eitaa logo
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
21.7هزار دنبال‌کننده
640 عکس
317 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۸۷ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) نورانی شده یعن
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) _ میشه دست از سر من برداری انقدر کاری به کار من نداشته باشی ناصر نگاه معناداری بهش انداخت _ واقعا همین رو می‌خوای که دیگه برام مهم نباشی و کاری به کارت نداشته باشم؟ عمه ما بین ناهید و ناصر قرار گرفت. نگاهش رو داد به ناصر _ جان من بس کنید ادامه ندید به خدا نمی‌کشم ناصر همزمانی که نفسشو محکم داد بیرون گفت _ باشه مامان، چشم پرستار در اتاق رو باز کرد رو به جمع پرسید _ ناهید کدومتون هستید همه ساکت پرستار رو نگاه کردیم، عمه سر چرخوند سمت پرستار ناهید رو با دست نشون داد _ اینه، دخترمه، چی شده خانم پرستار پرستار جواب داد _ بیمار میگن میخواد ناهید رو ببینه ناهید از حرف پرستار خوشحال شد و دستش رو گذاشت روی سینه‌ش _ بابام گفته منو میخواد ببینه قدم برداشت سمت اتاق که وارد شه پرستار بهش گفت _ دو دقیقه پیشش بمون و فوری بیا بیرون سرش رو به تایید حرف پرستار تکون داد وارد اتاق شد... پرستار در رو بست بیرون پیش ما موند ناصر ازش پرسید _ ببخشید بابام دقیقاً چی به شما گفت _ گفتن می‌خوان ناهید خانمو ببینن همین، چیز دیگه‌ای نگفتن همه پشت در مضطرب بودیم که آقاجون چی می‌خواد به ناهید بگه و چرا فقط خواسته تنها اونو ببینه... پرستار نگاهی به ساعت مچی دستش انداخت و چند تقه به در زد و وارد اتاق شد و در رو بست... صدای ضعفی ازش اومد ببخشید خانم دو دقیقه تموم شد برید بیرون چند لحظه بعد ناهید با چشمهای گریون و حالی پریشون اومد بیرون عمه ازش پرسید _ چی شد مادر؟ بابات چیکارت داشت ناهید با دستش اشکهاش رو پاک کرد _ حالا بهتون میگم همه کنجکاو بودیم که آقا جون چی بهش گفته که نمیخواد ما بدونیم و نگاهمون رو ازش بر نداشتیم ناهید دست مامانش رو گرفت و با فاصله‌ای که ما صداش رو نشنویم نسشتن رو صندلی و ناهید با گریه شروع کرد برای عمه تعریف کردن... فریده سرش رو آورد در گوشم _ به نظرت آقا جون چی بهش گفته نگاهم رو دادم بهش نمی دونم، از لب خونیش هم چیزی متوجه نمیشم... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۸۹ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) _ میشه دست از
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) به خودم اومد گفتم: واااا این چه کاریه بابایی دخترش رو صدا زده و دوکلام باهاش حرف زده به ما چه ربطی داره که چی گفته... نگاهم رو دادم به فریده که زول زده بود به عمه و ناهید _ فریده به این کار میگن تجسس ولشون کن. اگر میخواست ما بدونیم چی بهش گفته ازمون فاصله نمی‌گرفت _ لبخند تلخی زد _ آره خودمم دارم بهش فکر میکنم ولی کنجکاویه دیگه نمیشه کاریش کرد _ نه عزیزم تجسُسِ یا به قول خودمون فضولیه، ولشون کن. اگر یه وقت ببینن که تو داری تلاش میکنی بفهمی چی دارن میگن که... حرفم تموم نشده فریده هیسی گفت و آروم پشتش رو کرد به عمه و ناهید با اشاره چشم و ابرو پرسیدم _ چی شد؟ زمزمه کرد _ فهمیدن دارم نگاشون میکنم ناهید با چهره عصبی قدمهاش رو تند کرد به سمت ما فریده که باورش نمیشد ناهید متوجه بشه و بیاد سرش، رنگ از صورتش پرید ناهید جلوش وایساد، خیره شد تو چشماش _ میخوای بگم پرستار ببرت اتاق از بابام بپرسی که چی به دخترش گفته فریده لبخند مصنوعی زد: _ نه بابا، من فقط... ناهید نگذاشت ادامه بده _ فقط چی؟ فقط داشتی منو با دقت نگاه میکردی که ببینی بابام بهم چی گفته؟ توی این شرایطم دست از فضلولیات بر نمیداری فریده دختر حرف بکشی نیست نمی‌دونم چرا اینجا ساکته و داره کوتاه میاد شاید از اینکه متوجه شده ناهیده فهمیده که فال گوش وایساده خودش رو مقصر می‌دونه ناهید نفس عمیقی کشید، با همون لحن تند و عصبی ادامه داد _ اگه یه بار دیگه ببینم داری به کارای من سرک میکشی، کاری میکنم که آرزو کنی کاش هیچوقت به خونه ما پا نذاشته بودی. حرفش که تموم شد بدون اینکه منتظر جوابی باشه، برگشت و رفت سمت مامانش... ناصر نزدیک ما شد و رو کرد به هر دومون _ چیکارش دارید اذیتش میکنید خواستم بگم من نبودم از دست فریده ناراحت شد ولی نتونستم ناصر ادامه داد ازتون خواهش میکنم هم مراعات حال بابا رو بکنین و هم آبرومونو حفظ کنید... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۹۰ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) به خودم اومد گ
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) ناصر حرفش که تموم شد ازمون فاصله گرفت رفت پیش محسن ایستاد. فریده ناراحت رو کرد به من _ چرا من جواب ناهید رو ندادم؟ چطوره که اون همیشه سرش تو زندگی ماست حالا من یه دفعه خواستم ببینم چی داره میگه اومد سر منو هر چی دلش خواست گفت و رفت دستشو مشت کرد گذاشت جلوی دهنش _می‌بینی چقدر رو داره، همچین میگه کاری می‌کنم که آرزو کنی نیومدی بودی تو این خونواده که انگار من دارم خیلی مرفح زندگی میکنم و این الان منتش رو سر میذاره. خواستم بگم ولش کن الان جاش نیست باهاش بحث نکن بزار بعداً... که مثل اسفند روی آتیش صورتش قرمز شد و گفت _ من اگه جواب اینو ندم خفه میشم دستمو بهش نزدیک کردم که دستشو بگیرم بگم حالا ولش کن. دستشو محکم از دستم کشید _ نه نرگس بعداً دیر میشه پا تند کرد سمت عمه و ناهید نفسمو محکم دادم بیرون و سری تکون دادم و زیر لب زمزمه کردم ای بابا این دوتا هم وقت پیدا کردن... طاقت نیاورده اومدم نزدیکشون دستشو گرفت رو به ناهید _ هان چته؟ چی شد، خودت همیشه مثل زرافه سرت تو زندگی ماست ولی الان نتونستی تحمل کنی یه بارم من سرم تو زندگی تو باشه ناهید از روی صندلی بلند که جواب فریده رو بده، عمه کلافه صداش رو برد بالا _ محسن بیا زنت رو ببر رو کرد به ناهید _ تو ام برو خونتون نگاهش رو داد به جمع _ اصلاهمتون برید خونه‌هاتون نمیخوام اینجا باشید ناصر و محسن خودشونو رسوندن نزدیک مامانشون محسن رو کرد به فریده _چرا اینجوری می‌کنی الان وقت این حرفاست فریده با نگاهش ناهیدو نشون داد _ یه وقت به این حرف نزنی‌یا، فقط زورتو به من نشون بده عمه سر چرخوند سمت محسن و ناصر _ تو رو خدا همتون برید خونه هاتون نمیخواد کسی اینجا باشه، والا نمیکشم ناصر نگاهش رو داد به ناهید _ خجالت بکش اونی که ما اینجا براش جمع شدیم پدرمونه که تازه از کما در اومده، یه خورده وقت شناس باش... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۹۱ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) ناصر حرفش که
