🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۲۸۳ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _عه به تو هم
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۲۸۴
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_نه هنوز نیاوردن منتظرم دکتر بیاد ببینه دستورش رو بده بعد بیارنش بخش
دستشو گرفت رو به آسمون
_ الحمدلله، خدایا شکرت میکنم حاجی رو ببرم خونه براش قربونی میدم
دستشو آورد پایین رو به من صندلی کنارش رو نشون داد. خودش نشست
_ نرگس جان عمه بیا اینجا پیش من بشین برام بگو ببینم تو چه خوابی دیدی، حاجی بهت چی گفته
نشستم کنارش و براش تعریف کردم... با شنیدن حرفهای من لحظهای چشمها رو بست و زمزمه کرد.
_ خدا به داد هممون برسه ای کاش وقتی هوش میاد یادش باشه که اونطرف چیا دیده برای ما هم تعریف کنه
_ انشالله که یادش هست منم خیلی مشتاقم بشنوم
فریده حرفامونو شنید گفت
_ از پیامی که داده معلومه خدا بهش یه فرصتی داده که برگرده اشتباهاتشو جبران کنه پس حتماً یادش هست که چی دیده
عمه دستشو آورد بالا تکونی داد
_ چی بگم بزار بیارنش بخش بریم ببینیمش ببینیم چی میگه
رو کردم به عمه
_ همون اول که رفتیم ملاقاتش بهش چیزی نگین صبر کنید ببینیم خودش حرفی میزنه، بعد ما ازش بپرسیم
نگاهشو داد به من
_ باشه عمه جان، باشه
با صدای فریده که گفت آقا ناصره داره میاد منو عمه از روی صندلی بلند شدیم هممون قدم برداشتیم سمت ناصر عمه جلوتر از همه پرسید
_ چی شده مادر، باباتو آوردن تو بخش؟
ناصر خودشو رسوند به مامانش
_دکتر دستورش رو داد ولی هنوز نیاوردنش پخش
_ پس چرا نیاوردنش، مادر
_ محسن پیششه دارن کاراشو انجام میدن، میارن
_ شما باهاش حرف زدین
_ دکتر گفت فعلا نباید زیاد باهاش حرف بزنیم چند کلمه در حد حال و احوال، آره
عمه کلافه و بیطاقت سرشو تکون داد
واااای، تا بابات رو بیارن بخش من برم ببینمش دیوونه میشم چرا انقدر لفتش میدن
ناصر دستشو گذاشت روی بازویه مامانش و بخوش چسبوندش یکم فشار داد
_ طاقت بیار مامان جون، تو بخشم میارنش
با نگاهش صندلی رو نشون داد
بشین اینجا فدات بشم
عمه نشست روی صندلی و سرش رو گرفت بالا رو به ناصر
_ دیگه نگی فدات شمها، ما باید فدای شماها بشیم
ناصر لبند گرمی زد
باشه عزیزم دیگه نمیگم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۲۸۴ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _نه هنوز نیاور
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۶۸۵
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
صدای زنگ گوشیم بلند شد گوشی رو از تو کیفم درآوردم جواب دادم
_ سلام پسرم حالت خوبه؟
عزیز با لحن نگرانی پاسخ داد
_ سلام مامان، آره ما خوبیم، آقا جون چطوره؟ کی میای خونه؟
آقا جون هوشیاریشو به دست آورده میخوان بیارنش بخش بیمارستان منم فعلاً اینجام نمیدونم کی بیایم خونه
بچهم لحن نگرانیش تغییر کرد و با خوشحالی گفت
_عه، خدا رو شکر، من و امیرحسینم بیایم بیمارستان؟
_ نمیدونم بزار به بابات بگم
گوشی رو از دهنم فاصله دادم رو کردم به ناصر
_ عزیز میگه منو امیر حسین بیایم بیمارستان
ناصر سر انداخت بالا
_ بگو نه، دیر وقته انشالله فردا، اونم اگه مرخص نشد با خودم میارمشون بیمارستان
میخواستم این حرفا رو برای عزیز تکرار کنم که گفت
_ مامان خودم شنیدم. باشه عیبی نداره ولی تو رو خدا زود بیاین من دلم تنگ شده براتون
لبخند گرمی زدم
_ عزیز دلم الهی فداتون بشم بزار آقاجونو بیارن پخش یه لحظه ملاقاتش کنیم... اگر باباتم نیاد من میام
بعد از خداحافظی تماسو قطع کردم دلم رفت پیش بچههام، یه لحظه هوایی بچههام شدم به خودم گفتم ای کاش میشد برم خونه، صبح بیام، و یا حد اقل ببینمشون و دوباره برگردم ... ولی شرایط طوریه که اصلا نمیتونم بگم... برای رفع دلتنگیم شروع کردم به خوندن آیت الکرسی، پنج بار خوندم خدا به دلم آرامش داد. کنار عمه نشستم روی صندلی تسبیحم رو از کیفم براشتم خواستم برای سلامتی و شِفای کامل پدر شوهرم صلوات بفرستم که یاد این روایت از خود امام زمان افتادم
برای شتاب در گشایش حقیقی و کامل، بسیار برای فرجم دعا کنید؛ همانا فرج شما در آن است... به خودم گفتم صلواتهام رو به نیت سلامتی امام زمان و فرجش میفرستم و انشاالله امام زمانم به اذنالله شفای کامل پدر شوهرم رو میده... مشغول فرستادن ذکر صلوات شدم که گوشی ناصر زنگ خورد صدای ضعیفی از محسن به گوشم رسید
_ داداش بیا بابا رو داریم میاریم بخش
ناصر الان میامی گفت: تماس را قطع کرد رو کرد به ماها
_ دارن میارنش بذار مشخص بشه کدوم اتاق بستری میشه. با پرستاربخش هناهنگ میکنم بهتون زنگ میزنم بیاید
ناصر منتظر جواب نموند این رو گفت و به سرعت پاتند کرد رفت...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۸۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) صدای زنگ گوشیم
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۶۸۶
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
دل تو دل هیچ کدوممون نبود همه چشمامونو گوشمامون دوخته شده بود به در آسانسور و گوشی موبایلهامون که یا ناصر و یا محسن از آسانسور بیان بیرون بگن بیاید ملاقات آقا جون و یا با گوشی بهمون زنگ بزنن بگن.
واااای از اون زمانی که دنبال یه خبر مهم باشی لحظات انقدر برای آدم کند میگذره که انگار زمان گیر کرده و هر دقیقهش مثل یک ساعتِ سُربی روی سینه آدم سنگینی میکنه... بعد از کلی چشم به راهی نگاهی به ساعتم انداختم دیدم نیم ساعته که ناصر رفته ولی برا من انگار چند ساعت بود.
نفسم رو محکم دادم بیرونو شروع کردم به خوندن آیه سیزده از سوره انعام:
وَلَهُ مَا سَكَنَ فِي اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ
الحق که این آیه چقدر در لحظات بحرانی به آدم آرامش میده... فریده بهم نزدیک شد و پرسید
_ چه ذکری داری زیر لب میگی به منم بگو بگم، دلم آروم شه
آیه رو به آخر رسوندم
عه تو هم مثل من میمونی زمان برات دیر میگذره
آهنگین جواب داد
_ آره والا، منم مثل توام دل دارم
لبخند پنهانی زدم
_ و له ما سکن دارم میخونم
فریده هم شروع کرد به خوندن که گوشی من زنگ خورد
گوشی رو از توی کیفم در آوردم خوشحال رو کردم به فریده
_ناصرِ
دکمه پاسخ رو کشیدم
_ جانم ناصر، میتونیم بیایم
آره طبقه سوم اتاق سیصد و یک فقط یه چیزی
_ جانم، ناصر چی؟
دکتر گفته فقط در حد یه حال و احوال باهاش حرف بزنید، بیشتر از پنج دقیقه هم پیشش نمونید
_ باشه عزیزم
تماس رو قطع کردم رو کردم به بقیه سفارش ناصر و به همراه طبقه و اتاقی که آقا جون رو بستری کردن گفتم قدمهای تند برداشتم سمت آسانسور، بقیه هم کنار من ایستادن ولی آسانسور تو طبقه هفتم مونده و پایین نمیاومد رو کردم به بقیه
_ من حوصله ندارم اینجا وایسم از پلهها میرم
فریده و نیلوفر با من پا تند کردن دنبال من اومدن، ولی ناهید به خاطر عمه که نمیتونه از پله بیاد بالا مجبوره صبر کنه تا آسانسور بیاد پایین. ما رسیدیم به اتاق نمیدونم چرا تپش قلب گرفتم... رو کردم به نیلوفر و فریده
_قلبم داره میزنه شماها چی
هر دو به تایید حرف من سرشون رو تکون دادن... بسم الله الرحمن الرحیم گفتم پا گذاشتم تو اتاق نگاهم افتاد به پدر شوهرم چشمهام از تعجب گرد شد تو دلم گفتم خدایا چقدر پدر شوهرم....
