🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۸۶ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) دل تو دل هیچ ک
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۶۸۷
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
نورانی شده یعنی توی این مدت چی بهش گذشته. نزدیک تختش شدیم و هر سه آهسته گفتیم
_ سلام آقا جون
نگاهی به هر سه ما انداخت و باصدای ضعیفی جواب سلاممون رو داد و نگاهش روی من زوم شد. بعد از چند ثانیه ازم پرسید
_ خوبی بابا
لبخند ضعیفی زدم
_ خدا رو شکر بله، حال شما چطوره
لحظهای چشمهاش رو بست و نفسش رو به آرومی داد بیرون
_ نمیدونم چی بگم. قلبم دیگه درد نمیکنه
ساکت شد و ادامه نداد
کمی خم شدم روی صورتش
_ پس باید حالتون خیلی خوب باشه
سر انداخت بالا
_ نه بابا، حال روحم خوب نیست
صدای آرومی از ناصر به گوشم خورد
_ دکتر گفته فعلا زیاد باهاش حرف نزنید
دست پدر شوهرم رو گرفتم بوسه ای به دستس زدم
_ آقا چون وقتی مرخص شدید و اومدید خونه با هم حرف میزنیم
_ باشه دخترم
ناهید و عمه وارد اتاق شدند تا پدر شوهرم چشمش افتاد به ناهید رنگ صورتش بر افروخته شد و ضربان قلبش بالا رفت ناصر فوری دکمه اضطراری رو زد پرستار به سرعت وارد اتاق شد رو کرد به همه ما
_ خواهش میکنم همتون دور بیمار رو خلوت کنید برید بیرون
همگی ناراحت از وضع پدر شوهرم قدم برداشتیم از اتاق بیایم بیرون ولی ناهید دست مادر شوهرم رو گرفت رو به پرستار گفت
_ ما نمیریم چون هنوز باهاش سلام و علیک نکردیم
پرستار با لحن جدی جواب ناهید و داد
_ میبیند که حالش خوب نیست برید بهتر شد صداتون میکنم
ناصر که داشت با ما از اتاق خارج میشد برگشت دست ناهید رو گرفت
_ بیا بریم بیرون حالش خوب شه صدامون میکنه
ناهید تلاش کرد دستشو از دست ناصر بکشه و مقاومت کنه وایسه تو اتاق که ناصر دستش رو محکم کشید و با لحن تند گفت
_ اینجام میخوای اذیت کنی
نگاهشو داد به مامانش
_ مامان جون شما برو بیرون تا من ناهیدو بیارم
عمه چهره در هم کشیده رو کرد به ناهید
_ عه، مادر جون مگه نمیبینی حال بابات بد شده بیا بریم دیگه
ناهید هم زمان که قدم برداشت سمت در که بیاد بیرون دستشم محکم از دست ناصر کشید و با ترش رویی گفت
_ خیلی خوب باشه میرم بیرون
همگی اومدیم بیرون ناصر آروم رفت سمت ناهید با محبت بهش گفت
خواهر من چرا انقدر ناسازگاری میکنی چرا داری با این رفتارات روزگارو به خودت و اطرافیات تنگ میکنی...
ناهید نگاه تندی به ناصر انداخت...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۸۷ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) نورانی شده یعن
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۶۸۹
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_ میشه دست از سر من برداری انقدر کاری به کار من نداشته باشی
ناصر نگاه معناداری بهش انداخت
_ واقعا همین رو میخوای که دیگه برام مهم نباشی و کاری به کارت نداشته باشم؟
عمه ما بین ناهید و ناصر قرار گرفت. نگاهش رو داد به ناصر
_ جان من بس کنید ادامه ندید به خدا نمیکشم
ناصر همزمانی که نفسشو محکم داد بیرون گفت
_ باشه مامان، چشم
پرستار در اتاق رو باز کرد رو به جمع پرسید
_ ناهید کدومتون هستید
همه ساکت پرستار رو نگاه کردیم، عمه سر چرخوند سمت پرستار ناهید رو با دست نشون داد
_ اینه، دخترمه، چی شده خانم پرستار
پرستار جواب داد
_ بیمار میگن میخواد ناهید رو ببینه
ناهید از حرف پرستار خوشحال شد و دستش رو گذاشت روی سینهش
_ بابام گفته منو میخواد ببینه
قدم برداشت سمت اتاق که وارد شه پرستار بهش گفت
_ دو دقیقه پیشش بمون و فوری بیا بیرون
سرش رو به تایید حرف پرستار تکون داد وارد اتاق شد... پرستار در رو بست بیرون پیش ما موند ناصر ازش پرسید
_ ببخشید بابام دقیقاً چی به شما گفت
_ گفتن میخوان ناهید خانمو ببینن همین، چیز دیگهای نگفتن
همه پشت در مضطرب بودیم که آقاجون چی میخواد به ناهید بگه و چرا فقط خواسته تنها اونو ببینه...