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) نگاهش رو از ناهید گرفت داد به جمعمون _ دستتون درد نکنه خدا به همتون خیر بده آقا جونو که دیدید برید هر وقت مرخص شد بیاید خونه ببینیدش سر چرخوند سمت من _ با زن داداش نیلوفر برید خونه رو کرد به محسن _ تو هم بیا با زنت برو محسن گفت من بمونم یه وقت کاری پیش اومد دست تنها نباشی نه داداش خدا رو شکر بابا بهتر شده دیگه کار اونجوری نداره، الان زنگ میزنم یه تاکسی تلفنی هم بیاد ناهیدم باهاش بره، خودم و مامان اینجا می‌مونیم بسه ناهید نشست رو صندلی با لحن محکم و قاطعی گفت _ هرکی می‌خواد بره، بره من اینجا می‌مونم ناصر سری به تاسف تکون داد و رو به ماها گفت _ شماها برید من زنگ میزنم به نادر میگم بیاد ناهید رو ببره به ناصر گفتم _ ما میریم خودت و مامان و ناهید بمونید اینطوری بهتره ناهید که باورش نمیشد این حرف رو از من بشنوه ساکت یه نگاه تعجب انگیزی بهم انداخت...بعد از حرف من کسی چیزی نگفت و همگی از عمه و ناصر خداحافظی کردیم و حرکت کردیم سمت آسانسور... محسن دکمه طبقه خودمون رو زد آسانسور اومد پایین سوار شدیم در آسانسور که بسته شد فریده با لحن آهنگینی گفت _ وای، وای، وای چقدر این ناهید رو داره محسن زیر لب لا اله الا الله‌‌ هی زمزمه کرد فریده نگاه تندی بهش اندخت _ چیه، مگه دروغ میگم، ما سه تا جاری حریف این خواهرت نمیشیم که سرش رو از زندگی ما بیرون بکشه... حالا من یه دفعه نگاه کردم ببینم چی میگن ببین چه قشقره‌ای به پا کرد محسن ساکت شد و حرفی نزد... نیلوفر گفت _ فریده جان حق با توعه ولش کن دیگه ادامه نده اون که نیست اینجا بشنوه فقط اعصاب خودت خورد میشه فریده نفسش رو محکم داد بیرون ساکت شد آسانسور نگه داشت محسن رو کرد به منو نیلوفر بیاید با ما بریم نیلوفر جواب داد _ مزاحمتون نمیشیم میریم خودمون فریده گره ریزی به ابروش انداخت _ چه حرفی میگی، مزاحمت کدومه بیاید بریم سوار ماشین شدیم محسن نیلوفر رو در خونشون پیاده کرد رو کرد به من شما میرید خونه خودتون، یا ببرمتون در خونه مامانت _ میرم خونه مامانم موقع پیاده شدن رو به محسن و فریده گفتم _ شما هم بفرمایید یه چایی بخوردید خستگیتون در بره هر دو تشکر کردن و بعد از خدا حافظی رفتن... همزمان که زنگ خونه مامانم رو زدم گوشی خودمم زنگ خورد. گوشی رو از تو کیفم در آوردم جواب دادم _جانم ناصر _کجابی الان صدای زینب از پشت آیفون اومد _کیه _باز کن عزیزم منم جواب ناصر رو دادم _ رسیدم در خونه‌ی مامانم...شنیدی که، صدای زینب بود گفت کیه، چطور مگه؟ _ آقا جون سراغتو می‌گیره میگه نرگس کجاست... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۹۲ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) نگاهش رو از نا
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) با شنیدن این حرف دلم هری ریخت...پرسیدم _ برگردم بیمارستان _ آره نرگس ببخشید به خدا دلم نمی‌خواست تو بری دوست داشتم اینجا بمونی ولی شرایطو که دیدی مجبور شدم بگم برید، _ آره می‌دونم درکت می‌کنم اشکال نداره الان برمی‌گردم بعد از خداحافظی تماس را قطع کردم وارد خونه شدم رو به مامانم گفتم _ سلام مامان حالت چطوره خوبی _ سلام عزیزم خدا را شکر چه خبر پدر شوهرت چطوره _ خوبه فعلاً آوردنش بخش، مامان ببخشید فریده با ناهید بحث‌شون شد ناصرم گفت همگی برید بابا که مرخص شد بیاید خونه ببینیدش ما هم اومدیم اما الان دم در زنگ زد گفت بابا سراغتو می‌گیره بیا بیمارستان من باید برگردم زینب نگذاشت مامانم حرف بزنه دلخور رو کرد به