#هلال_احمر
🔸 ارسالی از مهندس عباس حاتمی
روز جهانی صلیب سرخ و هلال احمر گرامی باد
درود بر تمام انسانهایی که با قلبی پر از مهر و دستانی آماده، در سختترین لحظات کنار مردم ایستادهاند. این روز، پاسداشت فداکاری، نوعدوستی و تلاشهای بیوقفهی امدادگرانی است که امید را در دلها زنده نگه میدارند.
باشد که مهر و انساندوستی، چراغ راه همهمان باشد.
این روز را به همه عزیزانمون در جمعیت هلال احمر بهاباد و همه امدادگران این شهرستان تبریک میگم
---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿---
🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇
🆔 @chantehh
۷ مه، ۲۱.۵۰.aac
حجم:
12.3M
🔸«اولین سالی که مردود شدم...!!»
✍خانم عبداللهی
🎙خانم حسینی پور
---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿---
🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇
🆔 @chantehh
15.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#امام_رضا
🔸 این هم بخشی از خانواده محترم بنده که الان در حرم امامرضا( ع ) به دعا گویی همه ماها مشغولند 😊.
اگر از همشهریان عزیز کسی مشهدالرضا ع تشریف داره ، برامون عکس بفرستند تا در کانال چنته منتشر کنیم .
🔸🔸 ضمنا سعی میکنیم امشب و در شب میلاد امام رئوف ( ع ) بعد از نماز مغرب و عشا با دوستانمون ارتباط مستقیم بگیریم . اگر کسی بخواد امشب بره حرم آقا ، لطفا بعد از نماز مغرب و عشا با کانال چنته همراه بشه🌺🌺🌺
---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿---
🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇
🆔 @chantehh
رسول نجفیان944_66463488168205.mp3
زمان:
حجم:
2.1M
#رسم زمونه
#رســـول نجفیان
🥀🥀🥀
پنجشنبه و یادی کنیم از همه کسانی که پیش ما بودند و الان جاشون خالیه🥀🥀
برای شادی روحشان فاتحه ای همراه با ذکر شریف صلوات قرائت فرمایید .
🌺اثرهمدلیهمیشگیاست 🌺
موسسه خیریه و غیرانتفاعی بانوی همدل شهرستان بهاباد
https://eitaa.com/kheyrie_banooye_hamdel
#طنز
🔸ما و بنی هاشم
☀️قسمت سوم
✍ خانم سمیه حدادزاده
💫 اگر خاطرتان مانده باشد، برای شما تا اینجا گفتم که من و محمد و زهرا و مامانم، قرار شد با وانت دایی هاشم، از یزد راهی بهاباد شویم.
خدا شاهده پسران دایی هاشم، تا بهاباد ذره ای سر جای خود ننشستند. یا کَل بازی کردند، یا رفتند جلو، یا روی سقف، یا همدیگر را زدند، یا از دیواره ماشین خودشان را و همدیگر را اُلِنگون کردند😲،... (البته چند باری هم خواستند ما سه تا را هم در این شادیِ اُلِنگون شدن شریک کنند که با وساطت حاج سکینه، ختم به خیر شد😄)
یا شاید باورتان نشود، دو سه باری هم بزرگترها، شامل حسن و جواد و مهدی، کوچکترها، شامل علی و رضا را از بالای وانت انداختند پایین، که باعث میشدند حاج سکینه چند لحظهای تخمه نشکنند و بگویند، هاشم، سُست کُنِد، رضا سوار شه😲.
هاشم سست می کردند، رضا بدو بدو خودش را می رساند و سوار میشد، ولی دو دقیقه بعد باید دوباره سست می کردند که علی سوار شود😄.
بازی بعدی ای که به راه انداختند، «هرکی بندازه لبه-زیر مشت و لگده» بود. این بار دیگه هیچ وساطتی جواب نداد و بالاجبار ما سه تا هم همبازی شان شدیم، گرچه بدون بازی هم زیر مشت و لگد شان بودیم.😜
سرپایی های نو را آوردند و یک لنگه را عمودی و دیگری را افقی روی آن گذاشتند و دست به دست چرخاندند و خواندند هرکی بندازه لبه-زیر مشت و لگده
و بصورت خودجوش نوبت به ما که میرسید، جوری سرپایی می دادند دست مان که لنگه ها از روی هم بیفتند و بعد هُل مان می دادند وسط گود و مشت و لگد و خودشان هم قیقَرَسِ خنده😭😍.
حاج سکینه هم در حالیکه غشِ خنده بودند، به این قضیه اعتراض می کردند ولی جواب می شنیدند، ننه خوداشون تِرناسکواَن، چه به ما؟؟!!!
از لگد زدن ما که سیر میشدند، دوباره نوبت به دبّه میرسید و خواندن کفتر کاکل بسر های های.... باور کنید وضعیت ما و ماست های داخل دبه که حسن پشتش میزد و می خواند، از لحاظ آسایش و امنیت یکی بود. یعنی ما و ماست ها، بهاباد که رسیدیم، تُرُش شده بودیم و کف کرده😢😉.
راستش قضیه به آوازخوانی ختم نمیشد، آنها که در هر لحظه، یک برنامه چیده بودند برای ما، گیر دادند که سه تا اوتون باد بِرَقصِد. وقتی قبول نمی کردیم، حسن دبه را می انداخت و اکیپش را فرا می خواند: بچه ها لِنگاشونا بگیرِد، کسی که نمیرقصه را باس بندازیمُش تَگ🤣🤣.
سه تایی، لنگ در هوا وصل میشدیم به مادر، آنها پاهای ما را می کشیدند و ما دستهای مادر را، و موسیقی متن این تراژدی، صدای خنده های حاج سکینه بود که وسطاش راهنمایی هم میکردند: حالا یَ لا بِرَقصِد، راحت تره خو😲😲😄
و این گونه شد که محمد ما، بالای وانتی سفید، در مسیر یزد-بهاباد، برای اولین و آخرین بار رقصید و عابران و رهگذران، آن روز سه بچه را دیدند که با بغضی در گلو، از بیم جان، بالای وانت می رقصیدند.
قضیه رقص که تمام شد، دایی هاشم کنار پل قطار، کشیدند کنار.
موضوع چیه؟
هیچی، بچه ها می خوان ناشته شَن. و نوای غمگینی همزمان درون هر سه ی ما اینگونه خواند:خدایا این سفر کی میرسه سر🤣
زمانی که ما زیر پل قطار، با ترس و لرز، مشغول ناشته شدن بودیم، عباس طاقباز وسط جاده خوابیده بود.
ما شروع کردیم فریاد زدن:زندایی!عباس!عباس!😢
حاج سکینه سرگرداندند طرف جاده و نگاهی به عباس انداختند و در حالیکه لقمه می گرفتند برای رضا، گفتند، ها، عباس خو اصلا اشتها نداره، نَمیبینِد مثل دولاقه ای شده!!!! صداش هم کنیم نمی یاد!!!!!
(همه به ما میگویند چشم های شما سه تا خیلی درشته. راستش هیچ کس خبر نداره که چشمان ما درشت نیست، بلکه وَرقُلُمبیده است. چون حسابی در کودکی، در خلال آمد و رفت مان با دایی هاشم، از حیرت و تعجب و شگفتیِ گفتار و کردار و پندار این خانواده، چشم از حدقه مان بیرون زده و به همان صورت قلمبه، تاکنون باقی مانده😜)
ماشینی از پیچ جاده رد شد، عباس را که وسط جاده دید، شروع کرد به بوق زدن، عباس همانطور خونسرد خوابیده بود و مابقی خونسردتر، نان و سرشیر و گردو خوردند. ماشین به ناچار کشید توی خاکی و از کنار عباس رد شد و رفت😲😲😄
ادامه دارد....
