\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۶۸۱
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
آقا که جدیت ناصر رو دید گفت
_ تا همه فرزندان و همسرش رضایت ندن این کار انجام نمیشه، مطمئن باشید
_ خوبه ازتون ممنونیم، میخوام برم پدرم رو ملاقات کنم
_برید بخش مراقبتهای ویژه
با ناصر اومدیم بخش بعد از هماهنگی با پرستار لباس ضد عفونی پوشیدیم و اومدیم تو اتاقی که پدر شوهرم بستریه خیره شدم به صفحه نمایشگری که به دستگاه تنفس وصله دیدم چند خطی رو در حال حرکت داره نشون میده که دفعه قبل این خطها نبودن. دست ناصر رو گرفتم فشار دادم. رو کرد به من
چیه؟ چی شده؟
_ ناصر صفحه نمایشگر رو نگاه کن
نگاهش رو داد به صفحه
_ آره نرگس، این خطها قبلا نبود
فوری رفت سمت پرستار و بهش گفت، پرستار اومد نگاه کرد
_ بله درست میگید الان به دکترش اطلاع میدم
ناصر حیرت زده رو کرد به من
_ نرگس، علائم حیاتی بابا داره برمیگرده
بغض گلوم رو گرفت دستم رو گرفتم جلوی دهنم
_ آره ناصر داره خوب میشه
نگاهم رو دادم بالا
_ الحمدالله، خدایا شکرت
آروم زمزمه کرد
_ دیگه حالا همه حرفت رو باور میکنن
دکتر به سرعت وارد اتاق شد و رو به ما گفت
سریع اینجا رو ترک کنید.
منو ناصر فوری اومدیم بیرون، ناصر زنگ زد به محسن و همه چی رو گفت به یک ساعت نکشید که همگی اومدن بیمارستان. عمه تا چشمش افتاد به من زد زیر گریه
_ نرگس جان بیا بگو ببینم چی شده، تو چه خوابی دیدی
نشستم کنارش براش تعریف کردم حرفم تموم شد نگاهم افتاد به نیلوفر و ناهید و فریده که همه با گریه داشتن به حرفهای من گوش میدادن
عمه دست انداخت گردنم چند بوسه به سر و صورتم زد
_ الهی فدات شم که انقدر قلبت پاکه، از وقتی محسن بهم گفت چی شده همش دارم به خودم میگم ما قدر تو رو نداشتیم
بوسهای به صورت عمه زدم
باید هممون نماز شکر بخونیم که خدا آقا جون رو به ما برگردوند
ناهید رو به مامانش با لحن گله مندی گفت
_ من دخترش هستم چرا آقا جون از نرگس که عروسش هست کمک خواسته
عمه کلافه سری تکون داد
_ وااای ناهید چه فرقی میکنه بالاخره بابات باید از یکی کمک میگرفته حالا به خواب نرگس رفته
ناهید کوتاه نیومد
_:نه، آخه چرا نرگس؟ چرا شما نه
دست گذاشت توی سینهش
_ یا من که دخترشم یا پسراش
رو کرد به من
_ چرا این؟
فریده با تندی گفت
جای اینکه خوشحال باشی بابات دوباره به دنیا برگشته الان میخوای دعوا راه بندازی که چرا به نرگس گفته، دست بر دار از این کینهی چند سالهای که به نرگس گرفتی...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۸۱ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) آقا که جدیت ن
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۶۸۲
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
ناهید اومد حرفی بزنه که عمه محکم زد تو صورتش و با حرص گفت
_ بس میکنی یا نه
با بغض و صدای گرفته سر گرفت رو به آسمون
_ خدایا نجاتم بده، ای کاش من الان جای حاجی بودم دیگهام به این دنیا برنمیگشتم
ناصر و محسن که با فاصله از ما داشتن با هم حرف میزدند سریع خودشونو رسوندن به ما ناصر نگران رو کرد به مامانش
_ چی شده مامان
مادر شوهرم سعی کرد خودشو آروم نشون بده
_ هیچی مادر، یه لحظه خُلقم تنگ شد
ناصر یه نگاهی به جمع انداخت
_ چرا مامان حالش بد شد؟
هممون فهمیدیم که توی این شرایط عمه نمیخواد توضیح بده چی شده ساکت ناصر رو نگاه کردیم
ناصر گره تندی توی ابروهاش انداخت و رو کرد به من
_ چی شد نرگس، چرا مامان حالش بد شد؟
نفسی کشیدم
_ شرایط خاصه، تحملشم سخته، ناصر جان درک کن
ناصر دست گذاشت روی شونه عمه
_ پاشو بریم تو محوطه بیمارستان اونجا بشین
عمه سرش رو گرفت بالا تو صورت ناصر نگاه کرد
_ چه فرقی میکنه مادر، اینجا و اونجا
بازوشو گرفت
_ خیلی فرق داره، پاشو بریم بیرون
عمه نخواست حرف ناصر زمین بمونه با اکراه بلند شد و با محسن سه تایی رفتند بیرون... ناهید با نگاهش رد رفتن مادر و برادرهاش رو نگاه کرد اونها که از سالن رفتن بیرون چند قدم از ما فاصله گرفت نشست روی صندلی سرش رو خم کرد با دستش سرشو گرفت
فریده نگاهی بهش انداخته رو کرد به من
_ خجالت نمیکشه اینجام دست از فتنه برنمیداره
ابرو دادم بالا
_ هیس، یه وقت میشنوه
آهسته زمزمه کرد
_ اَه، بزار بشنوه، دختره بی شعور
نیلوفر خودشو نزدیک به فریده کرد
_ فریده جان تو هرچی بگی ناهید هست ولی الان جاش نیست ولش کن هیچی نگو
فریده چشم و ابرویی اومد و ساکت شد
ازش پرسیدم
_ چرا محمد آقا نیومده
کلافه آهی کشید
_ اونم یه جور دیگه بامبول درآورده
فریده پرسید
_چرا، چی میگه؟
با تاسف جواب داد
_ میگه اینا همش نقشه نرگسه که منو پیش خونوادم آدم بَده کنه
فریده لبش رو برگردوند
_ وااااا، بیچاره نرگس
نیلوفر ناراحت سری تکون داد
_ والا منم دیگه از این ادا اطواراش خسته شدم
نگاهم رو دادم به نیلوفر
_ به خودمم زنگ زد هر چی براش توضیح دادم قبول نکرد و حرف خودشو زد...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۸۲ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) ناهید اومد حر
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۲۸۳
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_عه به تو هم زنگ زد
_آره
_ببخشید نرگس جان
_ چرا شما عذر خواهی میکنی. من خودم اخلاقش رو میدونم
مشغول حرف زدن بودیم که صدای اذان گوشیم بلند شد رو کردم به نیلوفر و فریده
_ من میرم نماز بخونم، شماهام میاید
نیلوفر با اشاره چشم ابرو ناهید رو نشون داد
_ اینم بگیم بیاد
فریده دستش رو گرفت و آروم کشید
_ بیا بریم ولش کن کَر که نیست صدای اذانو شنید نماز اولوقت خون باشه خودش بلند میشه میاد میخونه
نیلوفر نگاهی به من انداخت دید منم موافقم ساکت شد گفت
_ باشه بریم
سه تایی اومدیم بیرون وضو گرفتیم داخل نماز خونه نگاهمون افتاد به مادر شوهرم، قدم برداشتیم سمتش دو قدمی که برسیم پرسید
_ ناهید کو...
فریده جواب داد
_ با ما نیومد
عمه نگاهشو داد به من
_ خب بهش میگفتید اونم میومد
جوابی ندادم. عمه سکوت منو که دید بهش زنگ زد... ما نموندیم ببینیم چی میگه اومدیم مُهر برداشتیم نمازمون رو خوندیم خواستیم بیایم نگاهمون افتاد به ناهید که در کنار مادر شوهرم داشت نماز میخوند رو به عمه گفتم
_ ما میریم تو سالن، نمازش تمون شد شما هم بیاید
عمه با تکون سرش حرف ما رو تایید کرد و امدیم سالن. نگاهی درو بر انداختم رو به نیلوفر و فریده گفتم
_ناصر و محسن نیستن یه زنگ بزنم به ناصر ببینم حال بابا چطوره
هر دو گفتن
_ آره، زنگ بزن
شماره ناصر رو گرفتم فوری جواب داد
_ نرگس بابا هوشیاریش برگشته ماها رو هم میشناسه. فقط منتظره دستور دکترن که انتقالش بدن بخش
از خوشحالی اشک توی چشمهام حلقه بست و گفتم
_ راست میگی ناصر هوشیاریش برگشت؟
با لحن رضایت بخشی جواب داد
_ آره نرگس جان راست میگم منو محسن اینجا منتظر دکتریم
وااای ناصر نمیدونی چقدر خوشحال شدم. خدا رو شکر، خدا رو شکر
فریده رو به روم وایساد
چی میگه آقا ناصر
تماس رو قطع کردم و جواب دادم
_ آقا جون هوشیاریش برگشته منتظر دستور دکترن که بیارنش بخش
هر دوشون خوشحال و با چشمهای پر از اشک دستهاشون رو گرفتن بالا
خدا رو شکر، الحمدالله
صدای عمه از پشت سر به گوشمون خورد
_ هنوز نیاوردنش بخش
برگشتیم پشت سرمون رو به عمه پرسیدم
شما میدونید؟
_ آره تو نماز خونه بودم ناصر زنگ زد گفت...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۲۸۳ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _عه به تو هم
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۲۸۴
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_نه هنوز نیاوردن منتظرم دکتر بیاد ببینه دستورش رو بده بعد بیارنش بخش
دستشو گرفت رو به آسمون
_ الحمدلله، خدایا شکرت میکنم حاجی رو ببرم خونه براش قربونی میدم
دستشو آورد پایین رو به من صندلی کنارش رو نشون داد. خودش نشست
_ نرگس جان عمه بیا اینجا پیش من بشین برام بگو ببینم تو چه خوابی دیدی، حاجی بهت چی گفته
نشستم کنارش و براش تعریف کردم... با شنیدن حرفهای من لحظهای چشمها رو بست و زمزمه کرد.