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۸۶ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) دل تو دل هیچ ک
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۶۸۷
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
نورانی شده یعنی توی این مدت چی بهش گذشته. نزدیک تختش شدیم و هر سه آهسته گفتیم
_ سلام آقا جون
نگاهی به هر سه ما انداخت و باصدای ضعیفی جواب سلاممون رو داد و نگاهش روی من زوم شد. بعد از چند ثانیه ازم پرسید
_ خوبی بابا
لبخند ضعیفی زدم
_ خدا رو شکر بله، حال شما چطوره
لحظهای چشمهاش رو بست و نفسش رو به آرومی داد بیرون
_ نمیدونم چی بگم. قلبم دیگه درد نمیکنه
ساکت شد و ادامه نداد
کمی خم شدم روی صورتش
_ پس باید حالتون خیلی خوب باشه
سر انداخت بالا
_ نه بابا، حال روحم خوب نیست
صدای آرومی از ناصر به گوشم خورد
_ دکتر گفته فعلا زیاد باهاش حرف نزنید
دست پدر شوهرم رو گرفتم بوسه ای به دستس زدم
_ آقا چون وقتی مرخص شدید و اومدید خونه با هم حرف میزنیم
_ باشه دخترم
ناهید و عمه وارد اتاق شدند تا پدر شوهرم چشمش افتاد به ناهید رنگ صورتش بر افروخته شد و ضربان قلبش بالا رفت ناصر فوری دکمه اضطراری رو زد پرستار به سرعت وارد اتاق شد رو کرد به همه ما
_ خواهش میکنم همتون دور بیمار رو خلوت کنید برید بیرون
همگی ناراحت از وضع پدر شوهرم قدم برداشتیم از اتاق بیایم بیرون ولی ناهید دست مادر شوهرم رو گرفت رو به پرستار گفت
_ ما نمیریم چون هنوز باهاش سلام و علیک نکردیم
پرستار با لحن جدی جواب ناهید و داد
_ میبیند که حالش خوب نیست برید بهتر شد صداتون میکنم
ناصر که داشت با ما از اتاق خارج میشد برگشت دست ناهید رو گرفت
_ بیا بریم بیرون حالش خوب شه صدامون میکنه
ناهید تلاش کرد دستشو از دست ناصر بکشه و مقاومت کنه وایسه تو اتاق که ناصر دستش رو محکم کشید و با لحن تند گفت
_ اینجام میخوای اذیت کنی
نگاهشو داد به مامانش
_ مامان جون شما برو بیرون تا من ناهیدو بیارم
عمه چهره در هم کشیده رو کرد به ناهید
_ عه، مادر جون مگه نمیبینی حال بابات بد شده بیا بریم دیگه
ناهید هم زمان که قدم برداشت سمت در که بیاد بیرون دستشم محکم از دست ناصر کشید و با ترش رویی گفت
_ خیلی خوب باشه میرم بیرون
همگی اومدیم بیرون ناصر آروم رفت سمت ناهید با محبت بهش گفت
خواهر من چرا انقدر ناسازگاری میکنی چرا داری با این رفتارات روزگارو به خودت و اطرافیات تنگ میکنی...
ناهید نگاه تندی به ناصر انداخت...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۸۷ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) نورانی شده یعن
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۶۸۹
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_ میشه دست از سر من برداری انقدر کاری به کار من نداشته باشی
ناصر نگاه معناداری بهش انداخت
_ واقعا همین رو میخوای که دیگه برام مهم نباشی و کاری به کارت نداشته باشم؟
عمه ما بین ناهید و ناصر قرار گرفت. نگاهش رو داد به ناصر
_ جان من بس کنید ادامه ندید به خدا نمیکشم
ناصر همزمانی که نفسشو محکم داد بیرون گفت
_ باشه مامان، چشم
پرستار در اتاق رو باز کرد رو به جمع پرسید
_ ناهید کدومتون هستید
همه ساکت پرستار رو نگاه کردیم، عمه سر چرخوند سمت پرستار ناهید رو با دست نشون داد
_ اینه، دخترمه، چی شده خانم پرستار
پرستار جواب داد
_ بیمار میگن میخواد ناهید رو ببینه
ناهید از حرف پرستار خوشحال شد و دستش رو گذاشت روی سینهش
_ بابام گفته منو میخواد ببینه
قدم برداشت سمت اتاق که وارد شه پرستار بهش گفت
_ دو دقیقه پیشش بمون و فوری بیا بیرون
سرش رو به تایید حرف پرستار تکون داد وارد اتاق شد... پرستار در رو بست بیرون پیش ما موند ناصر ازش پرسید
_ ببخشید بابام دقیقاً چی به شما گفت
_ گفتن میخوان ناهید خانمو ببینن همین، چیز دیگهای نگفتن
همه پشت در مضطرب بودیم که آقاجون چی میخواد به ناهید بگه و چرا فقط خواسته تنها اونو ببینه...