---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿---
🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇
🆔 @chantehh
#امام_رضا
🔸شعر از شاعر عزیز استاد حاج حسین محمدی نیا
🌷تقدیم به ساحت مقدس امام رضا(ع)🌷
بر درگهت شاها خجل عبد گنهکار آمده
شرمنده و افکنده سر باحالت زار آمده
از بهر ما ایرانیان ملجاً نباشد غیر تو
هم عاصی و هم با ولا با اذن دادار آمده
امید مایی ای رضاهردم زنی ما را صدا
این زائر آشفته دل با چشم خونبارآمده
ضامن به آهوگشته ئی کمترزآهوئی نیم
حاجت روا بنما مرا با جسم تبدار آمده
آغا به حق مادرت وآن خواهر غم پرورت
دارالشفائت ر ا بگو با قلب غمبار آمده
حق جوادت ای شه هامائیم گدای کوی تو
دستان خالی ام ببین فردی جفا کار آمده
نور امیدی بر دلم از چهره ی خدام تو
بر چهره ام بنما نظر عبدی گنهکار آمده
ما بی پناهان را ببین تنها تویی مولای ما
شرمنده ازاعمال خودبدکرده کردارآمده
این زائران مرقدت پیوسته می خوانندترا
از راه دور با صد امید حاجات بسیار آمده
مستمسکین کوی تو درمانده صعب العلاج✌️🏻@maava_nojavan
بر پنجره فولاد تو با اشک و اصرار آمده
دستان خالی ات گواه بردرگه سلطان دین
هر دم بخوانی تو (نیا) نادم ز رفتار آمده
بهاباد ۱۳۹۸/۴/۲۶
میلاد با سعادت امام مهربانی ها حضرت
ثامن الحجج علی این موسی الرضا (ع)
را به عموم شیعیان جهان بویژه همشهریان
عزیز تبریک و تهنیت عرض می نمایم
با سپاس فراوان محمدی نیا 🙏
---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿---
🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇
🆔 @chantehh
19.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#پیش_نمایش
🥀 بعداز مدتی غیبت بچه های قرآنی رسانه شهید دانش طوفانی شروع کردند
💢 کاری با مشارکت و همکاری نوجوانان قاری شهرستان بهاباد 🤝
https://eitaa.com/joinchat/2638020654Cd7cc2e06a9
#طنز
🔸ما و بنی هاشم
☀️قسمت چهارم
✍ خانم سمیه حدادزاده
💫 نخل های بافق که پیدا شد، کورسوی امیدی در دل ما روشن شد.
اما زهی خیال باطل😜.
دایی هاشم بدون زیارت امامزاده عبدالله محال بود از بافق بگذرند.
خادمان حرم، به محض رویت آل هاشم، بلافاصله تسلیم شدند و صحن و سرا، بدون مقاومت و درگیری، به لشگر هاشم دادگر، واگذار شد😡.
وقتی من و محمد و زهرا، وارد امامزاده می شدیم، همه گمان می بردند که این جمعیت برای دخیل بستن، ما را آورده اند، بس که پای مان لنگ بود و چشم مان کور، و دست مان شل، در خلال این سفر محیرالعقول 😲🤣
البته به گمانم امامزاده عبدالله هم تا دو سه روز بعد از حضور آل هاشم، امکان شفا دادن نداشتند، بس که سر و کله برای آدم جا نمیگذاشتند این هشت پسر، یکی از ضریح بالا میرفت، یکی از گنبد، یکی هم از گلدسته دست تکان میداد.😭😭😜😄 و دیگری سجاده از زیر پای زائرین و مجاورین می کشید، یکی گَلِ لوستر، هُتوتو میخورد و آن یکی، مُهر جمع میکرد برای مسجد سر کوچه ی بابَسَناش (مسجد مدلی اُسُسِن)😄😳
در پایان زیارت، در حالیکه برای سلامتی خودمان دعا میکردیم، سوار وانت میشدیم و چشم به جاده می دوختیم، به امید رسیدن.
و کوه سرخی، ناب ترین تصویر عمر ما شد، چون خبر از پایان کابوس سفر میداد و از آن روز، برای ما سه تا و نیز برای دبّه ی ماست، تبدیل شده به نماد آزادی و رهایی😍😘.
البته کابوس های ما و بنی هاشم، باز هم در هر سفر به یزد ادامه داشت، تا اینکه بالاخره، سردسته ی بنی هاشم، یعنی حسن آقا، دل در گروی زلف خواهر ما بست، و آمد در تیم ما و فرمان آتش بس داد و از آن به بعد، امنیت ما تامین شد و دراز گویی های من به قسمت آخر رسید🙏📣.
از همه ی شما که خاطرات پر اغراق و پر ضد و نقیض من را خواندید سپاسگزارم
و بطور ویژه از خانواده ی دایی هاشم عزیزم و حاج سکینه ی خوش قلب، تشکر می کنم که نوشته های من را صبورانه تحمل کردند🙏🌹😍.
جمع تان همیشه جمع، پشت تان به هم گرم، خاندان دوست داشتنی بنی هاشم👏👏👏👍🌺🙏
---✿❀🍃🌸🌺🌸🍃❀✿---
🌺 در ایتا به ما بپیوندید :👇👇
🆔 @chantehh