پرستار نگاهی به ساعت مچی دستش انداخت و چند تقه به در زد و وارد اتاق شد و در رو بست... صدای ضعفی ازش اومد
ببخشید خانم دو دقیقه تموم شد برید بیرون
چند لحظه بعد ناهید با چشمهای گریون و حالی پریشون اومد بیرون
عمه ازش پرسید
_ چی شد مادر؟ بابات چیکارت داشت
ناهید با دستش اشکهاش رو پاک کرد
_ حالا بهتون میگم
همه کنجکاو بودیم که آقا جون چی بهش گفته که نمیخواد ما بدونیم و نگاهمون رو ازش بر نداشتیم
ناهید دست مامانش رو گرفت و با فاصلهای که ما صداش رو نشنویم نسشتن رو صندلی و ناهید با گریه شروع کرد برای عمه تعریف کردن...
فریده سرش رو آورد در گوشم
_ به نظرت آقا جون چی بهش گفته
نگاهم رو دادم بهش
نمی دونم، از لب خونیش هم چیزی متوجه نمیشم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۸۹ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _ میشه دست از
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۶۹۰
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
به خودم اومد گفتم:
واااا این چه کاریه بابایی دخترش رو صدا زده و دوکلام باهاش حرف زده به ما چه ربطی داره که چی گفته... نگاهم رو دادم به فریده که زول زده بود به عمه و ناهید
_ فریده به این کار میگن تجسس ولشون کن. اگر میخواست ما بدونیم چی بهش گفته ازمون فاصله نمیگرفت
_ لبخند تلخی زد
_ آره خودمم دارم بهش فکر میکنم ولی کنجکاویه دیگه نمیشه کاریش کرد
_ نه عزیزم تجسُسِ یا به قول خودمون فضولیه، ولشون کن. اگر یه وقت ببینن که تو داری تلاش میکنی بفهمی چی دارن میگن که...
حرفم تموم نشده فریده هیسی گفت و آروم پشتش رو کرد به عمه و ناهید
با اشاره چشم و ابرو پرسیدم
_ چی شد؟
زمزمه کرد
_ فهمیدن دارم نگاشون میکنم
ناهید با چهره عصبی قدمهاش رو تند کرد به سمت ما
فریده که باورش نمیشد ناهید متوجه بشه و بیاد سرش، رنگ از صورتش پرید ناهید جلوش وایساد، خیره شد تو چشماش
_ میخوای بگم پرستار ببرت اتاق از بابام بپرسی که چی به دخترش گفته
فریده لبخند مصنوعی زد:
_ نه بابا، من فقط...
ناهید نگذاشت ادامه بده
_ فقط چی؟ فقط داشتی منو با دقت نگاه میکردی که ببینی بابام بهم چی گفته؟ توی این شرایطم دست از فضلولیات بر نمیداری
فریده دختر حرف بکشی نیست نمیدونم چرا اینجا ساکته و داره کوتاه میاد شاید از اینکه متوجه شده ناهیده فهمیده که فال گوش وایساده خودش رو مقصر میدونه
ناهید نفس عمیقی کشید، با همون لحن تند و عصبی ادامه داد
_ اگه یه بار دیگه ببینم داری به کارای من سرک میکشی، کاری میکنم که آرزو کنی کاش هیچوقت به خونه ما پا نذاشته بودی.
حرفش که تموم شد بدون اینکه منتظر جوابی باشه، برگشت و رفت سمت مامانش...