پرستار نگاهی به ساعت مچی دستش انداخت و چند تقه به در زد و وارد اتاق شد و در رو بست... صدای ضعفی ازش اومد
ببخشید خانم دو دقیقه تموم شد برید بیرون
چند لحظه بعد ناهید با چشمهای گریون و حالی پریشون اومد بیرون
عمه ازش پرسید
_ چی شد مادر؟ بابات چیکارت داشت
ناهید با دستش اشکهاش رو پاک کرد
_ حالا بهتون میگم
همه کنجکاو بودیم که آقا جون چی بهش گفته که نمیخواد ما بدونیم و نگاهمون رو ازش بر نداشتیم
ناهید دست مامانش رو گرفت و با فاصلهای که ما صداش رو نشنویم نسشتن رو صندلی و ناهید با گریه شروع کرد برای عمه تعریف کردن...
فریده سرش رو آورد در گوشم
_ به نظرت آقا جون چی بهش گفته
نگاهم رو دادم بهش
نمی دونم، از لب خونیش هم چیزی متوجه نمیشم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۸۹ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _ میشه دست از
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۶۹۰
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
به خودم اومد گفتم:
واااا این چه کاریه بابایی دخترش رو صدا زده و دوکلام باهاش حرف زده به ما چه ربطی داره که چی گفته... نگاهم رو دادم به فریده که زول زده بود به عمه و ناهید
_ فریده به این کار میگن تجسس ولشون کن. اگر میخواست ما بدونیم چی بهش گفته ازمون فاصله نمیگرفت
_ لبخند تلخی زد
_ آره خودمم دارم بهش فکر میکنم ولی کنجکاویه دیگه نمیشه کاریش کرد
_ نه عزیزم تجسُسِ یا به قول خودمون فضولیه، ولشون کن. اگر یه وقت ببینن که تو داری تلاش میکنی بفهمی چی دارن میگن که...
حرفم تموم نشده فریده هیسی گفت و آروم پشتش رو کرد به عمه و ناهید
با اشاره چشم و ابرو پرسیدم
_ چی شد؟
زمزمه کرد
_ فهمیدن دارم نگاشون میکنم
ناهید با چهره عصبی قدمهاش رو تند کرد به سمت ما
فریده که باورش نمیشد ناهید متوجه بشه و بیاد سرش، رنگ از صورتش پرید ناهید جلوش وایساد، خیره شد تو چشماش
_ میخوای بگم پرستار ببرت اتاق از بابام بپرسی که چی به دخترش گفته
فریده لبخند مصنوعی زد:
_ نه بابا، من فقط...
ناهید نگذاشت ادامه بده
_ فقط چی؟ فقط داشتی منو با دقت نگاه میکردی که ببینی بابام بهم چی گفته؟ توی این شرایطم دست از فضلولیات بر نمیداری
فریده دختر حرف بکشی نیست نمیدونم چرا اینجا ساکته و داره کوتاه میاد شاید از اینکه متوجه شده ناهیده فهمیده که فال گوش وایساده خودش رو مقصر میدونه
ناهید نفس عمیقی کشید، با همون لحن تند و عصبی ادامه داد
_ اگه یه بار دیگه ببینم داری به کارای من سرک میکشی، کاری میکنم که آرزو کنی کاش هیچوقت به خونه ما پا نذاشته بودی.
حرفش که تموم شد بدون اینکه منتظر جوابی باشه، برگشت و رفت سمت مامانش...
ناصر نزدیک ما شد و رو کرد به هر دومون
_ چیکارش دارید اذیتش میکنید
خواستم بگم من نبودم از دست فریده ناراحت شد ولی نتونستم
ناصر ادامه داد
ازتون خواهش میکنم هم مراعات حال بابا رو بکنین و هم آبرومونو حفظ کنید...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\