_ خدا به داد هممون برسه ای کاش وقتی هوش میاد یادش باشه که اونطرف چیا دیده برای ما هم تعریف کنه
_ انشالله که یادش هست منم خیلی مشتاقم بشنوم
فریده حرفامونو شنید گفت
_ از پیامی که داده معلومه خدا بهش یه فرصتی داده که برگرده اشتباهاتشو جبران کنه پس حتماً یادش هست که چی دیده
عمه دستشو آورد بالا تکونی داد
_ چی بگم بزار بیارنش بخش بریم ببینیمش ببینیم چی میگه
رو کردم به عمه
_ همون اول که رفتیم ملاقاتش بهش چیزی نگین صبر کنید ببینیم خودش حرفی میزنه، بعد ما ازش بپرسیم
نگاهشو داد به من
_ باشه عمه جان، باشه
با صدای فریده که گفت آقا ناصره داره میاد منو عمه از روی صندلی بلند شدیم هممون قدم برداشتیم سمت ناصر عمه جلوتر از همه پرسید
_ چی شده مادر، باباتو آوردن تو بخش؟
ناصر خودشو رسوند به مامانش
_دکتر دستورش رو داد ولی هنوز نیاوردنش پخش
_ پس چرا نیاوردنش، مادر
_ محسن پیششه دارن کاراشو انجام میدن، میارن
_ شما باهاش حرف زدین
_ دکتر گفت فعلا نباید زیاد باهاش حرف بزنیم چند کلمه در حد حال و احوال، آره
عمه کلافه و بیطاقت سرشو تکون داد
واااای، تا بابات رو بیارن بخش من برم ببینمش دیوونه میشم چرا انقدر لفتش میدن
ناصر دستشو گذاشت روی بازویه مامانش و بخوش چسبوندش یکم فشار داد
_ طاقت بیار مامان جون، تو بخشم میارنش
با نگاهش صندلی رو نشون داد
بشین اینجا فدات بشم
عمه نشست روی صندلی و سرش رو گرفت بالا رو به ناصر
_ دیگه نگی فدات شمها، ما باید فدای شماها بشیم
ناصر لبند گرمی زد
باشه عزیزم دیگه نمیگم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۲۸۴ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _نه هنوز نیاور
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۶۸۵
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
صدای زنگ گوشیم بلند شد گوشی رو از تو کیفم درآوردم جواب دادم
_ سلام پسرم حالت خوبه؟
عزیز با لحن نگرانی پاسخ داد
_ سلام مامان، آره ما خوبیم، آقا جون چطوره؟ کی میای خونه؟
آقا جون هوشیاریشو به دست آورده میخوان بیارنش بخش بیمارستان منم فعلاً اینجام نمیدونم کی بیایم خونه
بچهم لحن نگرانیش تغییر کرد و با خوشحالی گفت
_عه، خدا رو شکر، من و امیرحسینم بیایم بیمارستان؟
_ نمیدونم بزار به بابات بگم
گوشی رو از دهنم فاصله دادم رو کردم به ناصر
_ عزیز میگه منو امیر حسین بیایم بیمارستان
ناصر سر انداخت بالا
_ بگو نه، دیر وقته انشالله فردا، اونم اگه مرخص نشد با خودم میارمشون بیمارستان
میخواستم این حرفا رو برای عزیز تکرار کنم که گفت
_ مامان خودم شنیدم. باشه عیبی نداره ولی تو رو خدا زود بیاین من دلم تنگ شده براتون
لبخند گرمی زدم
_ عزیز دلم الهی فداتون بشم بزار آقاجونو بیارن پخش یه لحظه ملاقاتش کنیم... اگر باباتم نیاد من میام
بعد از خداحافظی تماسو قطع کردم دلم رفت پیش بچههام، یه لحظه هوایی بچههام شدم به خودم گفتم ای کاش میشد برم خونه، صبح بیام، و یا حد اقل ببینمشون و دوباره برگردم ... ولی شرایط طوریه که اصلا نمیتونم بگم... برای رفع دلتنگیم شروع کردم به خوندن آیت الکرسی، پنج بار خوندم خدا به دلم آرامش داد. کنار عمه نشستم روی صندلی تسبیحم رو از کیفم براشتم خواستم برای سلامتی و شِفای کامل پدر شوهرم صلوات بفرستم که یاد این روایت از خود امام زمان افتادم