ناصر نزدیک ما شد و رو کرد به هر دومون
_ چیکارش دارید اذیتش میکنید
خواستم بگم من نبودم از دست فریده ناراحت شد ولی نتونستم
ناصر ادامه داد
ازتون خواهش میکنم هم مراعات حال بابا رو بکنین و هم آبرومونو حفظ کنید...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۹۰ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) به خودم اومد گ
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۶۹۱
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
ناصر حرفش که تموم شد ازمون فاصله گرفت رفت پیش محسن ایستاد. فریده ناراحت رو کرد به من
_ چرا من جواب ناهید رو ندادم؟
چطوره که اون همیشه سرش تو زندگی ماست حالا من یه دفعه خواستم ببینم چی داره میگه اومد سر منو هر چی دلش خواست گفت و رفت
دستشو مشت کرد گذاشت جلوی دهنش
_میبینی چقدر رو داره، همچین میگه کاری میکنم که آرزو کنی نیومدی بودی تو این خونواده که انگار من دارم خیلی مرفح زندگی میکنم و این الان منتش رو سر میذاره.
خواستم بگم ولش کن الان جاش نیست باهاش بحث نکن بزار بعداً... که مثل اسفند روی آتیش صورتش قرمز شد و گفت
_ من اگه جواب اینو ندم خفه میشم
دستمو بهش نزدیک کردم که دستشو بگیرم بگم حالا ولش کن. دستشو محکم از دستم کشید
_ نه نرگس بعداً دیر میشه
پا تند کرد سمت عمه و ناهید
نفسمو محکم دادم بیرون و سری تکون دادم و زیر لب زمزمه کردم
ای بابا این دوتا هم وقت پیدا کردن... طاقت نیاورده اومدم نزدیکشون
دستشو گرفت رو به ناهید
_ هان چته؟ چی شد، خودت همیشه مثل زرافه سرت تو زندگی ماست ولی الان نتونستی تحمل کنی یه بارم من سرم تو زندگی تو باشه
ناهید از روی صندلی بلند که جواب فریده رو بده، عمه کلافه صداش رو برد بالا
_ محسن بیا زنت رو ببر
رو کرد به ناهید
_ تو ام برو خونتون
نگاهش رو داد به جمع
_ اصلاهمتون برید خونههاتون نمیخوام اینجا باشید
ناصر و محسن خودشونو رسوندن نزدیک مامانشون محسن رو کرد به فریده
_چرا اینجوری میکنی الان وقت این حرفاست
فریده با نگاهش ناهیدو نشون داد
_ یه وقت به این حرف نزنییا، فقط زورتو به من نشون بده
عمه سر چرخوند سمت محسن و ناصر
_ تو رو خدا همتون برید خونه هاتون نمیخواد کسی اینجا باشه، والا نمیکشم
ناصر نگاهش رو داد به ناهید
_ خجالت بکش اونی که ما اینجا براش جمع شدیم پدرمونه که تازه از کما در اومده، یه خورده وقت شناس باش...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۹۱ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) ناصر حرفش که
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۶۹۲
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
نگاهش رو از ناهید گرفت داد به جمعمون
_ دستتون درد نکنه خدا به همتون خیر بده آقا جونو که دیدید برید هر وقت مرخص شد بیاید خونه ببینیدش
سر چرخوند سمت من
_ با زن داداش نیلوفر برید خونه
رو کرد به محسن
_ تو هم بیا با زنت برو
محسن گفت
من بمونم یه وقت کاری پیش اومد دست تنها نباشی
نه داداش خدا رو شکر بابا بهتر شده دیگه کار اونجوری نداره، الان زنگ میزنم یه تاکسی تلفنی هم بیاد ناهیدم باهاش بره، خودم و مامان اینجا میمونیم بسه
ناهید نشست رو صندلی با لحن محکم و قاطعی گفت
_ هرکی میخواد بره، بره من اینجا میمونم
ناصر سری به تاسف تکون داد و رو به ماها گفت
_ شماها برید من زنگ میزنم به نادر میگم بیاد ناهید رو ببره
به ناصر گفتم
_ ما میریم خودت و مامان و ناهید بمونید اینطوری بهتره
ناهید که باورش نمیشد این حرف رو از من بشنوه ساکت یه نگاه تعجب انگیزی بهم انداخت...بعد از حرف من کسی چیزی نگفت و همگی از عمه و ناصر خداحافظی کردیم و حرکت کردیم سمت آسانسور... محسن دکمه طبقه خودمون رو زد آسانسور اومد پایین سوار شدیم در آسانسور که بسته شد فریده با لحن آهنگینی گفت
_ وای، وای، وای چقدر این ناهید رو داره
محسن زیر لب لا اله الا الله هی زمزمه کرد
فریده نگاه تندی بهش اندخت
_ چیه، مگه دروغ میگم، ما سه تا جاری حریف این خواهرت نمیشیم که سرش رو از زندگی ما بیرون بکشه... حالا من یه دفعه نگاه کردم ببینم چی میگن ببین چه قشقرهای به پا کرد
محسن ساکت شد و حرفی نزد... نیلوفر گفت
_ فریده جان حق با توعه ولش کن دیگه ادامه نده اون که نیست اینجا بشنوه فقط اعصاب خودت خورد میشه
فریده نفسش رو محکم داد بیرون ساکت شد
آسانسور نگه داشت محسن رو کرد به منو نیلوفر
بیاید با ما بریم
نیلوفر جواب داد
_ مزاحمتون نمیشیم میریم خودمون
فریده گره ریزی به ابروش انداخت
_ چه حرفی میگی، مزاحمت کدومه بیاید بریم
سوار ماشین شدیم محسن نیلوفر رو در خونشون پیاده کرد رو کرد به من
شما میرید خونه خودتون، یا ببرمتون در خونه مامانت
_ میرم خونه مامانم
موقع پیاده شدن رو به محسن و فریده گفتم
_ شما هم بفرمایید یه چایی بخوردید خستگیتون در بره
هر دو تشکر کردن و بعد از خدا حافظی رفتن...
همزمان که زنگ خونه مامانم رو زدم گوشی خودمم زنگ خورد. گوشی رو از تو کیفم در آوردم جواب دادم
_جانم ناصر
_کجابی الان
صدای زینب از پشت آیفون اومد
_کیه
_باز کن عزیزم منم
جواب ناصر رو دادم
_ رسیدم در خونهی مامانم...شنیدی که، صدای زینب بود گفت کیه، چطور مگه؟
_ آقا جون سراغتو میگیره میگه نرگس کجاست...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۹۲ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) نگاهش رو از نا
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۶۹۳
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
با شنیدن این حرف دلم هری ریخت...پرسیدم
_ برگردم بیمارستان
_ آره نرگس ببخشید به خدا دلم نمیخواست تو بری دوست داشتم اینجا بمونی ولی شرایطو که دیدی مجبور شدم بگم برید،
_ آره میدونم درکت میکنم اشکال نداره الان برمیگردم
بعد از خداحافظی تماس را قطع کردم وارد خونه شدم رو به مامانم گفتم
_ سلام مامان حالت چطوره خوبی
_ سلام عزیزم خدا را شکر چه خبر پدر شوهرت چطوره
_ خوبه فعلاً آوردنش بخش، مامان ببخشید فریده با ناهید بحثشون شد ناصرم گفت همگی برید بابا که مرخص شد بیاید خونه ببینیدش ما هم اومدیم اما الان دم در زنگ زد گفت بابا سراغتو میگیره بیا بیمارستان من باید برگردم
زینب نگذاشت مامانم حرف بزنه دلخور رو کرد به من
_ نخیر مامان خانم دیگه نرو مامان جون به من گفت اگر دختر خوبی باشی مامانت که بیاد بهش میگم ببرت پارک منم دختر خوبی بودم
نگاهش رو داد به مامانم
_ مگه نه مامان جون
مامانم لبخند پهنی زد
_ آره تو دختر خوبی بودی ولی باید همینجوری خانم بمونی تا مامانت بره بیمارستان پیش پدربزرگتو برگرده، اووقت ببرت پارک
شونه انداخت بالا
_ نمیخوام الان باید ببره
صورتشو بوسیدم
_ الان که نمیشه عزیزم، باید برگرم بیمارستان، انشاالله فراد، اونم اگر کاری پیش نیاد
زینب نق نق کنان گفت
_ نمیخوام، نمیخوام، همین الان
صدای امیرحسین به گوشم خورد
_ زینب مامان رو ول کن بیا اینطرف میگه نمیشه، یعنی نمیشه
رو کردم به امیرحسین نگاهم افتاد به سه تاشون و علی اکبر همگی گفتن
_ سلام
جواب سلامشون رو به گرمی گرفتم... علی اکبر اومد جلو دست زینب رو گرفت
_ بیا دایی بزار مامانت بره، داداش جوادم الان زنگ زد گفت همتون حاضر شین ببرمتون پارک
زینب آخ جونی گفت و پرسید
_ دایی جواد الان کجاست؟...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\