاهی به من انداخت و
- گفت: عجب ،تو هم نوشتی بمانی؟!
غافلگیر شدم ،با مِن مِن
-گفتم: بل... بل.....بله....نوشتم
- خُب، چه عالی ،پس بیا انشات رو بخون .........
من مات و مبهوت تو خودم وا رفتم و با لکنت زبان
- گفتم: آقا ما ....ما....که اون هفته خوندیم.
- اون هفته که خوندی معنیش اینه که این هفته دیگه نباید بخونی ؟.....زود باش دفترتو وردار و بیا انشاتو بخون
-آقا آخه حق بچههای دیگه ضایع میشه😢.....
آقا با جدیت گفت :شما نمیخواد از حقوق دیگران دفاع کنی، بیا بخون .....
دوست بغل دستیم بلند شد تا من از میز برم بیرون ،دفتر دوستم روی میز بود ،برای اینکه دست خالی نباشم دفتر دوستم رو برداشتم و راه افتادم ......
دوستم بلافاصله گفت: کجا میبری اون دفتر ریاضیه دیوونه ........
-پس چرا نمیای ؟......
دیر شده بود ،با همون دفتر ریاضی دوستم رفتم پای تابلو ،دفتر را باز کردم، راست میگفت تمامش ریاضی بود.بد شانسی محض😒..
موضوع انشا رو هم فراموش کرده بودم ،با صدای بلند گفتم موضوع انشا تا بچهها بهم برسونن، چند بار با صدای بلند گفتم موضوع انشا.........
- دبیر گفت: خوب چیه؟
یکی از بچهها گفت( گاو )یادم اومد...
موضوع انشا فایده گاو را شرح بنویسید.
آقا نگاهی به من انداختند و
- گفتند: شرح دهید یا بنویسید
گفتم: بله آقا ما هر دوتاشو انجام دادیم هم شرح دادیم و هم نوشتیم.
آقا با طعنه خاصی
-گفتند:به به، چه خوب، پس بفرمائید بخونید تا همه فیض ببرند........
ادامه دارد . . . 😂😂
---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿---
🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇
🆔 @chantehh