برای شتاب در گشایش حقیقی و کامل، بسیار برای فرجم دعا کنید؛ همانا فرج شما در آن است... به خودم گفتم صلواتهام رو به نیت سلامتی امام زمان و فرجش میفرستم و انشاالله امام زمانم به اذنالله شفای کامل پدر شوهرم رو میده... مشغول فرستادن ذکر صلوات شدم که گوشی ناصر زنگ خورد صدای ضعیفی از محسن به گوشم رسید
_ داداش بیا بابا رو داریم میاریم بخش
ناصر الان میامی گفت: تماس را قطع کرد رو کرد به ماها
_ دارن میارنش بذار مشخص بشه کدوم اتاق بستری میشه. با پرستاربخش هناهنگ میکنم بهتون زنگ میزنم بیاید
ناصر منتظر جواب نموند این رو گفت و به سرعت پاتند کرد رفت...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۸۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) صدای زنگ گوشیم
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۶۸۶
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
دل تو دل هیچ کدوممون نبود همه چشمامونو گوشمامون دوخته شده بود به در آسانسور و گوشی موبایلهامون که یا ناصر و یا محسن از آسانسور بیان بیرون بگن بیاید ملاقات آقا جون و یا با گوشی بهمون زنگ بزنن بگن.
واااای از اون زمانی که دنبال یه خبر مهم باشی لحظات انقدر برای آدم کند میگذره که انگار زمان گیر کرده و هر دقیقهش مثل یک ساعتِ سُربی روی سینه آدم سنگینی میکنه... بعد از کلی چشم به راهی نگاهی به ساعتم انداختم دیدم نیم ساعته که ناصر رفته ولی برا من انگار چند ساعت بود.
نفسم رو محکم دادم بیرونو شروع کردم به خوندن آیه سیزده از سوره انعام:
وَلَهُ مَا سَكَنَ فِي اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ
الحق که این آیه چقدر در لحظات بحرانی به آدم آرامش میده... فریده بهم نزدیک شد و پرسید
_ چه ذکری داری زیر لب میگی به منم بگو بگم، دلم آروم شه
آیه رو به آخر رسوندم
عه تو هم مثل من میمونی زمان برات دیر میگذره
آهنگین جواب داد
_ آره والا، منم مثل توام دل دارم
لبخند پنهانی زدم
_ و له ما سکن دارم میخونم
فریده هم شروع کرد به خوندن که گوشی من زنگ خورد
گوشی رو از توی کیفم در آوردم خوشحال رو کردم به فریده
_ناصرِ
دکمه پاسخ رو کشیدم
_ جانم ناصر، میتونیم بیایم
آره طبقه سوم اتاق سیصد و یک فقط یه چیزی
_ جانم، ناصر چی؟
دکتر گفته فقط در حد یه حال و احوال باهاش حرف بزنید، بیشتر از پنج دقیقه هم پیشش نمونید
_ باشه عزیزم
تماس رو قطع کردم رو کردم به بقیه سفارش ناصر و به همراه طبقه و اتاقی که آقا جون رو بستری کردن گفتم قدمهای تند برداشتم سمت آسانسور، بقیه هم کنار من ایستادن ولی آسانسور تو طبقه هفتم مونده و پایین نمیاومد رو کردم به بقیه
_ من حوصله ندارم اینجا وایسم از پلهها میرم
فریده و نیلوفر با من پا تند کردن دنبال من اومدن، ولی ناهید به خاطر عمه که نمیتونه از پله بیاد بالا مجبوره صبر کنه تا آسانسور بیاد پایین. ما رسیدیم به اتاق نمیدونم چرا تپش قلب گرفتم... رو کردم به نیلوفر و فریده
_قلبم داره میزنه شماها چی
هر دو به تایید حرف من سرشون رو تکون دادن... بسم الله الرحمن الرحیم گفتم پا گذاشتم تو اتاق نگاهم افتاد به پدر شوهرم چشمهام از تعجب گرد شد تو دلم گفتم خدایا چقدر پدر شوهرم....
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\