من _ نخیر مامان خانم دیگه نرو مامان جون به من گفت اگر دختر خوبی باشی مامانت که بیاد بهش میگم ببرت پارک منم دختر خوبی بودم نگاهش رو داد به مامانم _ مگه نه مامان جون مامانم لبخند پهنی زد _ آره تو دختر خوبی بودی ولی باید همینجوری خانم بمونی تا مامانت بره بیمارستان پیش پدربزرگتو برگرده، اووقت ببرت پارک شونه انداخت بالا _ نمی‌خوام الان باید ببره صورتشو بوسیدم _ الان که نمیشه عزیزم، باید برگرم بیمارستان، ان‌شاالله فراد، اونم اگر کاری پیش نیاد زینب نق نق کنان گفت _ نمیخوام، نمیخوام، همین الان صدای امیرحسین به گوشم خورد _ زینب مامان رو ول کن بیا اینطرف میگه نمیشه، یعنی نمیشه رو کردم به امیرحسین نگاهم افتاد به سه تاشون و علی اکبر همگی گفتن _ سلام جواب سلامشون رو به گرمی گرفتم... علی اکبر اومد جلو دست زینب رو گرفت _ بیا دایی بزار مامانت بره، داداش جوادم الان زنگ زد گفت همتون حاضر شین ببرمتون پارک زینب آخ جونی گفت و پرسید _ دایی جواد الان کجاست؟... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۹۳ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) با شنیدن این ح
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) _ گفت نزدیکم خونه‌ام مامانم نگاهشو داد به من _ توام صبر کن بذار جواد ببرت بیمارستان زینب اخم کرد و پاکوبوند زمین _ نخیر باید ما رو ببره پارک مامانم با تاکسی بره دست زینب رو گرفتم کشیدم سمت خودم صورتشو بوس کردم باشه عزیزم من با تاکسی میرم شما با دایی برید پارک نگاهم رو دادم به امیر حسن و دستم رو سمتش باز کردم _ چطوری عزیزم بیا یه بوس بده به مامان امیر حسن لبخندی زده اومد سمتم همدیگه رو بوسیدیم _ آره خوبم آقا جون که مرده بود زنده شد به حرفش خنده‌م گرفت سر تکون دادم _ آره یه جورایی رفت اون دنیا و دوباره برگشت اینجا عزیز بهم نزدیک شد _ مامان میشه منم الان باهات بیام بیمارستان حرفش تموم نشده امیرحسین گفت _ منم خیلی دلم می‌خواد بیام نگاهم رو دادم به هر دوشون _ به احتمال زیاد آقاجونو فردا میارن خونه بیاید اونجا ببینیدش، زن‌عمو فریده و عمه ناهید با هم دعواشون شد جو اونجا بهم ریخت... الانم که من می‌خوام برگردم، چون آقا جون سراغمو گرفته مامانم زد پشت دستش _ واااا چرا دعوا کردن مگه اونجا اونم تو اون شرایط جای دعواست چی بگم مامان، شیطان همه جا هست، نگاه میکنه به نفس‌ها هر کی ضعیف تر باشه سراغ همون میره، حالا من خودم باشم یه هر کیه دیگه مامانم نفس بلندی کشید راست میگی، ولی بیچاره هاجر خانم عزیز که خیلی دلش میخواست با من بیاد، پرید بین حرف منو مامانم با سردی گفت باشه همون فردا میایم خونه آقا جون، میخوای برات ماشین بگیرم _ آره عزیزم بگیر عزیز زنگ زد ماشین اومد با همه خدا حافظی کردم بر گردشتم بیمارستان تا ناصر نگاهش اوفتاد به من قدم بر داشت سمتم دستش رو دراز کرد با هم دست دادیم _ ممنونم نرگس جان بیا بریم بابا منتظرته با هم وارد اتاق شدیم نزدیک تخت پدر شوهرم شدم و گفتم _ سلام آقا جون نگاهش رو داد به من چشم‌هاش حلقه اشک بست _ سلام دخترم، کجا بودی بابا، چرا رفتی ببخشید رفتم خونه مامانم یه سر به بچه‌ها زدم و برگشتم آهسته نفس بلندی کشید _ خوب کردی، بچه‌هات خوبن بله آقا جون همشون خوب بودن با دستش آروم زد روی تختش _ بشین اینجا کارت دارم نشستم کنارش... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا